<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582</id><updated>2012-02-19T02:46:18.504+03:30</updated><category term='نامه نوریزاد نوری زاد خامنه ای آخرین پانزده'/><title type='text'>کتابلاگ جنبش سبز</title><subtitle type='html'>بیانیه ها و نامه های سبز را در قالبی پیشرفته بصورت آنلاین مطالعه کنید. کاری از تیم پشتیبانی تولبار جنبش سبز</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://ketablog.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>64</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-3534822016626379808</id><published>2012-02-19T02:10:00.000+03:30</published><updated>2012-02-19T02:12:59.135+03:30</updated><title type='text'>نامه دلاورانه روح الله زم به خامنه‌ای از اوین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نامه روح الله زم (فرزند حجت الاسلام زم، مدیرکل سابق حوزه هنری) به خامنه‌ای&lt;br /&gt;حمد و سپاس خداوند رحمان و رحیم را که قدرت درک به ما عنایت فرمود، سخن تملق از ما بگرفت و چشم بینایمان داد تا بر علیه ظلم ستم پیشگان و منحرفان از آرمان‌ها و خواست‌های تاریخی ملت ایران قیام به زبان نماییم و آنچه مورد رضایت حق تعالی ست را بر گفتار جاری نماییم که همانا اینکار برایمان‌‌ همان سپاس خداوندگار است برای عطا فرمودن چنین نعمت بزرگی بر ما&lt;br /&gt;آقای خامنه‌ای&lt;br /&gt;ما همانند سایر اطرافیان شما می‌توانستیم زبان بر چاپلوسی و تعظیم شما برگیریم. از نعمات «سایه گسترده سلطنت شما در ایران» برخوردار شویم، از خوان گسترده بیت المال در اختیار شما استفاده کنیم و به مانند سایر «کرکس‌های حاضر بر بالین محتضر انقلاب اسلامی» ارتزاق نماییم، خود و حسابهای دنیاییمان را فربه از حرام نماییم و در بجا آوردن سپاس شما هفته‌ای یکبار بگوییم&lt;br /&gt;آیت الله خامنه‌ای بهترین فرد برای جانشینی خدا بر روی زمین است و شما آخرین پیامبر و فرستاده خدا بر روی زمین هستید! &lt;br /&gt;اما دریغ که گفتارو وجدانمان بر چاپلوسی حضرت شما نچرخید و لحظه‌ای زبانمان آرام نگرفت و آواره غربت شدیم. چه بسا از ظلم شما و سپاهیان بی‌خبر از خدایتان در&lt;br /&gt;امان بمانیم. کنون که زمان گفتار سوم من با شما گردیده ۲۲ بهمن امسال نیز پایان یافته و جمعی به ضرب و زور بخشنامه‌های حکومتی و برخورداری از مزایا و مواهب حضور در راهپیمایی ۲۲ بهمن در آن حاضر گردیدند و به گواه حاضران در راهپیمایی، امسال کم رونق‌ترین راهپیمایی سالهای اخیر انقلاب را شاهد بودیم که به مدد حقه‌های تدوین و. تصویرصدا و سیمای میلی جمهوری اسلامی ایران «درهم فشرده و متکثر» به نظر می‌رسید.. خوبست نامه موسسه مالی اعتباری ایرانیان به تمامی کارمندان شعب خود و وعده یکروز پاداش برای شرکت در راهپیمایی ۲۲ بهمن امسال و حضور و غیاب کارمندان در خلال راهپیمایی را حتما بخوانید. نکات مفیدی عایدتان خواهد شد. دفتر جنابعالی نیز به رویه سالیان پیشین، روز بعد از راهپیمایی بخاطر «حضور پرشور مردم فهیم و انقلابی» تشکر نکرد و این سپاس را فردای ۲۵ بهمن ماه به مردم فهیم ایران ابلاغ نمود. به گمان ما شما انتظارحضور مخالفین خود در تظاهرات سالگرد حصر غیر قانونی میر حسین موسوی و مهدی کروبی را می‌کشیدید و پس از آنکه برای هر یک از مخالفین خود در این تظاهرات ۲۰ چماقدار و تفنگدار گماشتید، پیام تشکر خود را ارسال کردید. اما به یک نکته مهم توجه نکردید. نکته‌ای که دو سال است در تمامی تریبونهای حکومتی خود بر آن پافشاری می‌کنید و آن «مردن جنبش سبز مردم ایران» است. این گسیل عظیم نیرو در خیابانهای تهران و شهرستان‌ها به ما نشان داد که جنبش اعتراضی مردم ایران به شدت زنده است و شما بسیار از حضور سبز و اعتراضی مردم ایران بر علیه دیکتاتوری خود هراسناکید و همچنان به قانون اساسی ایران پایبند نیستید و از آن حراست و پاسداری نمی‌نمایید. چرا که بر اساس اصل ۲۷ قانون اساسی که شما ملزم به پاسداری از آن هستید «تشکیل اجتماعات و راهپیمایی‌ها بدون حمل سلاح به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است». &lt;br /&gt;اطمینان کافی و وافی دارم شما نیز به مانند شاه سابق ایران «صدای ملت ایران» را زمانی خواهید شنید که دیگر دیر شده است. چه آنکه او نیز به قانون اساسی مشروطه عمل ننمود و آن قانون را تبدیل به قانون اساسی مطلقه کرد و شما نیز بر صراط او استوار قدم هستید. اما یک فرق اساسی میان شاه فقید ایران و شاه فعلی ایران وجود دارد. آن فرق اینست که او برای آرام نمودن آتش خشم مردم ایران و جلوگیری از کشتار بیشتر مردم از ایران خارج شد و آینده سیاسی خود را به دست سرنوشت ملت ایران سپرد. اما شما تا ایران را مورد آماج دشمنان قرار ندهید و ایران را «ویران» نکنید قصد واگذاری حکومت و «سپردن سرنوشت به دست ملت ایران» را ندارید. اگر تمایل دارید شما بچرخید تا ما نیز بچرخیم. حتما در آینده‌ای نزدیک صدای ملت ایران را خواهید شنید و ما به زودی انقلابی را که به شما امانت دادیم را از شما پس خواهیم گرفت و سرنوشت خود و شما را تعیین خواهیم کرد&lt;br /&gt;جناب سید علی خامنه‌ای&lt;br /&gt;در نماز جمعه ۱۴ بهمن ماه گذشته منتظر راهگشایی تازه شما برای خروج از انسداد سیاسی حاکم بر ایران و تحریمهای کمر شکن بودیم. اما پس از آن خطبه به نتیجه قطعی رسیدیم که قانون اساسی فعلی با ساختار فاسد حکومتی در ایران تامین کننده منافع ملی و عزت ایران نیست و یگانه راه نجات ملی ایران از غارت و ویرانی و تجزیه احتمالی دشمنان این سرزمین همانا «ترک گفتن شما از مسند رهبری بر ایران» است. چه اینکه در حکومت خود چنان دشمن تراشی نموده‌اید که حکومتهایی که با ملت ایران مشکل حادی نداشتند و در زمان ریاست جمهوری جناب خاتمی برای ایشان فرش قرمز پهن می‌کردند اکنون کمر به قتل ملت ایران بسته‌اند و این‌ها همگی از برکات رهبری فرزانه بنام سید علی حسینی خامنه‌ای است. لطفا ترتیبی اتخاذ فرمایید تا ملت ایران دیگر از برکات رهبری داهیانه شما بهره‌مند نگردند. قطعا در صورت انجام این لطف بزرگ، سایه جنگ و تورم دهشتناک از سر ملت ایران رخت بر بسته و سیستم حکومتی دیگری شایسته نام ایران و ایرانی جایگزین شما و حکومتتان می‌گردد.&lt;br /&gt;نا‌گفته نگذاریم که اگر رهبری پیامبر گونه شما بر ملت ایران ادامه یابد در دهه‌های فجر آینده شعار «مرگ بر جهان» توسط حاضرین داده شده و شرکت ایرانسل که سهامدار عمده آن «مجتبی خامنه‌ای» فرزند خلف شماست شارژ صد درصد رایگان را به حاضرین در جمعیت اعطا می‌نماید.&lt;br /&gt;در خبر‌ها خواندم که: آیت الله سیستانی در پاسخ به جناب مسیح مهاجری گفته است که «من در قضایای ایران دخالت نکرده و نخواهم کرد. قضایای ایران یک سر مهندس دارد و تمامی امور به روال خود در حال انجام است». بسیار فکر کردم که این سر مهندس چه کسی می‌تواند باشد؟ &lt;br /&gt;نقش شما را در امور ایران بیشتر از نقش یک «مهندس» نیافتم و دریافتم سر مهندس اصلی به زعم من «انگلستان» است تا شما. برای بیان خود دلیل دارم. چه اینکه به خوبی «پروژه اندلسی سازی ایران» به دست شخص شخیص شما در حال اجراست و قطعا بسیاری از مردم ایران در حکومت احتمالی بعدی به پیوند دین و سیاست نظر مساعدی نخواهند داشت.&lt;br /&gt;حتما نامه دکتر «مهدی خزعلی» را که به فرزند آیت الله العظمی منتظری نگاشته خوانده‌اید. نزدیک به ۴۰ روز است که در اعتصاب غذا به سر می‌برد و نزدیک است به مانند «شهید هدی صابر» بدست عمالان دژخیم شما به شهادت برسد. می‌دانم که او استخوانی ست بر لای زخم شما. قصد حتمی آنست که او را به شهادت برسانند تا شما از دست او خلاص شوید. به فضل الهی او زنده خواهد ماند و همچنان خاری خواهد بود در چشم دشمنان عزت و شرف ملت ایران.&lt;br /&gt;من قصد دارم همانگونه که وعده نمودم از شکنجه‌ها و روند اعتراف گیری در بند الف زندان پهناور اوین بواسطه اعمال شنیع ارتکابی بازجویان شما سخن بگویم. البته بسیاری از افراد هم نظر با بنده از روند عبث نامه نگاری با شما سخن می‌گویند و حکومت شما را غیر قابل اصلاح می‌دانند. اما من بنا دارم تا رسیدن به حصول نتیجه به شما نامه بنویسم تا قطعات پازل پیچیده حکومت تزویر شما بر مردم ایران کامل شود. شاید مورد رضای حق تعالی قرار گیرد. &lt;br /&gt;من به همراه تعداد بسیاری از سیاسیون و افراد سر‌شناس درست چند روز پس از قرائت «خطبه خون شما» در نماز جمعه تهران در سال ۱۳۸۸ بازداشت شدیم و به بند الف زندان اوین منتقل گردیدیم. دستگیری من در انتهای خیابان پیروزی تهران و طی یک قرار ملاقات تلفنی رخ داد و با کشیدن سلاح و محاصره خیابانی همراه بود. همانطور که بهزاد نبوی دستگیر شد و بسیاری دیگر. در اثنای انتقال به اوین مورد ضرب و شتم قرار گرفتم در حالیکه چشم بند بر چشم و دستبند در دست داشتم مورد انواع توهین‌ها و فحاشی‌های ناموسی لایق دستگیر کنندگان و فرماندهانشان قرار گرفتم. ماه‌ها در سلول انفرادی نگهداری شدم و زیر زمین نمور زندان را از زیر چشم بند خود درک کردم. در حالیکه دو دستم با دستبند به می‌له‌های فلزی روی زمین بسته شده بود ساعت‌ها در حالت خمیده در آن مکان نگهداری شدم تا اعترافات مورد نظر بازجویان را علیه پدرم، مهدی هاشمی رفسنجانی، غلامحسین کرباسچی، سید محمد خاتمی و مهدی کروبی از من اخذ کنند. روزهای زیادی از تابستان سال ۸۸ را در سلول ۱/۵ متری بند دو الف سپاه ظلم شما گذراندم. در حالیکه مداوم روزه داشتم و صدای نماز شب هم بندی‌هایم را از کانال کولر سلول می‌شنیدم. مناجاتهای شبانه در آن شرایط تنها امید ما بود برای نظر کردن به وجه الله و گذر از ظلم سنگین شما. همانطور که «الا لعنت الله علی القوم الظالمین» نجوای زیر لبمان بود. سر بازجوی من فردی بود با لهجه شیرین اصفهانی که بوسیله ۵ بازجوی زیر دست خود روند کار‌شناسی پرونده‌های دستگیر شدگان سیاسی را بر عهده داشت. این فرد، بازجوی بسیاری از افراد است که ظلم مضاعفی به آن‌ها رفته است. نام او را در اواسط همین نامه فاش خواهم کرد. این فرد عامل اعترافات دروغ بسیاری از مته‌مان در «دادگاههای فرمایشی» برگزار شده آن زمان بود. او بسیار مرا تحت فشار قرار داد تا بر علیه دو شخص مطرح سیاسی اعترافات کذایی را انجام دهم. بازجویی در آن بند با دلهره و اضطراب و عدم درک گذر سریع زمان همراه است. چنانکه بسیاری از روز‌ها از ساعت ۱۲ ظهر تا ۱۲ شب در اتاق بازجویی بودم و به گذر سریع زمان در روند بازجویی توجه نمی‌کردم. تک تک بازجویان من مسئولیتی نا‌همگون داشتند. یکی به شدت کتک می‌زد. بطوریکه بار‌ها از پشت سر با ضربات متعدد لگد به دیوار مقابل پرتاب می‌شدم. سهولت اینکار زمانی بیشتر می‌شود که من را مقابل دیوار با چشم بند می‌نشاندند. طبیعتا در این حالت رو به دیوار بودم و به محض اینکه جمله‌ای مطابق نظر بازجویان ادا و نوشته نمی‌شد از ناحیه پشت سر چندین نفر حمله کرده و مرا به زمین و دیوار پرتاب کرده و اینکار چندین بار در طول روز انجام می‌شد. بازجوی دیگر فقط و فقط الفاظ رکیک و ناموسی را بکار می‌برد. او لاغر بود و دراز. این دو مکمل یکدیگر بودند. بازجوی بعدی مامور دادن برگه‌هایی بود که در آن‌ها مطالب مربوطه را به کذا نوشته بود و من باید آن‌ها را همانگونه که هست در برگه‌های بازجویی می‌نوشتم ومنقوش به اثر انگشت می‌کردم. اگر کلمه‌ای کم یا زیاد می‌شد آن دو نفر دیگر به شدت مرا مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند. بازجوی بعدی که هیکل گنده‌ای هم داشت مامور جریحه دار کردن عواطف و احساسات بود. او مدام دلتنگی تنها دخترم بخاطر دوری از من را یاداور می‌شد و اینکه در شنودهای تلفنی دخترم مدام گریه می‌کند و بهانه پدرش را می‌گیرد. او می‌گفت آنچه را که باید بگویی بگو تا ازاین مهلکه رهایی یابی و دخترت را ملاقات کنی. آخر از شما چه پنهان دختر من در زمان دستگیری‌ام هفت سال بیشتر نداشت و مسئولیت او را در نبود مادرش، من و خانواده‌ام بر عهده داشتیم. بازجوی بعدی‌ام نیز‌‌ همان فردی بود که پیش‌تر از او صحبت کردم. همانی که قسم «ناموس زهرا» تکه کلامش بود.‌‌ همان که بار‌ها شاهد بود مرا با زبان روزه کتک می‌زدند و له می‌کردند.‌‌ همان که با هدایت و نظر او آن بازجوی سیه چرده هتاک لاغر اندام زشت سیرت و صورت بار‌ها و بار‌ها کتاب قران را به سمت من پرتاب می‌کرد و می‌گفت در زمان علی نیز خوارج قران بر نیزه کردند و تو یکی از آن خوارج هستی! و‌‌ همان قران همراه مرا بار‌ها به سر و صورتم پرتاب کرد و کوبید. آن سربازجوی محترم که اکثر زندانیان سیاسی را بازجویی و مورد هتاکی قرار می‌داد و افراد بسیاری از او یاد می‌کنند اما او را نمی‌شناسند را من دیده‌ام. در روز آخر بازداشت مرا به اتاق او بردند. به صندلی چرخداری نشاندند. چشم بند از چشمان گشودند و من کله طاس او را به همراه جای مهر بر پیشانی و چشمان نیلی رویت نمودم. او کسی نبود جز برادر وزیر اطلاعات شما «حیدر مصلحی» که در دولت غاصب فعلی مشغول به کار است. من نام او را نمی‌دانستم. اما توسط یکی از دوستان خود در اطلاعات سپاه پاسداران نامش برایم افشا شد و آن فرد که نام و رسمش محفوظ است او را به من معرفی نمود. او از من خواست که به محض آزاد شدن در کنار «مهدی هاشمی رفسنجانی» قرار بگیرم و او را تا لحظه دستگیری تنها نگذارم. به عبارت دیگر اینکه جاسوسی کنم!!! بار‌ها و بار‌ها همین شخص از من خواست که اطلاعات بعضا دروغی را که از وی داشتند از زبان من منتشر کنند و قرار بود مرا به‌‌ همان دادگاه کذایی و فرمایشی حکومت به ریاست صلواتی برده و مطالبی را که از زبان حمزه کرمی بیان شد از زبان من منتشر نمایند. همچنین پس از آزادی سه بار مرا به زندان اوین احضار نمود و طی بازجوییهای چندین ساعته مجددا از من درخواست کرد تا مطلبی قریب به این مضمون بنویسم که «غلامحسین کرباسچی» را بار‌ها در اماکن مختلف دیده‌ام که با سلاح تردد می‌کند تا او این نوشته و اقرار مرا به همراه امضاء و اثر انگشتم جلوی قاضی محمد‌زاده (قاضی ویژه مستقر در مجتمع مفاسد اقتصادی فعلی) و قاضی مخصوص بند حفاظت و اطلاعات سپاه در اوین در آن دوران بگذارد تا حکم دستگیری کرباسچی را بگیرند و او را به اوین بیاورند. قسم به خدای احد و واحد که در آن لحظه میعاد‌گاه قیامت را در برابر چشمان خود دیدم و از آن اعترافات سنگین و دروغ امتناع نمودم. چه اینکه تهدید به دستگیری مجدد و نگهداری طولانی مدت در انفرادی بند الف و شکنجه نیز شدم. اما شرافت و وجدانم را در آن لحظات هجوم سهمگین بر زیر پای ننهادم.&lt;br /&gt;جناب آقای خامنه‌ای، بار‌ها در زمان بازجوییهای مکرر و طولانی مدت خود صدای آه و ناله و فغان ناشی از ضرب و شتم زندانیان را شنیدم. در یک مورد که در اتاق جنبی بازجویی خودم روی داد فرد مضروب را از صدای ناله‌اش شناختم. سر بازجوی من (مصلحی) به همراه دو نفر دیگر مشغول (کار‌شناسی) بازجویی از من بود که فردی وارد شد و قضیه‌ای را زیر گوش او زمزمه نمود. مرا با تعداد زیادی سوال و یکصد برگه بازجویی تنها گذاردند و به اتاق کناری‌ام رفتند. من صدای پنج نفر را شنیدم که فردی را به شدت کتک زدند که اعتراف کند به داشتن سلاح کمری. آن فرد را شناختم و پس از بازگشت سر بازجو و تیم همراه از او تاییدیه نامش را گرفتنم و او با اکراه پاسخ داد. او کسی نبود جز عیسی فریدی. مدیر عامل صندوق بازنشستگی شرکت نفت در دولت اصلاحات. جهادگر سابق. فعال در دولتهای میر حسین موسوی. هاشمی رفسنجانی و سید محمد خاتمی. جرمی که منجر به دستگیری او شد در اختیار نهادن دفترش در انتخابات ۸۴ به ستاد هاشمی بود. برای آن کار (جرم) دستگیر شد و زیر فشار سهمگین شکنجه‌های بازجویان مجبور به اعتراف برای در اختیار داشتن سلاح کمری شد و اکنون در حال گذران دوران طولانی حبس خود است. حتما شما در جریان پروژه آن روزهای سپاه پاسداران برای دستگیر شدگان بودید؟ همانطور که برنامه ریزی کرده بودید قرار بود اینطور القاء شود که کسانی که جزو نزدیکان میر حسین موسوی، مهدی کروبی و هاشمی رفسنجانی بودند همگی قصد انجام کودتا و قیام مسلحانه بر علیه شما را داشتند و قرار بود هاشمی رفسنجانی و فرزندش «مهدی» در معرض اتهامی قرار گیرند که آن «تجهیز افراد به سلاح برای قیام علیه حکومت و شخص شما» بود. &lt;br /&gt;تمامی روند اعتراف گیری نیز بر اساس ارتباط دستگیر شدگان با مجاهدین خلق، افراد سلطنت طلب و در‌‌نهایت هاشمی رفسنجانی و میر حسین موسوی بود و نام‌ها نیز برای آنان فرقی نمی‌کرد. متاسفانه بسیاری به دام این توطئه شنیع شما و سپاهیان ظالم شما افتادند. هرگز فراموش نمی‌کنم که در یکی از اوقات محدود هواخوری (۱۰ دقیقه در صبح) با سعید ملک‌زاده صحبت کردم. به زعم سربازجویم من باهوش‌ترین فرد و در عین حال زیرک‌ترین و به اصطلاح «شیطون‌ترین» زندانی حاضر در میان جمع زندانیان آن زمان بودم. با‌‌ همان زیرکی‌ام با او سخن گفتم. همانطور که می‌دانید حکم اعدام او اکنون به اجرای احکام فرستاده شده و در انتظار اعدام است. ریش‌هایش سفید شده بود. تحت شدید‌ترین فشار‌ها برای اعتراف به بازجویی بود. خود را بنام سعید به من معرفی کرد. در مردادماه ۸۸ در گرمای سوزان و روزهای طولانی سال پانزدهمین ماه انفرادی خود را در بند الف سپاه ظالم شما می‌گذرانید و به من گفت تحت شدید‌ترین فشار‌ها و انواع شکنجه‌ها برای اقرار به جاسوسی است. &lt;br /&gt;او همچنان پر روحیه در زمان هواخوری به نرمش و ورزش می‌پرداخت. می‌دوید و سعی به بازسازی روحیه خود داشت. اما اکنون عکسش را در سایتهای مختلف می‌بینم که بالاخره به آنچه می‌خواستند اعتراف کرد و به اعدام محکوم شد. خدا قسمتتان کند که ۲ سال در انفرادی بمانید تا به گناه ناکرده خود نیز اعتراف نمایید.&lt;br /&gt;فردی را می‌شناسم که در زمان ورود به زندان بالای ۱۴۰ کیلوگرم وزن داشت. نامش محفوظ است. چون اکنون در چنگال شما گرفتار است. پس از آزادی برای پیگیری روند پرونده‌ام به دادگاه انقلاب رفتم. او را دیدم که با قامتی نحیف در برابرم ایستاده و مرا نظاره می‌کند. به او گفتم حاجی! چی شد؟ چرا اینقدر لاغر شدی؟ چه بر سرت آورده‌اند؟ گفت روح الله؟ اگر تو را نیز به مانند من روزی یکبار در مقعدت شوک الکترونیکی وصل می‌کردند چیزی جز استخوان از تو نمی‌ماند. او در دوران شهید رجایی و میر حسین موسوی یکی از معتمدین آن بزرگواران بود. صدای مناجاتهای شبانه‌اش گوشم را هنوز نوازش می‌کند. ۱۰ ماه در سال در گرمای بالای ۵۰ درجه یکی از شهرهای کشور روزه نگه می‌داشت. در سلولش مدام روزه بود. او‌‌ همان کسی بود که بنا به نظر تمامی دوستان نزدیکش مرجع تقلیدی بنام علی خامنه‌ای داشت. تمامی دوستانش می‌دانستند که نزد او از علی خامنه‌ای باید با عبارت «آقا» استفاده کنند و اگر نمی‌کردند خشمگین می‌شد و آن فرد را بطرز وحشتناکی کتک می‌زد. او در زندان سپاه فاسد شما شکنجه شد و گوشت تنش روزی یکبار بوسیله تماس شوک الکتریکی با مقعد ریخت و ۸۰ کیلو کاهش. وزن پیدا کرد. نیز در این مقال نمی‌گویم که در دیدار ما سهم شما از بیان این مطالب چه بود که قدما گفته‌اند: «عاقلان را به اشاره&lt;br /&gt;وای بر من. &lt;br /&gt;وای بر ما. &lt;br /&gt;وای بر شما. &lt;br /&gt;وای بر همه. &lt;br /&gt;شما همچنان رهبری دولت و حکومتی فاسد، خونریز، جنایتکار را بر عهده دارید. برای تمامی صفات واجد شرایط شما که نام بردم مصداق و نمونه‌های عینی را بر می‌شمارم که بر صحت مدعای من اطمینان حاصل کنید از جنایتهای سعید مرتضوی در زندان اوین، تعیین حکم زندانیان توسط بازجو‌ها و ماشین امضاء بودن قضات، از هنگامه شهیدی، از شهیده ندا آقا سلطان، از سید مصطفی تاج‌زاده و... حرفهای ناگفته‌ای دارم که در مجال خود خواهم گفت. ما را به پاسخگویی شما امیدی نیست. اما این عدم پاسخگویی استدلالی منطقی و الهی برای بیان ناگفته‌ها نیست. بسیار خوبست که شما بر پاسخگو نبودنتان اصرار دارید. چون نا‌گفته‌ها بیشتر و بیشتر بیان خواهد شد و همگان خواهند فهمید چه کلاه گشادی بر سر مردم ایران رفته است با چنین رهبر خردمند و فرزانه‌ای!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;(هر آیینه من آرزومند لقای خدایم، و به پاداش نیک او در انتظار و امید، اما تاسفم از اینست که حکومت این امت بدست بی‌خردان و تبهکاران افتد و مال خدا را در بین خود دست بدست کنند و عباد حق را به بردگی گیرند و با شایستگان به جنگ بر خیزند و فاسدان را همدست خود نمایند)... نهج البلاغه نامه ۶۲&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: &lt;a href="http://www.facebook.com/photo.php?fbid=299743060090692&amp;amp;set=a.139864456078554.28448.139858942745772&amp;amp;type=1" target="_blank"&gt;فیسبوک ۲۵ بهمن&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-3534822016626379808?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/3534822016626379808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/3534822016626379808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/zam-letter.html' title='نامه دلاورانه روح الله زم به خامنه‌ای از اوین'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-1620654059845893884</id><published>2012-02-18T00:10:00.001+03:30</published><updated>2012-02-19T02:42:05.079+03:30</updated><title type='text'>نامه بیست و سوم محمد نوری‌زاد به خامنه‌ای؛ آنها به ما حمله خواهند کرد!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;به نام خدایی که صلح آفرید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها به ما حمله خواهند کرد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام به رهبر گرامی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک: کاش متن صوتی نامه بیست و دوم مرا می‌شنودید. من برای اینکه صدای خود را به شما برسانم، بر ظرائفِ کلامی و موسیقایی آن متمرکز شدم. تلاش کردم تا «سید علی بشنو» کاری متفاوت از آب درآید و حوصله شما به هنگام شنودن آن سر نرود. من این متن را دو ماه پیش برای جناب شما خوانده بودم. نامه نبود. دکلمه، یا بهتر بگویم: گلبارانی از گلایه‌های گنج‌گونه بود. آمیزه‌ای از کلام و موسیقی. به دلیل قفل شدن اینترنت در هفته گذشته، این متنِ صوتی به صورت خودکار از آرشیو داشته‌های من برآمد و منتشر شد و دوستان من در چند نقطه از جهان متن پیاده شده و مکتوب آن را نیز بدان افزودند و اسمش شد: نامه بیست و دوم. اگر نشنیده‌اید تقاضا می‌کنم حتماً بشنوید. از ابتدا تا پایان آن را. سخنان آهنگین خوبی در آن تقدیم جناب شما شده است. &lt;br /&gt;دو: چه خوب که چهره شما این روز‌ها بشاش است. حضور میلیونی مردم در بیست و دوم بهمن، خیال خیلی‌ها را راحت کرد. هم خیال ما و شما را، و هم «دشمنان» ما را که دست از سر ما برنمی‌دارند و همیشه خدا در کمین ما هستند. و البته این کم توفیقی نبوده و نیست. اولین بارقه تماشای این همه جمعیت در تهران و شهرستان‌ها، بارشِ «خیال راحت» است. آری، «خیال ما» راحت شد. خیال راحت هم اولین برکتش، بهت و لبخند است. بهت برای دیگران، و لبخند برای خود ما. و شما بعد از مدت‌ها لبخند زدید. &lt;br /&gt;سه: مرا چند پرسش است. پاسخ با جناب شما. اینکه آیا «آن‌ها» به ما حمله خواهند آورد؟ و بساط ما را برخواهند چید؟ آیا این‌‌ همان پازل یا تله‌ای نیست که سال‌ها ما در آنجابه‌جا شده‌ایم؟ تا درست به همین جایی برسیم که اکنون رسیده‌ایم؟ دنیا بار دیگر آیا به تماشای شکستنِ مردمی خواهد نشست که تن به شعار سپرد و در بستری از شعار، برای خود برج‌هایی از شعار بالا برد؟ و آن‌قدر مرگ بر این و مرگ بر آن گفت تا عاقبت‌‌ همان مردگانِ هزارباره سر از گورِ زیرکی به در آوردند و دست به گلویش بردند؟ &lt;br /&gt;چهار: آن‌ها ما را آیا خواهند شکست و بر چاه‌های نفت ما خیمه خواهند بست؟ جوری که نه از موشک‌های شهاب ما کاری برآید و نه از سرداران ما؟ در آن روز آیا ما برای قرن‌ها تحقیر نخواهیم شد؟ و بار دیگر سرزمینمان ایران به شفیره‌ای از حقارت تاریخی فرو نخواهد شد تا مگر در سده‌ای و هزاره‌ای دیگر جماعتی دیگر برای غارت مجدد فرزندان و نسل‌های بعدی ما خیز بردارند؟ &lt;br /&gt;پنج: در این سی و سه سال پس از انقلاب آیا ما به دستِ نفت‌خواران و مجامع بین‌المللی و کشورهای ماجراجو به قدر کافی بهانه نداده‌ایم تا برای بلعیدن ما آستین بالا بزنند و در یک زنگ تفریحِ مختصر پنجه در پنجه ما بیاندازند و خیلی زود همه حیثیت ما را به تاریخ بسپرند و از بساط خود «کرزایِ» دیگری برآورند و بر ما بگمارند و با غش غش خنده‌هایشان به سمت تخلیه هویت ما دورخیز کنند؟ &lt;br /&gt;شش: تا برای پاسخ گفتن به پرسش‌های من مهیا می‌شوید، من با اجازه شما پنجره‌های بیتِ شریف را می‌گشایم تا هوای تازه‌ای در آن جریان یابد. دوستانه می‌گویم: چرخش هوا در محیطی بسته، ما و شما را با واقعیت‌های جامعه‌ای که ناگزیر اراده‌اش را به ما سپرده، بیگانه کرده است. چگونه؟ خواهم گفت: &lt;br /&gt;هفت:‌ای بدا که این روز‌ها جمعی از مردمان ما موافق دخالت نظامی اجانب شده‌اند. که با فشردن یک دکمه، موشک‌های قاره‌پیمای خود را از دوردست‌ها بر سر مواضع اقتصادی و نظامی ما فرو بکوبند و تکلیف ما و شما را یکسره کنند. چرا؟ چون به این رسیده‌اند: حالا که جماعتی از سران این نظام، هست و نیست ما را نشانه رفته‌اند و از ما می‌خورند و می‌برند و تباه می‌کنند، بگذار یک چند وقتی هم آمریکایی‌ها بر سر این سفره بنشینند! و باز می‌گویند: وقتی ما اسیر حاکمان خویشیم، چه بهتر که اسارت آمریکایی‌ها را هم تجربه کنیم. با این تفاوت که بسیاری از حاکمان ما، به هیچ اصول انسانی و قانونی و حقوق بشری و اسلامی پای‌بند نیستند اما آمریکایی‌ها – به صورت ظاهر هم که شده – نشان داده‌اند که به افکار عمومی و موازین حقوق بشری و این‌جور قضایا معتقد و معترفند و از همین منافذ می‌شود به دلشان نفوذ کرد و حداقل‌هایی را از آنان التماس نمود. &lt;br /&gt;هشت: نمی‌دانم آیا شنیده‌اید یا نه؛ این روز‌ها یک طنز رنج‌آوری از زبان شاهِ پهلوی در میان مردم رواج پیدا کرده که:‌ای همه ایرانیان، اگر دلتان برای تحریم و سرشکستگی و زد و بند و بیکاری و اعتیاد و مصرف و دزدی و دروغ و چاپلوسی و سانسور و ریاکاری و چین و روسیه و موشک و ماهواره و انرژی نیم‌بند هسته‌ای و دولتمردان بی‌لیاقت و ساواک اسلامی و حجاب اجباری و این‌جور چیز‌ها تنگ شده بود، خوب ما خودمان استاد همین قضایا بودیم. این‌ها را به خودمان اگر می‌گفتید فی‌الفور ترتیبش را می‌دادیم! و ادامه می‌دهد: &lt;br /&gt;نه: اگر دل یکی از آیت‌الله‌های شما برای داشتن دانشگاه و در کنارش برای برج‌ها و مجتمع‌های تجاری تنگ شده بود، و اگر آیت‌الله دیگری دلش هوای لاستیک دنا را داشت، یا آیت‌الله دیگری به واردات شکر علاقه‌مند بود، یا آیت‌الله دیگری – همچنان که به اقامه نماز وحدت‌آفرین و دشمن‌شکن جمعه مشغول است – دلش را سنگ‌های سرخ معادنِ بیدخت استان فارس برده بود، یا دیگری مشتاقِ سر فرو بردن به داخل جوراب استارلایت بود، یا آن یکی به لبنیات و فراورده‌های جانبی آن می‌اندیشید، راه درستش این بود که این‌ها را با خود من در میان می‌گذاشتند تا بلافاصله تقدیمشان کنم. و ادامه می‌دهد: &lt;br /&gt;ده: یا اگر حواریون آیت‌الله‌ها به هاله نور و داستان‌های ابلهانه‌ای از امام زمان و شرکت بیمه و کشتی‌های دروغین و اسکله‌های بی‌نشان و سهام مخابرات و حتی مثل خواهر خودمان اشرف، نبضشان برای قاچاق مواد مخدر می‌تپید و همزمان به هزار موضع اقتصادی و سیاسی و امنیتی و اطلاعاتی و برداشتن اموال مردم نظر داشتند، یا اگر شما‌ای مردم، مجلسِ صد درصد مرعوب و مطیع و رام و خبرگان پژمرده – مثل مجالس خود من – می‌خواستید، من مگر مرده بودم، به خودم می‌گفتید همه را برای شما و آیت‌الله‌های شما ردیف می‌کردم و جوری بساط سور و ساتشان را پهن می‌کردم تا هر چه نفس دارند، هم خودشان هم نسل‌های حاضر و غایبشان از آن سیر بخورند. و باز ادامه می‌دهد: &lt;br /&gt;یازده: این‌ها را اگر به خود من می‌گفتید دیگر نیازی به پیش کشیدن تاریخ هزار و چهارصد ساله و خدا و پیغمبر و علی و اولاد علی و کربلا و پسر فاطمه و هزار هزار شهید و این همه آسیب و خرابی و عقب‌ماندگی و این همه حقارت جهانی نبود. ما که داشتیم می‌خوردیم، یواشکی یک سفره هم برای این جنابان پهن می‌کردیم تمام می‌شد می‌رفت پی کارش. &lt;br /&gt;دوازده: حضرتعالی در نماز جمعه اخیرتان فرمودید: «چرا می‌گویند کشور در بحران است؟ چه بحرانی؟ کشوری آرام، بانشاط،...». بله، به ظاهر همین‌گونه است که شما می‌فرمایید. اما شرمگنانه می‌گویم: کشور ما نه آرام است و نه بانشاط. ما، هم در متن یک بحران بزرگ دست به دست می‌شویم و هم خُلق مردمانمان تنگ است. هم به قدر کافی برای مجامع جهانی بهانه آراسته‌ایم تا به دست ماجراجویان و قَدَرقدرتان تکلیفمان روشن گردد، هم از بس دزدی و بی‌قانونی دیده‌ایم و رجز و شعار تحویلمان داده‌اند، به مردمانی بی‌تفاوت و سردرگم و بلاتکلیف بدل شده‌ایم تا مگر دستی از آسمان خدا برآید و زنجیر غلامان بشکند. این بلبشو البته بهترین و ناب‌ترین اوضاع برای ابن‌الوقت‌های ریز و درشت است تا با گلوگاه‌هایی که در اختیار دارند دارایی‌های مردم را یک لقمه کنند و‌‌ همان یک لقمه را به گلوی خود و خویشان خود فرو ببرند. &lt;br /&gt;سیزده: راستی تا یادم نرفته اجازه بفرمایید از طریق همین نامه پیغام خود را به جناب حجت‌الاسلام طائب – رئیس اداره اطلاعات سپاه – برسانم. و به وی بگویم که پیغامش به من رسید. آنجا که در پاسخ به پرسش بنده خدایی گفته بود: «یک خواب‌هایی برایشان دیده‌ایم. بعدِ انتخابات». منظورش از «برایشان» به جمع خانواده من برمی‌گردد. به وی می‌گویم: جناب حجت‌الاسلام والمسلمین، هر وقت خواستی دست به کار شوی، حتماً یک نگاهی به پایان کار خویش، و به دست‌های خونینِ خود بینداز. ما را باکی نیست. ما مهیاییم. &lt;br /&gt;چهارده: رهبر گرامی، بحران را چرا نگویم امثال آقای طائب و جماعتی از پاسداران فربه و اطلاعاتی‌های هیولاوش و روحانیانی که دستشان به خون و پول مردم آلوده است، برای کشور فراهم آورده‌اند. اینان نه که نخواهند – بل نمی‌توانند – روزی را تجسم کنند که ورق برگشته و آنان در برابر مردم ایستاده‌اند و به یک یک خون‌ها و غارت‌هایشان اعتراف می‌کنند. همین تجسم ویرانگر، آنان را به فرو بردن هرچه بیشترِ کشور به غرقابِ مخمصه‌های بین‌المللی تحریک می‌کند. که: اگر قرار است من نباشم، بگذار دنیا نباشد! &lt;br /&gt;پانزده: می‌دانید به دست ما و شما چه ضایعه‌هایی به عمق اعتقادات مردم فرو خزیده است؟ یکی‌اش را بگویم و بگذرم: آنجا که ما تاریخِ همین سی و سه سال انقلاب را پیش چشم رسانه‌های عینی و مجازی وارونه تحریف می‌کنیم، و برّ و برّ به چشمان مردم خود می‌نگریم و به حلقشان دروغ می‌تپانیم، چه تضمینی است برای درستیِ هزار هزار حدیثِ قدسی و نبوی و معصومین هزار و چهارصد سال پیش، با توجه به نبود وسایل ارتباط جمعی؟ &lt;br /&gt;در حالی که ما سخنان نادرست خود را در همین سی و سه سال اخیر، تاریخ می‌کنیم و به خورد بچه‌ها و مردم خویش می‌دهیم، چرا باید همین مردم، فلان سخنی را که ما و شما مصرانه به دوردست‌های تاریخ، به امام باقر و امام صادق منتسبش می‌کنیم، باور کنند؟ &lt;br /&gt;شانزده: در زندان که بودم، تأثیر سخن یکی از زندانیان تا مدت‌ها با من بود. که از قول یکی از معصومین (ع) می‌گفت: تا زمان قیام قائم ما، همه صنوف فرصت تشکیل حکومت پیدا می‌کنند تا فردا در پیشگاه خدا طلبکارانه با خدا محاجه نکنند که:‌ای خدا اگر به ما فرصت حکومت می‌دادی، ما بشریت را به جایگاه معهودش فرا می‌بردیم. همو می‌گفت: در ایران خودمان، بسیاری از صنوف فرصت پیدا کردند تا به حکومت برسند. مثل ماهیگیران (آل بویه) و مسگران (صفاریه) و صوفیان (صفویه) و نظامیان (نادرشاه و رضاشاه) و طایفه‌ها و قبیله‌های گوناگون. حتی مغولان و هیولایان. مانده بود روحانیان شیعه؛ که اگر به حکومت نمی‌رسیدند، مگر خدا حریف طلبکاری آنان می‌شد؟ &lt;br /&gt;روحانیان شیعه اگر به حکومت نمی‌رسیدند، در‌‌ همان محشر خدا یقه می‌دراندند که:‌ای خدا، جلوی چشم ما همه را برکشیدی و بر تخت مراد نشاندی و یک نگاهی به ما نکردی؟ مگر ما بر منابر خود از خوبی‌ها و شایستگی‌ها و بایستگی‌ها کم سخن می‌گفتیم؟ مگر ما مرتب به ترسیم مدینه فاضله شیعی نمی‌پرداختیم؟ ما را اگر به حکومت می‌رساندی، ما‌‌ همان خورشیدی را که از منابرمان سر بر می‌کشید، به نورافشانی عالم مأمور می‌فرمودیم. و آنچنان دنیایی از امن و امان و رفاه بر می‌آوردیم که گرگان با آهوبرگان به همزیستی و مجاورت قدم بردارند. &lt;br /&gt;این شد که خدا زبانم لال از غوغای روحانیان هراس فرمود و یک چند صباحی رشته امورِ تنها کشور شیعیِ جهان را به دست روحانیان سپرد. نتیجه این واگذاری این شد که برای نخستین بار، دست روحانیان به خون نشست و پاسداران انقلاب اسلامی‌اش – امروز – به بی‌رقیب‌ترین دزدان منطقه بدل شده‌اند. جوری که در کشتی‌ها و کانتینرهای قاچاقش از جان آدمیزاد که بی‌ارزش‌ترین کالاست، تا شیر مرغ، تا هرچه که شما نام از آن ببرید، یافت می‌شود. حتی مواد مخدر؟ چرا که نه! چه کار و کسبی بالا‌تر از قاچاق مواد مخدر؟ راستی یک زمانی حدیثی از قول پیامبر برای ما می‌فرمودید که: «الکاسب حبیب الله»، این آیا شامل حال کار و کسب پاسداران فربه ما نیز می‌شود؟ «کجایید‌ای شهیدان خدایی؟! بلاجویان دشت کربلایی؟!» &lt;br /&gt;هفده: بعد از تماشای فراوانیِ راهپیمایان بیست و دوم بهمن، خوشبختانه چهره شما به تبسم نشست. خدای را سپاس. حضور آن همه مردم در آن راهپیمایی باشکوه، یک واقعیت بی‌تردید بود. واقعیتی که دهان بسیاری از خام‌گویان را بست و تبسم توفیق را بر جمال شما نشاند. ما برای آنکه به یک چنین نمایشی توفیق یابیم، همه در‌ها را به روی رقیبان خود بستیم. اجتماعات آنان را برآشفتیم. در پس دادگاه‌های غیرقانونی و دور از چشم به زندانشان انداختیم. و هیچ فرصتی برای نمایش عده و عُده آنان باقی نگذاردیم. بدیهی است که نمایش یک‌تنه و بی‌رقیب ما در بیست و دوم بهمن- مثل پرواز یک پرنده در برابر پرندگان در قفس – تماشایی به نظر می‌رسد. پیروزی ما آنجا به واقعیتِ محض می‌انجامید که ما زنجیر از پای رقیبان خود می‌گشودیم و به آنان فرصت می‌دادیم تا معترضانه اما در سکوت، بار دیگر جمعیت خود را به ما و جهانیان نشان بدهند. سخن گفتن از اقتدار خویش از یک سوی، و رجزخوانی برای «دشمنِ» زبون و ذلیل از دیگر سوی، آنجا به تعارض می‌نشیند که ما برای خفیف کردن معترضان داخلی، دست به بستن «ایمیل»‌های رایج مردم می‌بریم. این یعنی به جای درافتادن با کرکسی که بر سر ما چرخ می‌خورد، به گنجشکان یک درخت سنگ بپرانیم و با تماشای فرار فوج‌گونه آنان، برای شجاعتِ خود کف بزنیم و هورا بکشیم. &lt;br /&gt;هجده: شما یادم هست برای آنکه رقیبان داخلی خود را سر جایشان بنشانید، خط و نشان کشیدید که اگر بنا بر مقابله باشد، ما راه امام حسن را که به صلح انجامید انتخاب نمی‌کنیم، بلکه به راه امام حسین در می‌افتیم و تا آخرین قطره خون خود به مقاتله می‌پردازیم. چرا مشفقانه به حضرت شما نگویم که این سخن و این نگاه، از ارتفاع مناسبی برخوردار نیست. و از تنگنای یک افقِ همسطح رنج می‌برد. شوربختانه اگر روند این خط و نشان جناب شما به جاهای باریک بکشد، فرزندان شما وارث یکی از تلخ‌ترین خاطره‌ها خواهند شد. و از مواجهه با نگاه پرسشگر مردم هراس خواهند داشت. می‌دایند کجا؟ آنجا که فرزندان تاریخی ما رو به آنان می‌گویند: یک بار، آری فقط یک بار، حکومت به دست روحانیان افتاد و رهبر روحانی این حکومت، تا توانست از مخاطبان داخلی و خارجی آن فرو کاست و جامعه را به انشقاقی غلیظ درانداخت و دست پاسداران خود را برای هر کاری – آری برای هر کاری – وا گشود. &lt;br /&gt;نوزده: چه تلخ اگر که بگویم آن «دشمن» ی که هماره از آن سخن می‌گفتید، امروزه برای برچیدن بساط ما شال و کلاه می‌کند. همو با عنایت به رجزهای پوک ما و هیاهوهای جاهلانه افرادی چون احمدی‌نژاد همه عرصه‌های حقوقی و بین‌المللی را برای یک زنگ تفریح تماشایی آراسته است. برای او برچیدن ما کار دشواری نیست. تجربه‌اش را دارد. بدا به حال ما و شما در آن روز که هر چه نعره می‌کشیم: «یا ایهاالمسلمون اتحدوا اتحدوا»، کسی باورمان نمی‌کند. می‌دانید چرا؟ چون صداقت سخن ما رنگ باخته و کسی ما را در آن تنگنای بودن و نبودن باور نمی‌کند. جنگی اگر در بگیرد، بسیاری از مردمان ایران را باور بر این است که این جنگ، ربطی به آنان و خواسته‌های آنان ندارد. جنگی است میان قدرت‌های زیرک جهان از یک سوی، و روحانیان و پاسدارانی که در تنگنای رفتن و ماندن، به دست‌های خونین و اموال غارت‌شده خویش می‌نگرند، از دیگر سوی. یکی دو ماه پیش، یکی از سرداران فدایی جناب شما گفته بود: ما با سید علی تا خود جهنم هم که شده پیش می‌رویم. شما خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! گویا شمایان دست به کار این حکومت شدید تا ما را به بهشت خدا رهنمون شوید! &lt;br /&gt;بیست:‌ای گرامی، تنها راه بقای ما و شما، مراجعه به مردم است. مباد بخواهید این مراجعه به مردم را در انتخابات اسفندماه نشان ما بدهید؟ خود نیک‌تر از همه ما می‌دانید: بسیاری از داوطلبانی که صلاحیتشان برای حضور در این انتخابات تأیید شده، از رام‌ترین و حرف‌گوش‌کن‌ترین و البته از کاسبکارترین‌های این سال‌های پس از انقلاب‌اند؛ که همگانشان از فیلترهای تنگ و تاریک دستگاه‌های اطلاعاتی عبور کرده‌اند و پیشاپیش آداب چاکری به آنان تفهیم شده است. والله اگر طالب بقا در دو جهانید چاره‌ای جز روی آوردن به مردم ندارید. اعتمادتان را از پاسداران فربه بگسلید و به مردم – همه مردم – چه کافر و چه مسلمان، روی آورید. این تنها راه بقای ما و شماست. تنها راه. آری تنها راه. خدای می‌داند که تنها راه. &lt;br /&gt;بیست و یک: اگر به مردم – آری همه مردم – روی آورید، همین مردم نگرانی‌ها را از خاطر مبارکتان خواهند زدود. این مردم تنها چیزی که از ما مطالبه دارند، صداقت است. یعنی‌‌ همان گوهر نابی که ما در این سال‌های انقلاب از آنان دریغ کرده‌ایم. مردم اگر صداقت ما را باور کنند، در کنار ما خواهند ماند و در ترمیم کاستی‌ها همراه و مشاور ما خواهند بود. و عجب گوهر بی‌بدیلی است این صداقت. مردم اگر ما و شما را باور کنند، خودشان از پس تحریم‌ها و تهدیدات بین‌المللی برخواهند آمد. کافی است ما را باور کنند. باوری از جنس آب‌های زلال. به روانی ابرهای آسمان. و به سترگی کهکشان بالای سر. باوری که از او بوی درستی برآید. که با این باور، می‌شود بر توهین‌ها و تحقیر‌ها و ناکارآمدی‌ها و گسست‌ها فائق آمد. می‌شود دست‌های مردم را در دست هم، و دست مردم را در دست خدا نهاد. مگر شما و خیل روحانیان به همین بهانه پای در حکومت ننهاده‌اید؟ پس کو دست مردم؟ کو دست خدا؟ به دست پاسداران فربه و هیولاهای وزارت اطلاعات منگرید. آن دست‌ها آلوده است. خونین است. &lt;br /&gt;بیست و دو: من خود می‌دانم نوشته‌ام تلخ است، تیزابی است، و‌ای بسا روان شما را برآشوبد و بخراشد. باکی نیست. این سخن تلخ مرا امروز نوش جان کنید تا همگان – هم ما هم شما – به سلامت از این مهلکه به در رویم. فردا با تبسمی درست به من خواهید نگریست، که: دوستان واقعی من در این سوی بوده‌اند و من بدانان پشت کرده بودم. &lt;br /&gt;بیست و سه: من کاری به این ندارم که آن «دشمن» کمین‌کرده به ما حمله خواهد کرد یا نخواهد کرد. اما باور بفرمایید بسیار مایلم تا زمانی که خواب جناب حجت‌الاسلام والمسلمین طائب تعبیر شود، به وسایل ربوده شده‌ام دست پیدا کنم. بیش از دو سال تمام است که برادران اطلاعات و سپاه ابزار کار مرا دزدیده و برده‌اند و هیچ به خود نمی‌گویند که این بنده خدا شاید به این پنج دستگاه کامپیو‌تر و ده‌ها متعلقات ربوده شده آن محتاج باشد و بخواهد فیلم محرمانه دیگری از مخیفگاه‌های برادران بسازد.‌ای کاش در این خصوص نیز دستور عاجل صادر می‌فرمودید. &lt;br /&gt;بدرود تا جمعه‌ای دیگر که امید دارم تا آن موقع هم این نامه را خوانده و هم «سید علی بشنو» را شنیده باشید. و اکنون یک نجوای کوتاه با خدایی که بر پیدا و پنهان ما و شما نظاره‌گر است: &lt;br /&gt;خدایا، تو شاهدی که من در هر نوشته و با هر کلمه‌ای که برمی‌گزینم، می‌میرم و زنده می‌شوم. از درونِ من خبر داری که مرا به آزردن دلی اراده نیست. گرچه دلِ یک اطلاعاتیِ مخوف که از او با هیولا نام می‌برم. اما چه کنم که جامعه ما را چاره‌ای جز به در رفتن از این هزارتوی خوف‌انگیز نیست. خدایا مرا بکش و تار و پودم را به باد ده اما جامعه‌ام را به سلامت از این بحران به در ببر. خدایا مرا به دست طائب‌ها و اطلاعاتی‌ها و فربگانی که به لباس سپاه فرو شده‌اند تکه تکه کن، اما سرزمینم را و مردمان سرزمینم را از اندوه، از رنج، از بلاتکلیفی، از غصه‌های تمام‌نشدنی، از تحقیر، از عقب‌ماندگی، از دربه‌دری، از غارت، از ترس، از لکنت، از قحطی، از کاستی‌های انسانی، از دست مدیران و روحانیان بی‌لیاقت رهایی ببخش. نابودم کن اما به مردم سرزمینم سرفرازی عنایت فرما. آمین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست و هشتم بهمن ماه سال نود&lt;br /&gt;با احترام و ادب: محمد نوری‌زاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: &lt;a href="http://nurizad.info/?p=19007" target="_blank"&gt;وبسایت رسمی محمد نوری‌زاد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-1620654059845893884?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1620654059845893884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1620654059845893884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/nurizad-letter-23.html' title='نامه بیست و سوم محمد نوری‌زاد به خامنه‌ای؛ آنها به ما حمله خواهند کرد!'/><author><name>Azad Azadeh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-BSiMfP1i5o4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAlc/44KtMpgcDbQ/s512-c/photo.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-8510123292135460505</id><published>2012-02-16T07:18:00.002+03:30</published><updated>2012-02-19T02:42:55.461+03:30</updated><title type='text'>نامه تکان‌دهنده مهدی خزعلی به احمد منتظری و اشاره او به قتل عام ۶٧</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;برادر ارجمند حجت‌الاسلام والمسلمین حاج احمد منتظری دام عزه&lt;br /&gt;پیام محبت‌آمیز شما واصل شد، ظلمی که بر من می‌رود یک از صد برابر ستمی است که بر هم‌بندی‌های من روا داشته‌اند! &lt;br /&gt;در میان ما کسانی از زندانیان دهه شصت هستند که از قتل عام شهریور ۶٧ جان سالم به در برده‌اند، وقتی از شرایط زندان‌های آن دوران سخن می‌گویند، مو بر تن انسان سیخ می‌شود، می‌گویند در سلول‌های انفرادی که مرا حبس کرده بودند، یک تخت سه طبقه قرار می‌دادند و ٣٠ نفر در آنجا می‌داده‌اند، در هر طبقه ٩ نفر چمباتمه می‌زدند و سه نفر در فضای باقیمانده جلوی در چمباتمه می‌زده‌اند. و هنگام رفتن به دستشویی زانو‌ها باز نمی‌شده است! (به این می‌گفتند زندان مجرد‌ها) &lt;br /&gt;یا قصه قفس‌های آهنی و تابوت و کیسه حاج داوود آهنگر (رئیس زندان) دهشتناک است! حال می‌فهمم اگر فریاد اعتراض پدر شما نبود، چه بر سر ما می‌آمد، اینجا همه زندانیان برای والد معظم شما دعا می‌کنند و برایش علو درجات مسألت دارند. &lt;br /&gt;بگذار جان ناقابل من نیز سبب شود تا آیین دادرسی در محکمه‌ها رعایت شود و از نفوذ عناصر ضد انقلاب و منافق در وزارت اطلاعات و سپاه کاسته شود، شاید آیندگان برای من نیز خدا بیامرزی بگویند. &lt;br /&gt;شاید با شهادت من بساط بیدادگاه‌های انقلاب و این شعب فرمایشی و شعب تجدید نظر کذایی جمع شده و این رسوایی از دامن دستگاه قضا برچیده شود! &lt;br /&gt;آنچه من به چشم خویش دیدم، کمترین حقوق متهم و زندانی در دادگاه‌های انقلاب رعایت نمی‌شود. بسیاری از حق وکیل محرومند و اکثراً امکان ملاقات با وکیل ندارند، کسی اجازه خواندن پرونده خویش را برای دفاع ندارد، بدون ادله و مستندات و اقرار به صرف گزارش وزارت اطلاعات، حکم انشاء (ببخشید امضاء) می‌شود. شما را از داشتن حکم و دادنامه محروم می‌کنند، قبل از رؤیت حکم از شما به اجبار امضا می‌گیرند که حکم به شما ابلاغ شده است، حتی رأی دادگاه را نمی‌توانی بخوانی! &lt;br /&gt;سه نفر از هم‌اتاقی‌های مرا بدون ادله و مستندات و اقرار قاضی پیرعباسی ظرف دو دقیقه دادگاه به ١٧سال حبس محکوم کرده است و اینک از ١۴بهمن به اعتصاب غذا پیوسته‌اند. &lt;br /&gt;فرد دیگری را بدون ادله و اقرار، به صرف یک ایمیل ۵/١ سطری دریافتی مجعول به اعدام محکوم کرده‌اند! &lt;br /&gt;دیروز یکی از هم‌بندی‌ها که توسط صلواتی دو بار به اعدام محکوم شده بود، در اعاده دادرسی آزاد شده و نزد خانواده‌اش رفت. مراسم تودیع او از زندان یکی از شاد‌ترین و بی‌نظیر‌ترین خاطرات شیرین همه زندانیان بود. این نشانه‌ای از دقت نظر قاضی کذایی است! &lt;br /&gt;هفته گذشته جوانی را به خاطر تکذیب نکردن عقایدش که در چند بیانیه آمده بود به زندانی دیگر تبعید کردند تا باقیمانده حبس را به او و مادرش سخت گردانند! &lt;br /&gt;سه تن را به جرم مسیحیت در بند کرده‌اند، در حالی که کاری به سیاست و حکومت ندارند و تنی چند دیگر را به صرف عقاید مذهبی، دینی و فرقه‌ای و فارغ از سیاست به حبس‌های طویل‌المدت محکوم کرده‌اند و ما با آن‌ها صرف نظر از اختلاف عقایدشان از تمام حقوق شهروندی محروم کرده‌اند! &lt;br /&gt;بسیاری را فقط به خاطر تسویه حساب با برخی از مسؤولان عالی‌رتبه نظام در بند کرده‌اند و با شکنجه‌های وحشتناک جسمی، روانی از آن‌ها خواسته‌اند اعتراف‌های کذبی در ارتباط با سرویس‌های جاسوسی بیگانه و اختلاس از سازمان‌های دولتی کنند، هر چند ریالی از آن سازمان کسر یا اختلاس نشده است! در شکنجه‌ها رعایت موارد دینی و اخلاقی هرگز نشده است تا جایی که عزیزان در بند شکنجه‌گران را به «بی‌بی دو عالم فاطمه زهرا سلام الله علی‌ها» سوگند می‌دهند و بازجو با تمسخر می‌گوید: «این حاجیه خانم کیه؟!» و در‌ ‌‌نهایت، قاضیان بیدادگاه‌های انقلاب آن‌ها را در محاکمه چند دقیقه‌ای بدون حضور وکیل به حبس‌های طویل‌المدت محکوم، و زندگیشان را متلاشی می‌کنند! &lt;br /&gt;این‌ها نمونه‌هایی از درد‌های ماست و بسیاری دردهای ناگفتنی دیگر دارم که در این مختصر نگنجد! حال جا دارد که در این همه درد بمیرم؟ آیا هنوز خلخال از پای پیرزن یهودی در نیاورده‌اند؟ حال می‌فهمم که والد معظم شما از چه فریاد می‌زد، خدایش رحمت کند و ریشه این ظلم را بکند.إن شاءالله&lt;br /&gt;حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر&lt;br /&gt;١٣٩٠/١١/٢۴&lt;br /&gt;سی و ششمین روز اعتصاب غذا&lt;br /&gt;مهدی خزعلی&lt;br /&gt;اوین، بند ٣۵٠&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: وبسایت «&lt;a href="http://www.kaleme.com/1390/11/26/klm-91019" target="_blank"&gt;کلمه&lt;/a&gt;» &lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-8510123292135460505?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8510123292135460505'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8510123292135460505'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/khazali-montazeri.html' title='نامه تکان‌دهنده مهدی خزعلی به احمد منتظری و اشاره او به قتل عام ۶٧'/><author><name>Azad Azadeh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-BSiMfP1i5o4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAlc/44KtMpgcDbQ/s512-c/photo.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-1359350942284811907</id><published>2012-02-16T07:15:00.000+03:30</published><updated>2012-02-16T07:25:42.261+03:30</updated><title type='text'>محمد نوری‌زاد: تنها چیزی که من به دنبال آنم، پرهیز از خون‌ریزی است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;آزاد آزاده، ۲۶ بهمن ۱۳۹۰&lt;br /&gt;در تاریخ ۲۲ بهمن ۱۳۹۰، نوشتاری در کتابلاگ جنبش سبز و وبلاگ «نجواهای نجیبانه» منتشر شد با عنوان &lt;a href="http://ketablog.blogspot.com/2012/02/transition-to-postkhamenei-islamic.html"&gt;«گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای؛ چرایی و چیستی»&lt;/a&gt; که در آن، فرضیه‌ای مطرح شده بود به این صورت که: «به نظر می‌رسد که تحلیل‌گران و تصمیم‌گیران پشت پرده جمهوری اسلامی، با توجه به شرایط امروز، از نظر داخلی و بین‌المللی، و با توجه به پایان رسیدن دوران دیکتاتور‌ها، و البته نزدیک شدن به پایان عمر علی خامنه‌ای، به این نتیجه رسیده‌اند که اگر می‌خواهند «جمهوری اسلامی» و تصمیم‌سازان اصلی آن را حفظ کنند، باید «سرنوشت را از سر، نوشت» و کارنامه مردودی ترم نخست جمهوری اسلامی را بنویسند و بپذیرند، و بدین سان، به دوران پساخامنه‌ای وارد شوند؛ و شرط نخست این پذیرش، اعتراف به خطاهای خمینی و خامنه‌ای و نوشتن کارنامه مردودی این دو و برخی اطرافیانشان است. و محمد نوری‌زاد، خواسته یا ناخواسته، مشغول نگارش این کارنامه شده است.» &lt;br /&gt;نجیب استوار و آزاده گرانقدر جناب آقای نوری‌زاد، بزرگوارانه جوابیه‌ای را بر آن نوشته و ارسال فرموده‌اند؛ که در همین‌جا صمیمانه از ایشان سپاسگزارم و برای ایشان آرزوی بهروزی و پیروزی می‌کنم و امیدوارم ایشان نوشتار مرا حمل بر اسائه ادب یا غرض‌ورزی نفرموده باشند؛ هرچند در آغاز آن نوشتار گفته بودم که: «به هیچ روی بر آن نیستم که تلاش‌های ارجمند نجیبان آزاده و استواری چون محمد نوری‌زاد، حسین علایی و عماد افروغ را کم‌فروغ سازم یا بر طبل تفرقه و اختلاف بکوبم.»؛ &lt;br /&gt;به هر روی، قطعاً هدف مشترک همه ما «یافتن راهی به رهائی از راه آگاهی، بدون دادن هزینه‌های گزاف از جان و جیب مردم» است؛ و در این راه، نقد و تحلیل و بررسی و حتی ایجاد شبهه و تردید، در ‌‌نهایت راهگشا و رهایی‌بخش است. &lt;br /&gt;اما متن کامل پاسخ جناب آقای محمد نوری‌زاد به این شرح است: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;«سلام دوست گرامی&lt;br /&gt;نوشته شما را خواندم. &lt;br /&gt;تنها چیزی که من به دنبال آنم، پرهیز از خون‌ریزی است. من نه با دستگاهی هماهنگم و نه ازجایی برای نوشته‌هایم فرمان می‌گیرم. یافته‌هایم را در قالب نوشته‌هایم منتشر می‌کنم. و بابت این نوشته‌ها هزینه‌های گزافی نیز چه خود و چه خانواده‌ام پرداخته‌ایم. قصدم هرگز بر سر کار آوردن آقای خاتمی نیست. یا حتی فردی از همین قماش. بلکه تنها به این می‌‌اندیشم که دیگران حتی کمونیست‌ها در این کشور صاحب حقی هستند که نباید آن را نادیده گرفت. من روزی را آرزو می‌کنم که اگر کشور در دست بی‌دینان است، در آن کشور، انسانیت و حقوق شهروندی مردم رعایت شود. همین. هرگز برای کسی و دستگاهی و جماعتی خودم را و هویتم را هزینه نمی‌کنم. قصدم تنها و تنها جلوگیری از خون و خون‌ریزی در روزی است که باید - آری باید - قدرت به دست خود مردم بیفتد و آنان سرنوشت خود را ترسیم کنند. چه با جمهوری اسلامی و چه بدون آن. &lt;br /&gt;با ارادت: محمد نوری‌زاد»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-1359350942284811907?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1359350942284811907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1359350942284811907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/nurizad-postkhamenei.html' title='محمد نوری‌زاد: تنها چیزی که من به دنبال آنم، پرهیز از خون‌ریزی است'/><author><name>Azad Azadeh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-BSiMfP1i5o4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAlc/44KtMpgcDbQ/s512-c/photo.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-632466693580633635</id><published>2012-02-15T08:54:00.000+03:30</published><updated>2012-02-16T08:09:43.902+03:30</updated><title type='text'>گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای؛ چرایی و چیستی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;تحلیلی درباره رهبر بعدی نظام جمهوری اسلامی&lt;br /&gt;آزاد آزاده، ۲۲ بهمن ۱۳۹۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخن آغازین&lt;br /&gt;«دیروز هرچه بود گذشت، به امروز بیندیش و به فردایی که در پیش است و ممکن است تو [خامنه‌ای] در آن نباشی، ما نام نیک تو را خواهانیم.»&lt;br /&gt;(بخشی از نامه بیست و دوم محمد نوری‌زاد به رهبری، با عنوان «سید علی بشنو!») &lt;br /&gt;پیش از هر سخنی، باید بگویم که قصد من در این نوشتار، به هیچ روی طراحی یک تئوری توطئه و «دایی‌جان ناپلئونی» اندیشی نیست. همچنین، به هیچ روی بر آن نیستم که تلاش‌های ارجمند نجیبان آزاده و استواری چون محمد نوری‌زاد، حسین علایی و عماد افروغ را کم‌فروغ سازم یا بر طبل تفرقه و اختلاف بکوبم؛ اما به هر روی، «علاج واقعه، قبل از وقوع باید کرد!»؛ جهان شطرنج سیاست، جهان واقع‌بینی و واقعیت‌های تلخی است که گاهی ممکن است به مذاق و مزاج ما خوش نیایند. بنا بر این، با عرض پوزش از همه شما عزیزان، نمی‌توانم به سادگی از کنار برخی شواهد گسترده بگذرم و تحلیل خود را به فراسوی ذهن و ضیمر خویش بفرستم. &lt;br /&gt;چندی پیش در مقدمه نامه بیست و یکم محمد نوری‌زاد، با عنوان «چرا سید محمد خاتمی خواستنی‌تر از شما است؟»، مطلبی نگاشتم با عنوان «آیا رهبر بعدی محمد خاتمی است؟!»، که البته با واکنش‌های متفاوتی روبه‌رو گشت. اما هرچه پیش‌تر می‌رویم، شواهد مؤید و پشتیبان این ادعا بیشتر می‌شوند؛ و اینک، به طور مختصر، به برخی از این شواهد اشاره می‌کنم. &lt;br /&gt;شاهد (۱) &lt;br /&gt;به نظر می‌رسد که تحلیل‌گران و تصمیم‌گیران پشت پرده جمهوری اسلامی، با توجه به شرایط امروز، از نظر داخلی و بین‌المللی، و با توجه به پایان رسیدن دوران دیکتاتور‌ها، و البته نزدیک شدن به پایان عمر علی خامنه‌ای، به این نتیجه رسیده‌اند که اگر می‌خواهند «جمهوری اسلامی» و تصمیم‌سازان اصلی آن را حفظ کنند، باید «سرنوشت را از سر، نوشت» و کارنامه مردودی ترم نخست جمهوری اسلامی را بنویسند و بپذیرند، و بدین سان، به دوران پساخامنه‌ای وارد شوند؛ و شرط نخست این پذیرش، اعتراف به خطاهای خمینی و خامنه‌ای و نوشتن کارنامه مردودی این دو و برخی اطرافیانشان است. و محمد نوری‌زاد، خواسته یا ناخواسته، مشغول نگارش این کارنامه شده است. &lt;br /&gt;محمد نوری‌زاد و نهضت‌نامه‌نگاری او، نقش کاتالیزوری آگاهی‌بخش را برای دوران گذار ایفا می‌کنند؛ این گذار، از جمهوری اسلامی پیشاخامنه‌ای، به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای خواهد بود؛ و نوعی جراحی است که خالی از درد نیست؛ نقش این کاتالیزور، با دادن برخی هشدار‌ها و پیش‌آگاهی‌ها، کاستن از رنج جراحی نیز هست. اما با این وجود، در دو سوی این گذار، یک چیز وجود دارد: «جمهوری اسلامی»؛ و پس از گذار به دوران پساخامنه‌ای نیز «جمهوری اسلامی» همچنان در دست تصمیم‌سازان اصلی جمهوری اسلامی، در پیش و پشت پرده، باقی است؛ با این تفاوت که در جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، رهبری، به صورت مستقیم‌تری، انتخابی خواهد بود یا حداقل با مشارکت خبرگانی از طیف‌های وسیع‌تری از جریان‌های مختلف مردم و متخصصان گوناگون، اعم از معمم و مکلا، انتخاب خواهد شد؛ طرح چنین مجلس خبرگانی را هاشمی رفسنجانی و طیف هم‌فکر او در دوران ریاست وی بر مجلس خبرگان، مد نظر داشتند؛ هرچند به نظر می‌رسد بر اساس شرایط جدید، در دوران جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، الزاماً رهبری بیشتر به مقامی تشریفاتی تبدیل و فروکاسته خواهد شد. &lt;br /&gt;محمد نوری‌زاد و جریان پشت سر او می‌خواهند اذهان را آماده سازند تا با شمارش و پذیرش این خطا‌ها، آقای خامنه‌ای را با سرانجامی نیکو بدرقه کنند و پس از او، رهبری را به صورت انتخابی درآورند؛ و به نظر می‌رسد که بهترین گزینه برای این رهبر انتخابی، محمد خاتمی باشد؛ اما چرا محمد خاتمی؟! &lt;br /&gt;دلایل گوناگونی برای در نظر گرفتن محمد خاتمی برای رهبری بعدی وجود دارد؛ از جمله: &lt;br /&gt;الف) محمد خاتمی از درون همین نظام برخاسته و دو دوره ریاست جمهوری بوده است؛ &lt;br /&gt;ب) محمد خاتمی هنوز محبوبیت نسبی خود را در داخل و خارج، البته تا حدودی، حفظ کرده است؛ &lt;br /&gt;ج) نظام جمهوری اسلامی تا کنون با محمد خاتمی کج دار و مریز رفتار کرده است؛ &lt;br /&gt;د) محمد خاتمی، که دانش‌آموخته فلسفه است، اندیشه‌هایی نسبتاً دموکراتیک دارد و با شرایط جدید، سازگار‌تر است؛ &lt;br /&gt;ه) بسیاری از طیف‌های درون نظام جمهوری اسلامی، اعم از اصلاح‌طلب و محافظه‌کار، معمم و مکلا، عموم مردم و فرهیختگان و نخبگان، با اندیشه و شیوه او، همدلی دارند؛ &lt;br /&gt;و) محمد خاتمی هیچ‌گاه رادیکال عمل نکرده و مرزهای جمهوری اسلامی را پشت سر نگذاشته است؛ او و مجموعه شاخص اصلاح‌طلبان پشت سر او تا کنون از سرنگونی جمهوری اسلامی سخن نگفته‌اند و حرمت و حریم خامنه‌ای را حفظ کرده‌اند؛ &lt;br /&gt;ز) محمد خاتمی، سید خندان خوش‌تیپ و خوش‌پوش است.... &lt;br /&gt;اما سؤال این است که: آیا نمی‌توان محمد نوری‌زاد را به سرنوشتی چون علی‌اکبر سعیدی سیرجانی مبتلا کرد یا حداقل او را به محدودیت درانداخت تا دیگر چنین بی‌باکانه ننویسد؟ کارنامه جمهوری اسلامی نشان می‌هد که قطعاً می‌توانند چنین کنند؛ پس چرا چنین نمی‌کنند؟ جواب ساده است، چون نمی‌خواهند و می‌خواهند او به کارنامه‌نویسی ادامه دهد. بنا بر این، او می‌نویسد و منتشر می‌سازد، گسترده و در ساحتی وسیع، و نه فقط می‌نویسد، بلکه آن را می‌خواند، بر روی آن موسیقی می‌گذارد؛ خوب، بنویسد؛ اما آیا نمی‌شود جلوی انتشار آن را گرفت؟ قطعاً می‌توان، اما اراده آن نیست، زیرا اراده‌ای دیگر در اندیشه است. &lt;br /&gt;محمد نوری‌زاد در اوایل نامه بیست و دوم خود به خامنه‌ای با عنوان «سید علی بشنو!» از یک سو می‌گوید:&lt;br /&gt;«ای عزیز، بعید است اگر با من هم‌عقیده نباشی که ما آدم کشته‌ایم، بله، آدم کشته‌ایم! نه برای برپایی حکومت عدل علی، بلکه برای برقراری خودمان، ران ملخ کجا و کشتن آدم کجا؟ ما آدم کشته‌ایم، ما آدم کشته‌ایم، ما انسان کشته‌ایم... بی‌گناه، بی‌دلیل... ما غارت کرده‌ایم، ما غارت کرده‌ایم... ما غارت می‌کنیم! به زندان انداخته‌ایم... به زندان می‌اندازیم... عده‌ای از مردم خود را از سرزمینمان از سرزمینشان تارانده‌ایم... اعدام جوانان... قتل‌های زنجیره‌ای... کوی دانشگاه... کشتار سال ۸۸...» &lt;br /&gt;نوری‌زاد در اواخر نامه بیست و دوم خود می‌نویسد: &lt;br /&gt;&amp;nbsp;«دیروز هرچه بود گذشت، به امروز بیندیش و به فردایی که در پیش است و ممکن است تو در آن نباشی، ما نام نیک تو را خواهانیم، دوست نداریم نام تو در کنار نام کسانی ثبت و ضبط شود که بر سر مردم خویش آوار بوده‌اند، ما دوست داریم نام تو در کنار نام رهبران خوش نامی چون گاندی و نلسون ماندلا به نیکی به یادگار بماند، زمان تنگ است، به فردا بیندیش به عرصه‌ای که در پیشگاه خدا ایستاده‌ای و باید به هرچه کرده‌ای پاسخ بگویی.» &lt;br /&gt;هرچند به نظر می‌رسد این سخنان نوری‌زاد در تناقض و تهافت جریان دارد؛ زیرا کسی یا جریان و اندیشه‌ای که انسان کشته، غارت کرده و...، نمی‌تواند در نیک‌فرجامی تمام، در کنار گاندی و نلسون ماندلا قرار و آرام بگیرد؛ نمی‌توان همه کشته‌ها و همه دزدی‌ها را به وادی فراموشی سپرد و به طاق نسیان کوبید و گفت: «دیروز هرچه بود گذشت!»؛ شاید مردم خامنه‌ای و تصمیم‌سازان او را ببخشایند، اما فراموش نمی‌کنند؛ امید است که مردم دیگر به «اعدام انقلابی» و کشتن یک انسان، حتی خامنه‌ای، اعتقادی نداشته باشند اما حداکثر به خامنه‌ای اجازه خواهند داد که تا زنده است در محله خویش در مشهد، یک کتابفروشی مختصر راه بیندازد و در فرجام، با اندیشه آنچه کرده و بر او گذشته و بر ایران و مردم آن گذرانده، سر بر بالین مرگ بگذارد. &lt;br /&gt;اما به هر روی، چنان‌چه گفته شد، محمد نوری‌زاد و طیف تصمیم‌ساز او، می‌خواهند جمهوری اسلامی را در عین فدا کردن خامنه‌ای، با نیک‌فرجامی نسبی او، به دوران پساخامنه‌ای وارد سازند؛ و بدین سان، فقط یک شخص رفته، اما سایر تصمیم‌سازان و البته جمهوری اسلامی، برقرار مانده‌اند و محمد نوری‌زاد نیز در تمامی نامه‌ها و نوشتارهای خود، نشان داده است که به دنبال برقراری جمهوری اسلامی است. &lt;br /&gt;شاهد (۲) &lt;br /&gt;هویت و هستی افرادی چون هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، مهدی کروبی و میرحسین موسوی، و البته بسیاری افراد دیگر در حلقه‌های دوم و سوم، با جمهوری اسلامی تعریف شده است و آن‌ها به خوبی می‌دانند که نبود جمهوری اسلامی برابر است با نبود آن‌ها. به‌ویژه آنکه آن‌ها در بسیاری از جرائم و جنایات جمهوری اسلامی، آمر یا شریک بوده‌اند یا در دوران مسؤولیت آن‌ها رخ داده‌اند و با سکوت تأییدآمیز آن‌ها مواجه گشته‌اند و هیچ‌گاه سخنی مبنی بر ندامت از گذشته یا پذیرش خطاهای پیشین بر زبان نیاورده‌اند. آنان، هیچ‌گاه مرزهای نظام را پشت سر نگذاشته‌اند؛ حتی موسوی و کروبی نیز آنجا که احساس کردند حضورشان در صحنه عمومی، باعث ناتوانی آن‌ها در پاسخگویی به تقاضاهای فزاینده و شتابنده حامیانشان برای «اسقاط» جمهوری اسلامی گردیده، به حصر، تن سپردند و شاید این حصر، خواسته ذهن و ضمیر خود آنان نیز باشد. در این زمینه، می‌توانید به نوشتارهای زیر مراجعه کنید: &lt;br /&gt;- سکوت و سکون محصور موسوی و کروبی، چرا؟! &lt;br /&gt;- موسوی و کروبی؛ سکوت چرا؟! مصلحت مردم یا مصلحت نظام؟! &lt;br /&gt;- جلوه‌ای از جنایات جمهوری اسلامی (۱): نامه سرگشاده ایرج مصداقی به محمد نوری‌زاد (بخش اول) &lt;br /&gt;- جلوه‌ای از جنایات جمهوری اسلامی (۲): نامه سرگشاده ایرج مصداقی به محمد نوری‌زاد (بخش دوم) &lt;br /&gt;شاهد (۳) &lt;br /&gt;نوشتار سردار حسین علایی با عنوان «قیام ۱۹ دی از نگاهی دیگر» که در تاریخ ۱۹ دی‌ماه ۱۳۹۰ در روزنامه رسمی «اطلاعات» انتشار یافت نیز عهده‌دار توجیه این شرایط برای طیف‌هایی در درون سپاه گردید که با سخنان افرادی چون سردار رجائی و عماد افروغ تکمیل گردید. &lt;br /&gt;شاهد (۴) &lt;br /&gt;غلامعلی حداد عادل، که پدرزن مجتبی خامنه‌ای، پسر خامنه‌ای نیز هست، در ۱۷ بهمن امسال، در دیدار با «هادیان سپاه پاسداران» (نامی که به پاسدارانی داده شده‌ است که وظیفه آن‌ها خط دادن سیاسی به گروه‌های هدف است)، از خطاهای خمینی سخن گفت؛ البته به نظر می‌رسد در این سخنان، هدف او بیشتر حفظ خامنه‌ای است و تخریب هاشمی، خاتمی، موسوی، کروبی و اصلاح‌طلبان است و در مقابل، خامنه‌ای و پسر او را شدیداً تأیید می‌کند؛ او در این زمینه می‌گوید: &lt;br /&gt;&amp;nbsp;«شما اینهایی که در بیت حضرت امام (ره) بودند و زمانی از امام حکم داشتند و مملکت را اداره می‌کردند ببینید. این‌ها الآن ماهیتشان روشن شده، اما افکار این‌ها از‌‌‌ همان ابتدا نیز چنین بود و متأسفانه به خاطر باطن پاک و زلال امام این‌ها توانسته بودند به بالا‌ترین لایه‌های حکومت اسلامی رسوخ کنند در حالی که ماهیت فکری آنان با ماهیت انقلاب اسلامی سازگاری نداشت. این اشتباه است که بگوییم فلانی یار امام بود پس انقلابی بوده است. نه، این‌ها از ابتدای انقلاب نیز روحیه انقلابی نداشتند. آقای هاشمی از ابتدا نیز ماهیتش همین بود و الآن فقط بصیرت مردم زیاد شده و ایشان را شناخته‌اند. آقای خاتمی ۱۱ سال در این کشور وزیر فرهنگ بود، آیا او لیاقت وزارت فرهنگ نظام اسلامی را داشت؟ آقای موسوی با اصرار امام نخست‌وزیر بود، آیا او لیاقت نخست‌وزیری نظام اسلامی را داشت؟ آقای کروبی رئیس مجلس بود آیا لیاقت داشت؟ امام خمینی نیت و باطن خالصی داشت اما در سن هفتاد و شش سالگی رهبری نظام را بر عهده گرفت که بعضاً اطرافیانی آلوده داشت، البته که این‌ها هیچ چیز از ارزش‌های کار بزرگ و سترگ امام در انقلاب اسلامی کم نمی‌کند. انصافاً همه ما و جهان اسلام و بیداری اکنون جهان مدیون رهبری و انقلاب امام است. اما می‌خواهم عرض کنم اشتباهاتی نیز بود و روی کار بودن چپ‌ها یا اصلاح‌طلبان در آن زمان، اشتباه امام بود.» &lt;br /&gt;حداد عادل در ادامه در تأیید مجتبی خامنه‌ای می‌گوید: &lt;br /&gt;&amp;nbsp;«نه اینکه چون دامادم هست این را عرض کنم. از دوستان دیگر بپرسید و تحقیق کنید. ببینید بعد از حضرت آقا بابصیرت‌ترین فرد و انقلابی‌ترین فرد در این کشور کیست؟ یقیناً آقا مجتبی نفر دوم هستند در کشور. البته دشمن تلاش می‌کند ارادت من به آقا مجتبی را فامیلی جلوه دهد در حالی که به هیچ وجه چنین نیست.» &lt;br /&gt;این سخنان حداد عادل، حاکی از نزاع درونی دیگری نیز هست که میان دو طیف اصلی نظام جمهوری اسلامی برقرار است؛ طیفی که می‌خواهند نظام را از نظر ماهوی تغییر دهند و رهبری را انتخابی کنند و برای این منظور، محمد خاتمی را مد نظر دارند و طیفی که برای رهبری و حفظ قدرت در دستان خودشان، مجتبی خامنه‌ای را در نظر دارند. &lt;br /&gt;شاهد (۵) &lt;br /&gt;نمایش ماکت مقوایی خمینی، و انتشار و رسانه‌ای شدن گسترده آن، جلوه‌ای دیگر است از اضمحلال و مقوایی شدن دوران خمینی و رسیدن به دوران جمهوری اسلامی پساخمینی، پساخامنه‌ای. &lt;br /&gt;سخن فرجامین؛ چند سؤال&lt;br /&gt;شواهد در تأیید این تحلیل، بسیار است؛ اما باز هم این سخنان، فقط یک تحلیل و گمانه‌زنی هستند بر اساس شواهد و قرائن موجود؛ بسیار خوشحال و خرسند خواهم شد که دیگر تحلیل‌گران، این نوشته را مورد ارزیابی و نقادی قرار دهند. و البته همه این سخنان، نافی این مطلب نیست که جدالی جدی در درون نظام و در لایه‌های زیرین حاکمیت در جریان است. &lt;br /&gt;سؤال‌های مشخص من از همه شما این است که: &lt;br /&gt;الف) در صورت صحت این تحلیل و وقوع این پیش‌بینی، آیا اخلاقی و عقلانی است که، هم‌نوا با محمد نوری‌زاد، بگوییم: «دیروز هرچه بود گذشت، به امروز بیندیش و به فردایی که در پیش است»؟ &lt;br /&gt;ب) آیا این، «آزموده را آزمودن» نیست که خطاست؟ &lt;br /&gt;ج) آیا حفظ نظام جمهوری اسلامی، با تغییر نسبی ماهیت آن در دوران پساخامنه‌ای، راهگشاست؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به امید یافتن راهی به رهائی از راه آگاهی، بدون دادن هزینه‌های گزاف و بی‌حاصل از جان و جیب مردم! &lt;br /&gt;آزاد آزاده (اسم مستعار) – ع. خ&lt;br /&gt;با پوزش از اینکه به خاطر عوارض استبداد، نتوانستم با نام کامل حقیقی با شما سخن بگویم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: وبلاگ «نجواهای نجیبانه»&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA" style="color: black; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://najvahayenajibaneh.blogspot.com/2012/02/blog-post_11.html"&gt;http://najvahayenajibaneh.blogspot.com/2012/02/blog-post_11.html&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-632466693580633635?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/632466693580633635'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/632466693580633635'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/transition-to-postkhamenei-islamic.html' title='گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای؛ چرایی و چیستی'/><author><name>Azad Azadeh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//lh5.googleusercontent.com/-BSiMfP1i5o4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAlc/44KtMpgcDbQ/s512-c/photo.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-961335572287921759</id><published>2012-02-11T12:58:00.000+03:30</published><updated>2012-02-11T13:01:39.978+03:30</updated><title type='text'>نامه تکان دهنده هاشم خواستار از زندان مشهد‬</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;مقدّمه&lt;br /&gt;قرار نبود که نامه یا گزارش دیگری بنویسم امّا ضرب المثلی هست که به دیوانه می‌گویند خرمن را آتش نزنی دیوانه می‌گوید خوب شد یادم انداختی؛ و آن‌ها مرا به ۱۰۲ تبعید کردند و قاضی ناظر، به طعنه به دوستان و خانواده‌ام گفته بود که آقای خواستار را به ۱۰۲ فرستادیم که از نزدیک شرایط زندان را ببیند. مگر کسی که یاد گرفته چگونه قلم به دست گیرد می‌تواند در میان دریایی از سوژه باشد و ننویسد؟!! از طرفی پیش بینی کرده بودم که نوشته‌های مرا خواهند گرفت و همین طور هم شد و گرفتند. &lt;br /&gt;پس خلاصه‌ای نوشته و به طریقی به بیرون از زندان فرستادم تا در فرصت مناسب بنویسم که همین هم نزدیک بود لو برود. یعنی یک میلی متر مانده بود که نوشته‌ها لو برود. امّا فقط بیشتر شبیه معجزه است که نوشته‌ها لو نرفت؛ و یاری خداوند را به معنی واقعی احساس کردم. اگر زنده بودم یک روزی جریان را خواهم نوشت. ولی چون اکنون ممکن است به زندان بر گردم پس راز را آشکار نمی‌کنم شاید بتوانم دو باره از آن استفاده کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نام خداوند جان و خرد&lt;br /&gt;ساعت یک بعد از ظهر پنج شنبه بیست و نهم اردی بهشت بود به من از طریق وکیل بند اطلاع دادند که به بند ۵ سالن ۱۰۲ منتقل شده‌ام؛ فوراً فهمیدم که آخرین نامهٔ خطاب به رئیس قوّهٔ قضاییه و وزیر اطلاعات کارش را کرده است. آن‌ها تحمّل انتقاد معلم زندانی را ندارند و مرا به بند ۵ سالن ۱۰۲ تبعید کردند. از هم بندی‌ها هیچ کس سئوال نکرد که چرا به ۱۰۲ منتقل شدم چون در جریان نامه‌ها بودند. &lt;br /&gt;فقط بعضی‌ها مرا دل داری می‌دادند که در جواب می‌گفتم من برای همه چیز خودم را آماده کرده‌ام که «هر که خربزه می‌خورد پای لرزش هم می‌نشیند»؛ و همهٔ دوستان (بهائیان ۴ نفر، مولوی‌های اهل سنت ۸ نفر، متّهمین هواداری از مجاهدین خلق ۴ نفر، دراویش گناباد ۷ نفر، متهمین به جاسوسی ۴ نفر و تعدادی زندانی خارجی) ناراحت بودند از اینکه به ۱۰۲ منتقل می‌شدم. &lt;br /&gt;وسایل ضروری را جمع کردم و بقیه را‌‌‌ همان جا گذاشتم و به دوستان گفتم هر کس نیاز داشت به او بدهند. چون می‌دانستم که جمعیت ۱۰۲ زیاد و نگه داری وسایل در آنجا مشکل است. از همهٔ دوستان هم اتاقی خدا حافظی کردم و با یک زندانی خدمه تا جلوی درب ۱۰۲ هدایت شدم. درب را باز کردند و به داخل ۱۰۲ رفتم. چه هم همه و ول وله‌ای!!. جمعیت موج می‌زد. این بار سوم بود که به ۱۰۲ می‌آمدم. قبلاً این قدر زندانی نداشت. &lt;br /&gt;سراغ شیخ حسن یکی از مولوی‌های اهل سنّت را گرفتم؛ گفتند اتاق نُه است. به کمک یک زندانی وسایلم را به اتاق ۹ بردم. با شیخ حسن قبلاً در همین ۱۰۲ و بند ۶⁄۱ آشنا شده بودم. اکنون به کمک او احتیاج داشتم. چون زندانی تازه وارد اگر دوستی نداشته باشد باید وسایلش را همیشه با خودش حمل بکند. در غیر این صورت حتماً اتفاقی برای وسایلش می‌افتد و برای من ممکن نبود که همهٔ وسایل را با خودم داشته باشم. از طرفی معلوم نبود که اصلاً به من تخت بدهند. بنا بر این وسایلم را روی تختش چیدم. تقریباً وسایلم نصف تخت را اشغال کرد و نصف دیگر حدوداً نیم متر برای خواب و استراحت باقی ماند. چاره‌ای نیست. با دوستم از شرایط ۱۰۲ سئوال کردم. از کریدور خواب‌ها، از کسانی که در کوچهٔ توالت می‌خوابند، از مسجد خواب‌ها، از صف توالت، صف فروشگاه، صف مخابرات، صف متادون، از هوا خوری، از هجوم گارد و بازرسی‌ها و خلاصه از همه چیز. امّا شنیدن کی بود مانند دیدن. &lt;br /&gt;به موقع آنچه را که دیده و مشاهده کردم عیناً نقل خواهم کرد. به شما قول می‌دهم که حتّی یک جملهٔ دروغ نگویم. &lt;br /&gt;آمار زندانیان را دو نوبت می‌گیرند. یکی تقریباً ساعت ۷ بعد از ظهر که تا ساعت ۸ شب طول می‌کشد و دیگری ساعت ۱۰ شب که معمولاً تا ساعت ۱۱ شب طول می‌کشد. ساعت ۱۰ شب معمولاً اسامی کسانی که فردایش دادگاه دارند می‌خوانند اما ساعت ۵/۱۱ شب جمعه به من ابلاغ کردند که فردا ۳۱/۲/۹۰ دادگاه دارم. فهمیدم که تبعیدم به ۱۰۲ بسنده نکرده و در روز جمعه هم برای من برنامه ریخته‌اند که شنبه ۳۱/۰۲/۹۰ می‌خواهند مرا به دادگاه ببرند. صبح شنبه ساعت ۵/۶ صبح در حالی که لباس زندانی پوشیده بودم از بند ۱۰۲ خارج و به سالن انتظار جهت اعزام به دادگاه رفتم. سالن انتظار بسیار شلوغ بود. امّا ساعت ۸ که شد دو باره اسم مرا خواندند و مرا به بند ۵ برگردانده و گفتند دادگاه منتفی شده است. آیا واقعاً دادگاه برای همیشه منتفی شده است یا زمان آن را به تأخیر انداخته‌اند؟!! آیا به قول مشهور نهضت ادامه دارد!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشخّصات بند ۵: &lt;br /&gt;بند ۵، چهار سالن به شمارهٔ ۱۰۱ و ۱۰۲ در دو طبقهٔ روی هم و ۱۰۳ و ۱۰۴ در دو طبقهٔ دیگر بر روی هم قرار دارند. هر دو طبقه از یک هواخوری به صورت چرخشی استفاده می‌کنند. یعنی اگر سالن ۱۰۱ از ساعت ۷ تا یک بعد از ظهر استفاده می‌کند، سالن دیگر از ساعت ۵/۱ تا ۵/۶ بعد از ظهر استفاده می‌کند و روز دیگر بالعکس. البته با کوتاه شدن روز‌ها زمان استفاده از هوا خوری تا چهار ساعت کم می‌شود. یک ساعت قبل از آنکه درب هوا خوری باز شود جهت رفتن به هوا خوری صف می‌کشند. کسانی که می‌خواهند زود‌تر وارد هواخوری شوند به چند دلیل است. یکی چون در مسجد برای نماز صبح به مدّت تقریباً ۵/۱ ساعت زندانیانی را که در مسجد می‌خوابند بیدار کرده و بیرون می‌کنند و نمی‌توانند به اندازهٔ کافی بخوابند. دوّم روی وسایل ورزشی پتو می‌اندازند و در زیر آن با پنهان شدن از دید دوربین‌ها، چراغ را روشن کرده و مواد می‌کشند. سوّم در تابستان به دنبال مکانی می‌روند که تا ظهر حتی الامکان سایه باشد. هواخوری حدوداً شش صد متر مربع مساحت دارد که چنان چه سرویس‌ها و وسایل ورزشی و یک سکو با پنج شیرآب که زندانیان لباس‌هایشان را می‌شویند از مساحت کلی کم کنیم حدوداً چهار صد متر مربع مفید هواخوری دارد که در این سطح یک روز در میان ساعت ۳۰/۷ صبح که هواخوری از ۱۰۲ است سالن را تخلیهٔ کامل از زندانیان می‌کنند و به مدّت پنج دقیقه زندانیان را با کمک یک مربی از زندانیان ورزش می‌دهند. و از داخل اتاق رئیس بند که با شیشه سکوریت مشرف به هوا خوری است، زندانیان را دیده که زندانیان نمی‌توانند او را ببینند، کنترل می‌شوند. چنان چه رئیس بند مشاهده کند که زندانیان خوب ورزش نمی‌کنند. به جای ساعت ۸ ساعت ۹ درب هوا خوری را باز کرده تا به اطاق‌هایشان بروند. در چهار صد متر مربع ۷۰۵ نفر چگونه ورزش کنند؟!! چگونه دست‌هایشان را به دو طرف بار کنند؟ چه طور پا را به جلو حرکت دهند؟ از عجایب است. مهم نیست دستت را که دراز کردی به صورت کناریت بخورد!! یک بار دست کناری‌ام به داخل چشمم خورد که تا یک هفته قرمز بود و‌گاه گاهی از آن اشک می‌آمد. از هواخوری هر کدام از زندانیان به نیّتی خاص استفاده می‌کردند. یک عدّه والیبال یا پینگ پنگ بازی می‌کنند که حقیقتاً جا را برای دیگران تنگ می‌کنند تعدادی با تخته نردهائیکه خودشان از خمیر نان درست کرده‌اند بازی می‌کنند. اکثراً سیگار می‌کشند که واقعاً شایسته است که به جای هواخوری، دود خوری بگوییم. تعداد زیادی خودشان را لخت کرده و من مرتب خال کوبی‌های روی بدنشان را که از پشت پا تا پشت پلک نوشته شده بود می‌خواندم. جالب است بر پشت پلک یک زندانی نوشته شده بود «شب بخیر». &lt;br /&gt;جامعه‌ای که از نظر رشد فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی به بن بست برسد، خود زنی می‌کند؛ یا به خودش از طریق اعتیاد و خال کوبی و خود کشی و… صدمه می‌زند و یا به دیگران به صورت‌های مختلف با سرقت، کلاه برداری، تجاوز به عنف، جعل، آدم کشی و… ضربه می‌زند. اینجامعه محصول حکومت‌های استبدادی است. زندانیانی می‌دیدم که از سیگار استفادهٔ بهینه می‌کنند. یعنی هم سیگار می‌کشند، هم شپش‌هایشان را با آتش سیگار کشته و تفریح می‌کنند. &lt;br /&gt;در ۲۲/۰۴/۹۰ که گارد جهت بازرسی به داخل سالن ۱۰۲ یورش آورد و سالن را تخلیهٔ کامل از زندانیان کردند. همه را به داخل هوا خوری فرستادند. یک زندانی را دیدم جهت مخفی کردن مواد دستش را داخل شلوارش کرده و مواد را در داخل مقعدش جاسازی می‌کند. چه قدر زور می‌زد و عرق کرده بود تا بالأخره مواد را به داخل انبار فرستاد. من هر روز صبح و یا بعد از ظهر که هواخوری از ۱۰۲ و سایه بود هواخوری می‌رفتم و پیاده روی می‌کردم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مخابرات: &lt;br /&gt;از شش دستگاه تلفن تشکیل شده که به کمک زندانیان از ساعت ۹ صبح تا هفت شب به زندانیان خدمات می‌دهند. هر زندانی با نیم ساعت در صف یک روز در میان ۵ دقیقه تلفن دارد. روزهایی که اجرای حکم اعدام دارند تلفن از ساعت ۲ بعد از ظهر قطع می‌شود. چه قدر زندانیان جوانی را دیدم که به همسرشان با تلفن می‌گفتند به هر صورتی که شده برای آن‌ها پول تهیّه کنند، تأکید می‌کنم به هر صورتی که شده! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشگاه: &lt;br /&gt;از یک اتاق ۱۵ متر مربعی تشکیل شده که به وسیلهٔ شرکت تعاونی کارکنان زندان اداره می‌شود. زمانی که فروشگاه باز می‌شود. دو زندانی را جهت کمک به مسئول فروشگاه با بلند گو صدا می‌زنند. فروشگاه بیشتر مواد غذایی که دیر خراب می‌شود می‌آورد. اگر چه زندانیان همهٔ اجناس را خریده و نمی‌گذارند کهنه شود. فروشگاه خیلی دیر میوه می‌آورد. و آن وقت که می‌آورد خیلی کم می‌آورد. دو مرتبه از صبح تا شب در صف بودم و در پایان به من میوه نرسید. اکثراً دستگاه کارت خوان خراب است. در تاریخ ۲۸ / ۰۳ /۹۰ به مدّت ۶ روز فروشگاه تعطیل بود که هر بستهٔ سیگار تیر چهار صد تومانی به چهار هزارتومان رسید و حتّی جلد زر ورق پاکت سیگار نیز خرید و فروش می‌شد. &lt;br /&gt;یک زندانی را دیدم که سیگاری روشن کرد؛ حداقل ده نفر جلو آمدند که ته سیگار را به آن‌ها بدهد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حمام: &lt;br /&gt;از ده عدد دوش تشکیل شده است که تقریباً به مدت شش ساعت بر روی ۷۰۰ نفر باز است. تنها موردی که در ۱۰۲ پسندیدم همین حمام بود که از ساعت ۱۲: ۱۵ دقیقه ظهر تا ساعت یک بعدازظهر به پیرمرد‌ها اختصاص داده بودند. البته چون تابستان هوا گرم بود هر روز به حمام می‌رفتم امّا یک روز آب سرد بود، یک روز تعمیر می‌کردند. خلاصه از هر سه روز یک روز موفق می‌شدم که حمام بروم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشپزخانه: &lt;br /&gt;تعدادی شعلهٔ گاز در یک اتاقی به ابعاد ۵/۱ در ۵ متر قرار داده‌اند که زندانیان در ساعات به خصوصی می‌توانند با ظروف و مواد غذایی که از فروشگاه می‌خرند آشپزی کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توالت: &lt;br /&gt;مشکل‌ترین و سخت‌ترین قسمت برای من توالت رفتن است. چون من قرص فشار خون می‌خورم و ادرار آور است و هر دو ساعت باید توالت بروم و با داشتن ده عدد توالت که خیلی از مواقع یا بند هستند یا تعمیر می‌کنند همیشه صف وجود دارد. امّا به تدریج یاد گرفتم که چه مواقع توالت بروم که خلوت‌تر است. معمولاً دو نوبت بعد از آمار ساعت ۷ شب و ۱۰ شب توالت‌ها بسیار شلوغ است که بعضی مواقع تا یک ساعت صف بوده‌ام اما در ساعت دیگر بخصوص صبح زود بیشتر از پانزده دقیقه صف نیستم. چون بعضی افراد خودشان را داخل صف توالت جا می‌زنند دعوا می‌شود. من همیشه و از هر فرصت استفاده می‌کنم با زندانیان صحبت کنم. &lt;br /&gt;یک بار تقریباً ساعت ۱۱ شب که صف توالت خیلی طویل و شلوغ بود با یک زندانی گرم صحبت بودم که ناگهان چنان مشتی به شانه‌ام خورد که روی یک زندانی افتادم. هیچ واکنشی از خود نشان ندادم و به روی آن زندانی که از من مسن‌تر بود لبخند زدم او با صدای بلند گفت: «ده بار بهت گفتم که برو جلو تا صف از هم گسیخته و عده‌ای جا نزنند گوش نکردی!!» حق با او بود. من آن قدر با زندانی کناری‌ام گرم صحبت بودم که متوجّه اینکه کسانی با فاصله ایجاد شدن در صف جا می‌زنند، نبودم. از طرفی چون سیگار کشیدن فقط در راه رو‌های توالت و هواخوری مجاز بود. بنا بر این حتّی کسانی که نیّت توالت رفتن هم نداشتند به آنجا می‌آمدند. دود سیگار که از دهان بیرون می‌آید و به مشامم می‌رسد فوراً مرا به سرفه می‌اندازد. اگر چه در طول راه رو دَه هوا کش پر قدرت هوا را تهویه می‌کردند. امّا غلظت دود سیگار چنان زیاد بود که زمانی که به داخل اتاق بر می‌گشتم، هم اتاقی‌هایم می‌گفتند خیلی بوی سیگار می‌دهی معلوم می‌شود کوچهٔ توالت‌ها خیلی شلوغ است. &lt;br /&gt;کوچهٔ توالت‌ها عرض ۵/۱ متر دارد. در دو طرف این راه رو زندانیان نشسته و چای و غذا می‌خورند و بعضی هم با آتش سیگار شپش‌هایشان را می‌کشند و یک صف جهت توالت رفتن است. عدّه‌ای هم ایستاده و با هم حرف می‌زنند و سیگار می‌کشند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به کوچهٔ توالت‌ها کوچهٔ نامرد‌ها هم می‌گویند چون خیلی از زندانیان در این کوچه با هم تصفیه حساب می‌کنند آمار معمولاً در ساعت ۱۱ شب تمام می‌شود و ساعت ۵/۱۱ خاموشی است همه هجوم می‌برند که در مسجد و کوچهٔ توالت‌ها و در داخل کریدور جای قبلی خود بخوابند. موقع توالت رفتن هر شب می‌دیدم که برای ۵ سانتی متر فضای خواب زندانیان با هم دعوا و زد و خورد می‌کردند که یکی می‌گفت تا این خط متعلق به من است و دیگری می‌گفت خیر تا این خط متعلق به من است. زندانیان تا جلو توالت می‌خوابیدند (از سطل زباله شیرابه در زیر پتوی یک زندانی کش گرفته بود و او راحت خوابیده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسجد: &lt;br /&gt;مسجد دو کاره و شاید هم بگویم سه کاره است. هم جهت نماز و دعا و هم برای خواب است. ساعت ۵/۱۱ شب که خاموشی است بیش از صد زندانی در مسجد می‌خوابند و قبل از اذان صبح تا یک ساعت بعد از اذان زندانیان را از مسجد بیرون می‌کنند که اکثراً در جلو توالت‌ها و دست شویی‌ها و کوچهٔ توالت‌ها می‌ایستند اگر جایی پیدا کنند پتوشان را انداخته و استراحت می‌کنند و سپس با‌‌‌ همان پتو به داخل مسجد بر می‌گردند. تقریباً ۵/۱ ساعت وقت تلف می‌کنند. روزهایی که هواخوری شیفت صبح از ۱۰۲ است. ساعت ۵/۶ بیدار کرده و از مسجد بیرون می‌کنند و روز‌هایی که شیفت بعد از ظهر هواخوری متعلق به ۱۰۲ است اجازه می‌دهند که تا ساعت ۱۰ صبح بخوابند تعدادی از زندانیان معتاد که مواد گیرشان نمی‌آید و قرص می‌خورند خیلی از مواقع زمان خواب ادرار می‌کنند و به این ترتیب حتّی مسجد که باید مطهّر و پاکیزه باشد از تمیزی دور است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کریدور: &lt;br /&gt;کریدور از یک سالن دراز به عرض چهار متر و طول تقریباً پنجاه متر تشکیل شده است که در دو طرف آنچهارده اتاق و یک آرایشگاه و یک مسجد و یک فروشگاه و درب ورودی و درب ورود به هواخوری و یک درب ورود به کوچهٔ توالت تشکیل شده است. در داخل کریدور حدود دویست زندانی می‌خوابند. زندانی چون از هر سانتی متر مساحت، حد اکثر استفاده را می‌خواهد بکند لوازمشان را اکثراً داخل کیف یا کیسهٔ پلاستیک از می‌له‌های جلو اطاق آویزان می‌کنند. در دو طرف کریدور یعنی ضلع شرقی و غربی دو عدد کولر آبی بزرگ تقریباً ۶۰ × ۶۰ مستقر می‌باشد که هوای داخل کریدور را در تابستان جا به جا می‌کند. همیشه دو زندانی از فضای زیر کولر که بر روی چهار پایه قرار دارد استفاده می‌کنند و این دو زندانی خیلی خوشحال هستند که بهترین جا را دارند. تمام زندانیان که در مسجد و کریدور می‌خوابند باید به صورت کتابی بخوابند. &lt;br /&gt;به تاریخ ۱۳ / ۰۳ / ۹۰ از بلند گو اعلام شد که به خاطر ازدحام جمعیت کسی داخل کریدور شطرنج و تخته بازی نکند و در هوا خوری بازی کنند. در داخل کریدور سیگار کشیدن ممنوع است امّا در نبود انتظامات سیگار می‌کشنند. در داخل کریدور دعوا و فحش و کتک کاری جزئی از زندگانی زندانیان است. گاهی فلاسک چای به سوی هم دیگر پرتاب می‌کنند و گاهی هم تیزی به هم دیگر می‌زنند و هم دیگر را خونی مالی می‌کنند. در زندان کارد و چاقو وجود ندارد. زندانیان از هر فلزی مخفیانه جهت مصارف عادی و غیر عادی تیزی درست می‌کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتاق: &lt;br /&gt;مساحت اتاق حدوداً ۳۰ متر مربع و دارای ۱۵ تخت است. در هر اتاق حدوداً ۶۵ نفر زندگی می‌کنند که پانزده نفر تخت دارند. و هفت تا هشت نفر کف اتاق می‌خوابند و ما بقی باید در کریدور یا مسجد و یا کوچهٔ توالت‌ها استراحت کنند و بخوابند و حقّ آمدن به داخل اتاق را ندارند مگر در موقع آمارگیری که در ردیف ۵ نفره نشسته و بر روی هر تخت نیز دو نفر نشسته و به این صورت افسر نگهبان یا جانشین افسر نگهبان، آمارگیری می‌کند. از هشت نفری که کف اتاق می‌خوابند سه تا چهار نفر شهردار اتاق هستند که هفته‌ای دو پاکت سیگار توسط نمایندهٔ اتاق به آن‌ها داده می‌شود و کسانی که در داخل اتاق زندگی می‌کنند هفته‌ای دو پاکت سیگار به نمایندهٔ اتاق می‌دهند تا شهرداران اتاق را نظافت و ظرف‌ها را شست و شو کنند. بیرون از زندان اگر جامعه شدیداً طبقاتی و شرک آلود و پر از تبعیض است در زندان و در اتاق نیز همین خصوصیات را دارد یعنی مجرمین و مواد فروش‌ها و سارقان و اختلاس کنندگان بزرگ و… در زندان از موقعیت بر‌تر و بالاتری بر خوردار هستند و همیشه زندانیان خلاف کار جزء را استثمار می‌کنند. مثلاً آن‌ها آشپز خصوصی دارند. یعنی غذای زندان را نمی‌خورند و موادی که از فروشگاه خریداری می‌کنند به این افراد می‌دهند که برای آن‌ها آشپزی کنند و برای هر نوبت آشپزی هزارتومان مزد می‌گیرند که آن را جهت خرید سیگار و مواد استفاده می‌کنند. جالب است خلاف کاران جزء در زندان هم به کارشان ادامه می‌دهند. یعنی اگر سارق هستند در زندان هم سرقت کرده و نیز از تجربهٔ دیگران استفاده می‌کنند تا در بیرون از زندان بتوانند سرقت‌های بزرگ انجام دهند و اگر مواد فروش هستند یاد می‌گیرند که بعد از آزادی چه طور محموله‌های بزرگ را جا به جا کنند. خودم را به خواب زده بودم که یک زندانی برای زندانی دیگر تعریف می‌کرد: «قبلاً موتور سیکلت می‌دزدیدم و به قیمت پایین به یک نفر مالخر می‌فروختم امّا اکنون بعد از آزادی می‌خواهم موتور کهنهٔ سند دار خریده و سند آن را برای موتور‌های سرقتی نو جعل کنم». یکی پراید دزدیده بود. می‌گفت: «بعد از آزادی می‌خواهم ماشین‌های گران قیمت سرقت کنم». &lt;br /&gt;رابطهٔ افراد ساکن در اتاق با شهرداران بسیار ظالمانه است. اکثراً می‌دیدم زمانی که چیزی می‌خورند آشغال را خودشان در سطل زباله نمی‌انداختند. بلکه یکی از شهرداران را صدا می‌کردند و به او داده تا داخل سطل زباله بیندازند و من حقیقتاً خجالت می‌کشیدم. یک بار به چشم خودم دیدم که نمایندهٔ اتاق در حمام لباس‌های چرکی را نیاورد و به مسئول حمام گفت یک نفر را می‌فرستم که بیاورد و آن نفر یکی از همین شهرداران بود در حالی که وزن تمام لباس‌ها یک کیلو نمی‌شد. من تصوّر می‌کنم این عادات نتیجهٔ یک جامعهٔ ناسالم و محصول حکومت ناسالم ا ست. یکی از شهرداران که نامش احمد سلطانی و بچهٔ خواجه ربیع بود دو بند انگشتش را در اثر کشیدن ناخن و سیاه شدن آن قطع کرده بودند. جرم او سرقت موتور سیکلت بود. (من در کف اتاق و در آخر اتاق) می‌خوابیدم که دو نفر پهلویم سارقان طلا فروشی‌های مشهد و گرگان بودند و به قول خودشان شصت کیلو طلا و به قول صاحبان طلا هشتاد و پنج کیلو طلا سرقت کرده بودند. از یکی از آن‌ها که مالخر بود پرسیدم، چرا شما که می‌گویید ماهی پنج میلیون تومان در آمد داشتید، مالخری کردید؟ می‌گوید در ابتدا وضعم خوب نبود. بعداً که وضعم بهتر شد دیگر رفقایم نمی‌گذاشتند که همراه آن‌ها نباشم. از رفیقش پرسیدم که چرا دست به این کار زدی می‌گفت: بی‌کاری، بی‌کاری، بی‌کاری. دست به هر کاری می‌زدم نمی‌گرفت تا اینکه مجبور شدم شریک دزد طلا فروش‌ها شوم. (پدرش نیز که پاسدار باز نشسته بود به جرم خرید و فروش مواد مخدّر اعدام کرده بودند. عمویش که سر دستهٔ باند بود می‌گفتند در حین فرار به اتومبیل خورده و کشته شده) این سه نفر سارق طلا فروش که در بند ۵ سالن ۱۰۲ بودند به اعدام محکوم شده بودند که رأی دو نفر شکسته شده بود و رأی یک نفر به قوّت خودش باقی بود. یکی از دزدان طلا فروش دو زن داشت. می‌گفت هر موقع به زن‌هایم تلفن می‌زنم می‌گویند برای من کم و برای آن زن زیاد گذاشته‌ای و یک نفر دیگر که در کف می‌خوابید به اتهام قتل شوهر خواهرش دستگیر و زندانی شده بود. چهار نفر شهردار نیز در کف می‌خوابیدند که اکثراً از ورودی‌های جدید بودند و مرتب توسط نمایندهٔ اتاق عوض می‌شدند. ‌‌‌ همان طور که گفتم من تخت نداشتم و هر دو هفته یک بار اعلام می‌کردند کسانی که نزدیک یک سال کف خواب هستند جهت تخت ثبت نام کنند که به تاریخ ۱۳/۰۳/۹۰ وکیل بند به من گفت دستور است که به شما تخت داده نشود. و از اکنون برای شما نوبت تخت محاسبه می‌شود در حالی که ۲۲ ماه سابقهٔ زندان داشتم و در سیزده ماهگی تخت تعلق می‌گرفت. یک نفر زندانی عادی یک هفته بعد از من از بند ۶⁄۱ به ۱۰۲ منتقل شد که بعد از یک شب کف خوابی به او تخت دادند. البته یک هفته بعد هم اعدام شد. به وکیل بند پیغام دادم که به حفاظت اطلاعات بگوید اگر مرا بر روی سیم‌های خاردار بخوابانند باز خواهم نوشت. &lt;br /&gt;ه‌مان طور که گفتم چون تخت نداشتم وسایلم را روی تخت رفیقم می‌گذاشتم و بیشتر، روز از تخت استفاده می‌کردم. بعداً یک نفر آشنا پیدا شد که سه نفری از تخت استفاده می‌کردیم. تخت‌ها سه طبقه بود و تخت دوستم که مولوی اهل سنّت بود تخت وسط بود. فاصلهٔ دو تخت آن قدر کم بود که بار‌ها سرم به تخت بالایی خورده و همیشه پوست سرم درد می‌کرد و بعضی مواقع چنان محکم می‌خورد که صدای اعتراض تخت بالایی بلند می‌شد و می‌گفت چرا به تخت می‌زنی؟!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در داخل تخت‌ها چه می‌گذرد؟!!: &lt;br /&gt;از پانزده تخت دوازده تخت از ساعت یک بعد از ظهر که خطر حملهٔ گارد کمتر می‌شد چراغ روشن می‌کردند. اشتباه نکنید چراغ شعر و فلسفه و موسیقی روشن نمی‌شد، بلکه چراغ مواد مخدّر از نوع تریاک، شیشه، کریستال روشن می‌شد. چراغ تشکیل شده بود از یک درب قوطی و یک تیغهٔ آهنی به شکل Z و دستمال کاغذی و روغن که وارد جزییات ساخت آن نمی‌شوم تا بد آموزی کمتر شود. هر تخت، چهار تا پنج مشتری داشت و کسانی را می‌دیدیم که به اتهام سرقت زندان بودند و پول‌های سرقتی را چگونه به مواد تبدیل کرده و دود می‌کردند. افرادی را می‌دیدیم که تا روزی ۷، ۶ بار جهت مصرف مواد می‌آمدند زمانی که پول نداشتند، تا وارد اتاق می‌شدند با فحش آن‌ها را بیرون می‌کردند و هر چه خواهش که به زودی کارت بانکم شارژ خواهد شد قبول نمی‌کردند. پول رایج زندان سیگار و اجناس داخل فروشگاه بود. مواد هم از همه نوع فراوان یافت می‌شد و قیمت آن ده برابر قیمت بیرون از زندان بود. بار‌ها اتفاق افتاد هنگامی که از تخت طبقهٔ بالا پایین می‌آمدند پایشان را روی سرم که خواب بودم می‌گذاشتند. اگر چه معذرت می‌خواستند امّا خیلی مواقع شدیداً سرم درد می‌گرفت و با خود می‌گفتم این هزینهٔ دموکراسی است که پرداخت می‌کنی. این مواد را از طریق چراغ مصرف می‌کردند و آن‌هایی که نداشتند، شورت و زیر پوش را در داخل آب کریستال خوابانده و خشک کرده و از هر طریقی که شده به زندان منتقل می‌کردند و در زندان تکه تکه کرده و فروخته و آن را در آب حل کرده و به وسیلهٔ قاشق در داخل بینی می‌ریختند. بار‌ها مرا تعارف کردند که مواد مصرف کنم. به آن‌ها می‌گفتم اگر شهر مشهد را با سند ششدانگ به من هدیه کنند که در ازای آن فقط یک بار مواد مصرف کنم حاضر نیستم. یکی از زندانیان که در سن ۱۶ سالگی آدم کشته بود و بعد از هیجده سال فراری دستگیر شده بود می‌گفت: «مرا زیاد تعارف می‌کنند که مواد مصرف کنم و می‌گویند برای اینکه در زندان راحت باشی باید مواد مصرف کنی. اما من می‌دانم که آن‌ها دلشان به حال من نمی‌سوزد بلکه در ابتدا به من مواد مجانی می‌دهند سپس زمانی که معتاد شدم آن وقت از من می‌خواهند که برای آن‌ها مواد تهیه کنم». روز که از تخت رفیقم استفاده می‌کردم اکثراً بوی تریاک می‌آمد خودم را کج می‌کردم که کمتر بوی مواد به من برسد می‌ترسیدم شاید معتاد بشوم. اگر دو یا چند نفر را در زندان می‌دیدی که پچ پچ و در گوشی و آهسته حرف می‌زنند حتماً دارند در بارهٔ قیمت و مبادلهٔ مواد حرف می‌زنند. خیلی مواقع در کف اتاق دور من حلقه زده و بحث می‌کردند می‌گفتند در زندان هیچ گونه امکانات تفریحی و ورزشی و سر گرم کننده نداریم. مجبوریم مواد مصرف کنیم و این حکومت است که ما را معتاد کرده است. راست می‌گفتند تقریباً دو سال پیش که یک ماهی در این بند بودم خیلی‌ها را می‌شناختم که معتاد نبودند امّا اکنون معتاد شده بودند. اگر یک نفر شخصی را بکشد به جرم قتل او را اعدام می‌کنند، امّا اگر دولت هزاران نفر را در زندان معتاد و به مرگ تدریجی بکشد به زندان بانان پاداش می‌دهند. از آن‌ها پرسیدم مواد چگونه داخل زندان می‌شود؟ می‌گفتند از طریق کارکنان زندان و خانوادهٔ زندانیان در هنگام ملاقات حضوری با زندانیشان و زندانیانی که مرخصی می‌روند. زندانیان تعریف می‌کردند که یک زندانی تا دو کیلو و دویست گرم مواد در معده و داخل انباری (مقعد) جاسازی کرده و به زندان می‌آورد. می‌پرسیدم مشروب وارد زندان می‌شود؟ می‌گفتند مشروب را نمی‌شود وارد کرد امّا زندانیان از خرما و هندوانه مشروب درست می‌کنند. به خاطر همین است که انگور و کشمش هیچ وقت وارد زندان نمی‌شود چون زندانیان از آن مشروب درست می‌کنند. زندانیان به یک دیگر یاد می‌دادند که در بیرون از زندان اگر از تو مشروب گرفتند بگو برای فروش است چون اگر بگویی خودم نیز مصرف می‌کنم حتماً هشتاد ضربهٔ شلاق نیز دارد و اگر مواد گرفتند بگو برای مصرف خودم هست تا جرمت کمتر شود. یکی از زندانیان تعریف می‌کرد که یک کامیون خاور مشروب از او می‌گیرند و زمانی که چادر را از روی ماشین برداشته و آن همه مشروب می‌بینند از تعجّب نیروهای انتظامی صلوات می‌فرستند. &lt;br /&gt;یکی از زندانیان از من می‌پرسد چرا در یک دعوای معمولی و عادی که نیّت و نقشهٔ کشتن کسی را نداشته‌ام به قصاص محکوم شده‌ام و کسی که قبلاً نقشه کشیده فرد یا چند نفر را کشته نیز به قصاص محکوم شده است آیا عدالت است؟ البتّه از این موارد بسیار دیده‌ام که با نقشهٔ قبلی و بدون نقشهٔ قبلی آدم کشته‌اند و به قصاص محکوم شده بودند. فقط یک مورد سربازی را دیدم که به پرداخت دیه محکوم شده بود و سربازی را دیدم که به جرم کشتن سربازی نزدیک بیست سال بود که در زندان بود و اگر چه به قصاص محکوم شده بود امّا نه حکمش را اجرا می‌کردند و نه آزاد می‌کردند. البته زندانیان بسیاری دیدم و هستند که پانزده تا بیست سال زندان هستند و نه قصاص می‌شوند و نه آزاد می‌شوند. از زندانیان مواد مخدّر می‌پرسم که اگر شرایطی شد که آزاد شدید آیا دیگر به دنبال خرید و فروش مواد خواهید رفت؟ یکی از زندانیان که یک هفته بعد اعدام شد گفت: «یک مواد فروش چنان چه مثلاً بعد از ۵ سال آزاد شد. چون کاری هم ندارد و قرض هم بالا آورده است؛ زن و بچه‌اش می‌گویند تا کنون چون زندان بودی از تو توقع نداشتیم و با هر ننگی بود زندگی را چرخاندیم امّا اکنون دیگر نمی‌توانیم و زندانی چون کاری بلد نیست و سرمایه‌ای ندارد که یک در آمد معمولی داشته باشد و سنّی از او گذشته است. مجبور می‌شود باز دنبال فروش مواد برود و سر انجام زندان، زندان، و اعدام شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه کسانی تخت دارند؟!!: &lt;br /&gt;در اتاق، ۱۵ تخت وجود دارد که دوازده نفر، یا متّهم به قتل هستند و یا حکمشان آمده و به قصاص محکوم شده‌اند. سه نفر دیگر یکی به جرم آدم ربایی و دیگری به جرم اختلاس از بانک و سوّمی محکوم به اعدام در رابطه با موادّ مخدر می‌باشد. یک نفر که به قصاص محکوم شده است می‌گفت من در زندان تغییر کرده‌ام و دیگر آن آدم نیستم و خودش را یک سر و گردن از سایر زندانیان بالا‌تر می‌پنداشت. چندین جلسه با من بحث کرد و به قول خودش شنیده بود که من زندانی سیاسی هستم پس بهتر است اطلاعات خود را بالا ببرد. او بسیار تلویزیون نگاه می‌کرد. هنگام بحث با من در برابر هر جمله‌ای که می‌گفتم چندین سئوال مطرح می‌کرد و اجازه نمی‌داد که من حرفم را کامل بزنم. یک بار دیدم که او هم تریاک می‌کشد. به او گفتم: «آیا مواد مصرف می‌کنی؟» گفت: «بیرون از زندان هم تفریحی می‌کشیدم، داخل زندان هم تفریحی می‌کشم». به او گفتم: «شما می‌گویید تغییر کرده‌اید دیگر نباید حتّی برای یک بار هم تریاک بکشید و باید برای زندانیان دیگر الگو باشید». سکوت کرد. بعداً متوجه شدم که معتاد است اگر چه خودش باور ندارد. او می‌گفت: «من فکر می‌کنم و از خودم سئوال می‌کنم پس همه چیز می‌دانم». برای اینکه به افکارش نظم دهد به او پیش نهاد کردم که کتاب بخواند قبول نمی‌کرد. فقط فکر کردن را قبول داشت و تصوّر می‌کرد که با فکر به تمام حقایق دست یافته است. فردی که در طبقهٔ سوّم و بالای تخت دوستم بود به قصاص محکوم شده بود و زمانی که مواد گیرش نمی‌آمد آن قدر قرص می‌خورد که‌‌‌ همان طور که روی تخت نشسته بود سرش آویزان می‌شد و می‌خواست به تخت بخورد. از آن بالا شهر دیده می‌شد. یک بار گفت: «یک لحظه غفلت، این همه بد بختی؟!!» او همیشه چشم بسته از تخت پایین می‌آمد و من که در کف خوابیده بودم پا‌هایم را لگد می‌کرد. چاره‌ای نیست او مشتری زیادی دارد و از نیمه‌های شب به بعد رفت و آمد زیاد دارند که سر و صدای دیگران را در آورده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک دعوا و هزار معنی و تفسیر: &lt;br /&gt;در اتاق یک پدر و دو پسرش با هم زندانی هستند که پدر مظنون به قتل پنج سال بلاتکلیف در زندان است. ۶۵ سال سن دارد. فرزند بزرگش ۳۲ سال سن و سه فرزند دارد و به جرم سرقت موبایل برادر کوچک ترش به شش ماه حبس محکوم شده است. سابقهٔ زندان زیاد دارد و فرزند دیگر که ۲۸ سال سن و متأهل و یک فرزند دارد به جرم خرید و فروش مواد مخدر به اعدام محکوم شده و در انتظار اجرای حکم و یا تخفیف آن است یک روز که دو نفر را جهت اعدام بردند بسیار خودش را باخته بود. امّا جان سالم به در برد. در یک ظهر ناگهان بین پدر و پسر بزرگش به خاط یک کیف بی‌ارزش دعوا سر گرفت. ناگهان پسر رو کرد به من و گفت: «آقای خواستار دیگران هم پدر دارند من هم پدر دارم!! او به من می‌گوید زنت فاحشه است (از خوانندگان عذر می‌خواهم برای ادای مطلب چاره‌ای جز بیان‌‌‌ همان کلمات ندارم) من هم می‌گویم مادرم فاحشه بوده است. دهانم از تعجّب باز شد. امّا بر خود مسلّط بودم. چون می‌دیدم برای من که دنبال سوژه می‌گردم این سوژهٔ خوبی است. هیچ نگفتم. امّا چنان نگاه کردم که به آن‌ها نشان بدهم دعوایشان برای من اهمیّت دارد. سپس‌‌‌ همان پسر برای اینکه زرنگی‌اش را نشان دهد گفت: «همین دیروز برای یک زندانی بیست هزار تومان مادهٔ مخدّر شیشه خریدم و به بیست و پنج هزار تومان فروختم». (پول رایج زندان سیگار و کارت تلفن و اجناس فروشگاه است). بعداً به تدریج و بدون اینکه کنج کاوی‌اش را به وجود بیاورم از او پرسیدم چند بچه دارد و بچهٔ بزرگش چند سال دارد و آیا از خودش خانه دارد که گفت: «در فلعه خیابان (فقیر‌ترین منطقهٔ مشهد) مستأجر است و سه بچه دارد که بچهٔ بزرگش دختر و سیزده سال دارد. در بیرون زندان شدیداً مبتلا به کریستال بوده و اکنون ادعا می‌کرد فقط سیگار می‌کشد. جالب است بدانید خیلی بیشتر از من از فروشگاه خرید می‌کردند بیشتر غذاهای زندان را نمی‌خوردند و برای خودشان آشپز داشتند. من نتیجه گیری را به پایان گزارش موکول می‌کنم امّا فقط این دو سؤال را مطرح می‌کنم. زن جوانش چه کار می‌کند؟! دختر نوجوان سیزده ساله‌اش چه می‌کند؟! به نظر شما از این نوع خانواده چند میلیون در ایران هستند؟!!. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان یک قتل و مشغولیّت شدید ذهنیم تا این تاریخ: &lt;br /&gt;تلاش کردم سر گذشت هر کدام از زندانی‌ها را بپرسم و پرسیدم. اما این هم اتاقی سر گذشت دیگری دارد که ذهنم را بسیار مشغول کرده است. پسر عمویش یکی از مولوی‌های اهل سنّت در بند ۶⁄۱ با هم زندانی بودیم انسان شریفی بود. اما بشنوید: «حدوداً ۳۵ سال سن دارم و پدرم که فوت کرد ارثیّهٔ پدرم را به قیمت ارزان به برادرم فروختم و با زن و بچه راهی شهر… شدم. خانه‌ای اجاره کردم و با وانت بین شهر و روستا‌ها کار می‌کردم. بعد از مدّتی زمینی خریدم و خانه‌ای ساختم که آن را به نام همسرم کردم. مدّتی گذشت در حالی که سه فرزند دختر داشتم و فرزند چهارمم که پسر بود در راه بود. با دختری آشنا شدم. بعد از مدّتی همسرم فهیمد و تقاضای طلاق کرد. در جلو دادگاه پدر زنم را که با دخترش به دادگاه آمده بود کتک جانانه‌ای زدم. زنم را چنان ادب کرده بودم که جرئت نفس کشیدن نداشت. پدر زنم با وساطت برادرم با من آشتی کرد. دستی را که نمی‌شود برید باید بوسید. امّا همسرم همیشه می‌گفت: «ترک دختره کن» و من به او می‌گفتم نمی‌خواهم او را به عنوان همسر بگیرم فقط می‌خواهم عشق و حال کنم. سه سال به این صورت با دختر رابطه داشتم تا اینکه یک نفر آشنا به من گفت اگر می‌خواهی این دختر را به زنی بگیری به درد زندگی نمی‌خورد. در جواب گفتم می‌خواهم عشق کنم (خیانت به همسر اسمش را عشق می‌گذارند) بعد از مدّتی احساس کردم که دختر با شخص دیگری نیز رابطهٔ عاشقانه دارد. به دختر گفتم، و او به دروغ خودش را به گریه و شوک، شوک انداخت که من غیر از تو کسی را ندارم. من یک روز او را در پارک کنار مردی دیدم که با هم بستنی می‌خوردند و به هم گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. خودم را نشان ندادم. تا اینکه یک روز آن مرد را دیدم. او را دعوت کردم که داخل ماشین بیاید و به او گفتم که تو با فلان دختر رابطه داری؟! گفت آری. گفتم چه نشانی از او داری؟!. گفت در فلان جایش خال سیاهی است. درست می‌گفت. به او گفتم تا کنون هر چه قدر با دختر بوده‌ای نوش جانت امّا از اکنون خودت را کنار بکش که می‌خواهم با او ازدواج کنم. او به من گفت تو هم عشقت را بکن، من هم عشقم را می‌کنم به درد ازدواج نمی‌خورد. به او اخطار کردم که رابطه‌ات را قطع نکنی من می‌دانم با تو چه کنم. ضمناً او هم زن و دو فرزند داشت. مدّتی گذشت تا اینکه دو باره دیدم که دختر با این مرد رابطه دارد! من به خانه رفتم و سیگار پشت سیگار همراه با بنگ هر روز کشیدم و کشیدم و خود را می‌خوردم و فکر می‌کردم که چه طور رقیب را از سر راهم بردارم. تا اینکه یک روز با ماشین بودم چشمم به او افتاد که پیاده داشت می‌رفت. ماشین را نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم، بدون اینکه درب را ببندم به طرف رقیب رفتم. من که کونگ فو کار بودم چنان با مشت به سر و صورت او زدم که ناگهان دیدم نقش زمین شد و از گوشش خون می‌آید. ماشین را سوار شدم و جادّه را در پیش گرفتم که به داخل افغانستان فرار کنم امّا در اوّلین پاسگاه مأمورین جاده را بسته و ضمن ایست به ماشینم تیر اندازی کردند. آن‌ها مرا دستگیر و با مشت و لگد پذیرایی‌ام کردند و به من گفتند آدم می‌کشی و فرار می‌کنی!! دو دندانم شکست مرا تحویل زندان دادند تا اینکه دادگاه تشکیل شد و به قصاص محکوم شدم. همسرم زمانی که فهمید رقیبم را کشته و به زندان افتاده‌ام و روزگارم سیاه شده خانه را تخلیه و با وسایل زندگی به خانهٔ پدرش رفت. همسرم لباس‌هایم را از عصبانیت و تنفر به داخل حیاط خانه انداخته بود. زندانیان هر سه هفته می‌توانند با همسرشان ملاقات شرعی داشته باشند. امّا هر چه پیغام و تلفن زدم همسرم حاضر نشد تا اینکه یک نوبت به اصرار برادرم و برای بچهٔ چهارم که تنها پسرم است بعد از دو سال حاضر شد که به ملاقات حضوری من بیاید. زندانی می‌تواند هر شش هفته به مدت نیم ساعت ملاقات حضوری با خانواده‌اش داشته باشد. هنگام ملاقات که همسر و فرزند کوچکم رضا و برادرم بودند به محض دیدن آن‌ها فریادی (قیقی) از من بلند شد. سرم را روی شانهٔ برادرم گذاشتم و زار، زار گریه کردم. شاید آن‌ها تصور کردند، به خاطر اینکه از دیر وقت آن‌ها را ندیده بودم گریه می‌کردم. امّا فریاد و گریهٔ من به خاطر این بود که همسرم چنان خودش را آرایش کرده بود که شب عروسی نکرده بود و من فهمیدم او با کسانی رابطه دارد. بعد از این جلسهٔ ملاقات، دیگر به ملاقاتم نیامد. یک بار به خانهٔ پدرش تلفن زدم. گوشی را همسرم برداشت که خیلی سرد با من برخورد کرد. به او گفتم پسرم را بیاورد تا با او صحبت کنم. او گوشی را گذاشت تا پسرم را که به گفتهٔ او درب حیاط بازی می‌کند صدا کند. بعد از مدّتی گوشی را پدرش برداشت و گفت چه می‌خواهی؟ دیگر حق نداری تلفن بزنی!! در جوابش گفتم اگر مرا اعدام کردند که شانسیست و اگر زنده از زندان بیرون آمدم تو و هر چه آدم از نسل تو هست را خواهم کشت! و او گفت اگر آزاد شدی!! دیگر از آن‌ها هیچ خبری ندارم. خانوادهٔ مقتول با گرفتن مبلغ چهل میلیون تومان رضایت می‌دهند. برادرم ده میلیون تومان با فروش گوسفند‌هایش تهیّه کرده و اگر شما یا شخص دیگری این سی میلیون را به صورت قرض به من بدهد من تا آخر عمر سگ درب خانهٔ او خواهم شد و با یک نوبت که به افغانستان بروم کریستال خریداری و به فروش می‌رسانم و این پول را به او می‌دهم». به او گفتم توانایی پرداخت این پول را ندارم. او در زندان معتاد است و انبار داری می‌کند. انبار دار به زندانی می‌گویند که مواد را برای شخص دیگر همیشه داخل مقعدش نگه می‌دارد که گرفتار گارد نشود و در ازای آن مزد دریافت می‌کند این اواخر که می‌خواستم آزاد شوم می‌گفت برادرش مبلغی دیگر نیز تهیّه کرده و بقیه‌اش را قرار شده که به صورت اقساط بگیرند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سؤال یا سؤال‌ها؟!! &lt;br /&gt;برابری زن و مرد یعنی چه؟!! اگر مرد به زنش خیانت می‌کند و برای خودش معشوقه می‌گیرد چرا زن نمی‌تواند؟!! اگر زن برای خودش معشوق بگیرد چه سرنوشتی پیدا می‌کند؟ چرا زن اکنون که آزاد و شوهرش زندانی است انتقام می‌گیرد؟!! چرا مرد در بیرون از زندان گرگ و اکنون در زندان گرگ هار شده است؟!! در چه جوامع و حکومت‌هایی این افراد رشد می‌کنند؟ آیا شما او را معلول و یا مقصر می‌دانید؟ شاید هم هیچ کدام؟ اگر او آزاد شود و در رابطه با همسر و خانوادهٔ همسرش مرتکب جنایت شود چه کسی مسؤل است؟ این زندان چه نوع دانشگاهی است و چرا؟!! شما چه سؤالاتی می‌توانید بیان کنید که من جرأتش را ندارم؟!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال و هوای ۱۰۲: &lt;br /&gt;بعد از یکی دو روز به تک تک اتاق‌ها سر زدم و احوال کسانی را که با قیافه و یا با اسم می‌شناختم پرسیدم. آن‌هایی که قیافهٔ آن‌ها آشنا بود؛ من احوالشان را می‌پرسیدم و یا خود آن‌ها آمده و احوال مرا می‌پرسیدند و از اینکه آزاد نشده‌ام و مرا به ۱۰۲ فرستاده‌اند تعجب می‌کردند. برای زندانیان تعریف کردم زمانی که حاجی صَفَر را جهت اعدام به داخل سوئیت‌های بند ۶⁄۱ آوردند از درز درب او را دیدم. پیرمرد هنگام اعدام ۷۸ سال سن داشت او مواد را که از خانه‌اش گرفته بودند برای اینکه پسرش اعدام نشود گردن گرفته بود. از این قبیل زندانیان در زندان بسیار هستند و بسیار اعدام شده‌اند که برای نجات سایر افراد خانواده یکی به گردن گرفته باشد. هم اتاقی‌های صفر تعریف می‌کنند چون صفر هنگام رفتن پای چوبهٔ دار خیلی بی‌خیال بود یکی از مأمورین از او می‌پرسد: «حاجی صفر می‌دانی تو را کجا می‌برند؟! می‌برند تو را اعدام کنند!!». او در جواب می‌گوید: «به… م». از سرنوشت خلیل پرسیدم: او دو دختر نوجوان داشت. گفتند همین تخت که در اتاق ۱۲ می‌بینی متعلق به خلیل بوده است. اعدام شد. بیش از یک میلیارد از اموالش را مصادره کرده بودند. او از مرگ خیلی می‌ترسید. راستی سرنوشت آن دو دختر نوجوان و همسر جوانش چی شد؟! می‌خواهی بدانی چی شد؟!! در تیر ماه ۸۸ زمانی که در بند قرنطینه بودم جهت ملاقات کابین با خانواده از وسط سالن ۳ بند قرنطینه که معمولاً معتادین هستند باید عبور می‌کردیم و زندانیان را مثل اسرا که به زندان می‌برند به‌‌‌ همان صورت خیلی بشین و پاشو داشتیم و یک نوبت زمان گرفتم از زمان رفتن تا برگشتن سه و نیم ساعت طول کشید و من همیشه از این فرصت‌ها جهت صحبت کردن با زندانیان استفاده می‌کردم. یکی از همین زندانیان سالن ۳ بند قرنطیه تعریف می‌کرد: «دو دختر نوجوان دبیرستانی پانزده و شانزده ساله از منطقهٔ سیّدی جنوب مشهد سوار موتور سیکلت کردم که آن‌ها را به باغی در جادهٔ کلات شمال مشهد برده و… که در بین راه با تانکر تصادف و یکی از دختر‌ها کشته شد و دیگری هم پایش را در بیمارستان قطع کردند و اکنون به جرم قتل و رابطهٔ نا‌مشروع در زندان هستم». او معتاد و همسر دارد. آری مرد‌ها اعدام می‌شوند تا زن‌ها ارزان شوند و کنار خیابان‌ها منتظر باشند تا مردی آن‌ها را سوار موتور سیکلت یا ماشین کرده و برای مبلغی پول هر شب و هر روز را در آغوش یک یا چند مرد باشد تا گذران زندگی کنند. &lt;br /&gt;اینجا، شرافت ارزان، تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزان‌تر، آبرو قیمت یک تکه نان و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت انسان. من نه از تعهّدی که دارم شانه خالی می‌کنم و نه آرزوی مرگ می‌کنم و نه می‌توانم سکوت کنم. امّا مرگ برای انسانی که در چنین جامعه‌ای زندگی می‌کند به قول امام علی، رستگاری است. ‌ای نسل‌های آینده دلم به حال شما می‌سوزد که چه طور و تا چند نسل می‌توانید این درد‌ها را درمان کنید. لطفاً دلتان به حال امثال من نسوزد که کار شما بسیار دشوار‌تر از نسل ما است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رییس بند، یک روز صبح ساعت شش از داخل سالن بازدید می‌کرد تصادفاً این حرف را شنیدم که به وکیل بند می‌گفت این سالن باید صد نفر زندانی داشته باشد نه هفت صد نفر. &lt;br /&gt;هفت صد نفری که نصف آن‌ها متّهم به قتل و یا محکوم به قصاص شده‌اند و نصف قتل‌ها هم کشتن زن‌ها می‌باشد. اگر دفعهٔ دیگر به این بند آمدم در بارهٔ زن کشی تحقیق بیش تری خواهم کرد و مگر در سالن‌های دیگر بند ۵ و همین طور بندهای دیگر به غیر از این است؟!! سالن ۱۰۱ یعنی طبقهٔ زیر ما ششصد نفر زندانی دارد که می‌گویند پانصد نفرشان به اعدام محکوم شده‌اند. &lt;br /&gt;احوال سید جواد را می‌پرسم می‌گویند خانوادهٔ مقتول با گرفتن دیه می‌خواهند رضایت دهند. او با تصوّر اینکه خانهٔ خاله‌اش کسی نیست از دیوار بالا رفته که با دزدی از خانه، هزینهٔ موادش را تأمین کند. امّا ناگهان با خاله و دختر خاله و پسر خاله رو به رو می‌شود. پس چوبی را بر داشته و چنان به فرق سر همهٔ آن‌ها می‌زند که تصور می‌کند همهٔ آن‌ها مرده‌اند امّا دختر خاله بعد از دو روز به هوش می‌آید و جریان را تعریف می‌کند. در حالی که سید جواد لباس سیاه پوشیده و عزادار خاله و پسر خاله در مسجد می‌باشد توسط پلیس دستبند زده و به زندان می‌فرستند. از احوال اکبر می‌پرسم که زن و مادر زنش را با اسلحهٔ گرم زده که مادر زنش می‌میرد امّا زنش نجات پیدا می‌کند و هنوز بعد از چهار سال از غرورش پایین نیامده و در اثر غرور بی‌جایش دخترش که نزد اقوام می‌باشد به مدرسه نرفته و بی‌سواد باقی مانده است. &lt;br /&gt;و از حسین بگویم که زن اولش مرده بود و خواهر زنش را گرفته و از هر دوی آن‌ها بچه داشت. اما بر سر اختلاف جزئی مادر زنش را کشته و بعد از چهار سال می‌گفت رضایت می‌دهند که به زندگی‌اش برگردد. به تاریخ ۰۶/۰۳/۹۰ از بلند گو صدایم زدند که جهت گرفتن محمولهٔ پستی به سرپرستی مراجعه کنم. به دو قدمی مأمور پست که رسیدم وکیل بند فوراً خودش را رساند که هیچ چیز طبق دستور حفاظت اطلاعات به من نباید داد و مأمور پست می‌گفت چیزی نیست یک کارت تبریک ساده است و بالأخره امضا گرفتند و قرار شد بعد از رؤیت حفاظت اطلاعات به من بدهند که هنوز می‌خواهند بدهند و بعداً زندانیان گفتند که اسم شما را جهت گرفتن محمولهٔ پستی زیاد می‌خواندند امّا هیچ وقت و حتّی یک محمولهٔ پستی هم به دستم نرسید. محموله‌های پستی بند ۶⁄۱ توسط بلند گوی سالن ۱۰۲/۱۰۱ خوانده می‌شد. در ۲۴/۰۳/۹۰ آقای انوری، قاضی ناظر زندان از بند ۶⁄۱ دیدن می‌کند و دوستانم اعتراض می‌کنند که چرا خواستار را به ۱۰۲ فرستادید و ایشان می‌گویند آقای خواستار که در بارهٔ زندان نامه می‌نویسد او را به ۱۰۲ فرستادیم که از نزدیک ببیند و تا پایان حبس باید در ۱۰۲ باشد. &lt;br /&gt;به تاریخ ۲۵/۰۳/۹۰ از بلند گو اعلام شد از کسانی که تیزی، چراغ و یا مواد گرفته شود تخت آن‌ها مصادره خواهد شد و فراموش کرد بگوید حتماً کسانی که از درون زندان نامه بنویسند تخت آن‌ها گرفته و تبعید خواهد شد. &lt;br /&gt;از خودم قرار نیست چیزی بنویسم امّا از همخرجی‌های لجوجم بگویم: تا سفرهٔ نان را باز می‌کردیم در جلو چشمان ما پنج، شش بچه سوسک، خود را به سفره می‌رساندند. شاید سوسک‌ها بو‌شناس هستند. فکر می‌کنم در هر اتاق حد اقل یک میلیون سوسک با زندانیان زندان بودند من تصور می‌کنم معرفت شپش‌ها از سوسک‌ها بیشتر است. چون حد اقل شپش‌ها در معرض دید زندانی نیستند امّا خدا نکند زندانی بر روی تختش که کمی تاریک است سفره‌اش را پهن کند حریف سوسک‌ها نمی‌شود. &lt;br /&gt;پیامبری که آواز می‌خواند، جوک می‌گفت که مردم را شاد نگه دارد: &lt;br /&gt;به تاریخ ۲۹/۰۳/۹۰ و ۲۰/۰۴/۹۰ گروه موسیقی که از زندانیان تشکیل شده؛ در ۱۰۲ ارکس‌تر اجرا کرد که پیغمبر زمان هم در اجرای ارکس‌تر مشارکت داشته قبل از اجرای ارکس‌تر کمی با او صحبت کردم. در بند ۶⁄۱ و بند ۴ با پیامبر آشنا شدم او شدیداً پای بند عقایدش بود. مرتب از قرآن دلایل خاصّ خودش را می‌آورد و می‌گفت من عیسی مسیح هستم که دو باره زنده شده‌ام. او جهت دلیل و حجّت، پسر یازده ساله‌اش را برای خداوند قربانی کرده بود و می‌گفت خداوند قربانی را از حضرت ابراهیم قبول نکرد که حضرت اسماعیل را سر ببرد امّا از من قبول کرد و بار‌ها به او اعتراض کردم که نباید فرزندت را سر می‌بریدی!! می‌گفت آن دلیل و حجّت من بود برای اینکه مردم باورم کنند. از او پرسیدم چند نفر به تو ایمان آورده‌اند؟! می‌گفت تنها فرزند دخترم. همسرش از او طلاق گرفته بود و زندانیان شدیداً او را اذیّت و مسخره می‌کردند. او قبل از زندان عکاس و فیلم بردار بوده است. از او پرسیدم پرونده‌ات به کجا رسیده؟ گفت مرا پزشکی قانونی برده‌اند و پزشکی قانونی نظر داده است که به بیماری شیزوفرنی (خود باوری) دچارم. برادرم به قاضی گفته حالا که او بیمار است پس آزادش کنید. قاضی گفته نه حرف‌هایی هم می‌زند… پیامبر میکروفن به دست چه قدر خوب آواز می‌خواند و می‌رقصید. من محو تماشای پیامبری که آواز می‌خواند بودم. هم ترانه‌های مدل قدیم و سنّتی و هم ترانه‌های جدید و مدرن می‌خواند. او می‌گوید پیامبر باید مردم را شاد نگه دارد. (و به این منظور جُک هم می‌گفت. یک لحظه به خود فکر کردم نکند تو هم دیوانه هستی؟!! اگر دیوانه‌ها نبودند انسان از غار خارج نمی‌شد. تفاوت من با پیامبر داخل زندان این است که هر دوی ما دیوانه هستیم. امّا تصور می‌کنم من می‌دانم که دیوانه هستم و او نمی‌داند که دیوانه هست). &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیر پوست زندان: &lt;br /&gt;زیر پوست زندان‌‌‌ همان می‌گذرد که در زیر پوست روستا، شهر و کشور می‌گذرد. با مطالعهٔ زندانیان متوجه می‌شوی که تعداد زیادی از روستا‌ها و به خصوص روستا‌های حاشیهٔ شهر‌ها که در پایین شهر قرار دارند و همین طور قسمت‌های بسیار زیادی از حاشیهٔ شهر‌ها و شهر‌ها شدیداً برای به دست آوردن پول (قسمتی از دلار‌های خونی و افیونی) خلاف می‌کنند. یعنی بچه به دنیا می‌آید به تدریج از بزرگ‌تر‌ها یاد می‌گیرد چگونه دروغ بگوید!! چگونه مواد حمل کند!! چگونه به او تجاوز کرده‌اند و اکنون چگونه به دیگران تجاوز کند!! و… و… و…. &lt;br /&gt;یکی از زندانیان به نام مراد خان از همین مناطق ۲۷ بچه داشت که هفت نفرشان با او در زندان بودند و مادر زن یکی از زن‌هایش نیز در بند زنان زندانی بود. &lt;br /&gt;خانواده‌ها اصلاً اقتصاد ندارند. زمانی که خانواده پایهٔ اقتصادی خوبی نداشت شغلی هم نداشت تا در آمد داشته باشد، به جز خلاف، فحشا، دزدی، زورگیری، کلاه برداری، تجاوز جنسی و… کاری یاد نمی‌گیرد. البته این به آن معنی نیست که قسمت‌های دیگر شهر و روستا آلوده نیست. آلوده هست امّا چون خانواده‌ها کوچک و در آمدشان متوسط و بالا‌تر از متوسط است. اگر عضوی از خانواده، منحرف شد سایر اعضای خانواده تلاش می‌کنند او را نجات دهند و بر عکس در این نقاط اگر یک نفر از اعضای خانواده سالم و منحرف نباشد بقیه تلاش می‌کنند که او را با خود همراه کنند. در تیر ماه ۸۸ در بند قرنطینه سه برادر بودند که با هم زندانی بودند و برادر دیگر هم در تربت حیدریه به حبس ابد محکوم شده بود. برادران چه قدر برای ریختن مواد مخدر به داخل بینی به هم کمک می‌کردند. &lt;br /&gt;به جوان چه شخصیتی داده‌ایم که دنبال مواد مخدر و عرق سگی و… نرود؟ جوان ما بی‌هویت شده است. برای هویت دادن به جوانان زمانی که دموکراسی باشد NGO‌های مختلف وجود دارد که هر کدام از آن‌ها می‌توانند تعداد زیادی جوان را جذب کنند و از انرژی جوانی در جهت سازندگی استفاده کنند نه در جهت تخریب و نابود ی خود و خانواده و جامعه. مغز‌ها بزرگ امّا حافظه و پردازش اطلاعات ضعیف. اجازه نداده‌اند که مغز‌ها از دانش زمان پر شوند. تمام این بد بختی‌ها نتیجهٔ دلارهای خونی و افیونی نفت می‌باشد که به جای سازندگی و پس انداز، برای نسل‌های آینده خانواده‌ها را از هم پاشیده و فقر و فحشاء و بی‌کاری و تورّم به ارمغان آورده است. چگونه؟!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه باید کرد؟!!: &lt;br /&gt;در یکی از نامه‌های زندان اشاره‌ای کرده بودم که حکومت می‌تواند با هزار هکتار در نزدیکی شهر مشهد، زندانیان را وارد چرخهٔ تولید کند و در آمدی برای خود و خانواده و کشور خود کسب کنند. آن نسخه برای این حکومت بود که‌‌‌ همان را نیز نمی‌تواند اجراکند و اکنون‌‌‌ همان نسخه را کمی بال و پر می‌دهیم و باز می‌کنیم. یکی از زندانیان که مظنون به قتل و همسر آلمانی داشت در هواخوری زندان، از چگونه ساختن آلمان بعد از جنگ دوم جهانی تعریف‌های جالبی می‌کرد. او از قول مادر زنش که در زمان جنگ جهانی دوم حدود بیست سال داشته نقل می‌کرد که بعد از جنگ، مردان جوان (حدود ده میلیون نفر) اکثراً کشته شده بودند. این زن‌ها بودند که در کارخانجات، دامداری‌ها، مزارع و… کمر همّت بسته و با پشتکار زیاد توانستند نه تنها شهر و روستا و کارخانجات را باز سازی کنند؛ بلکه اتوبان و بزرگ راه‌های زیادی بسازند. در کشور ما نیز هم زمان با تشکیل حکومت ملّی که حاصل دموکراسی باشد. در ابتدا باید این نیروی عظیم انسانی بی‌کار را در ساختن اتوبان و بزرگ راه و ساختمان سازی و نو سازی شهر و روستا‌ها و همین طور استفاده از روش‌های نوین آبیاری (که دانش و تکنولوژی آن را تقریباً در اختیار داریم) برای مزارع به کار گرفته تا به تدریج با امنیت پایدار که محصول دموکراسی است نه تنها کارخانجات فعلی و دام داری‌ها را نو سازی کرد بلکه خود به خود سرمایه گذار داخلی و خارجی جرئت می‌کند که در بخش‌های مختلف سرمایه گذاری کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نکتهٔ اقتصادی: &lt;br /&gt;ارزش دلار را نباید با تزریق ارز حاصل از نفت به بازار به صورت مصنوعی بالا نگه داریم. چرا که این شدیداً به ضرر تولید کنندهٔ داخل و به نفع واردکنندهٔ کالا می‌شود در نتیجه تولید کنندهٔ ما از هر قشر، چه صنعت و چه کشاورزی و چه دامداری و حتّی بخش خدمات، ورشکست می‌شوند. بلائی که امروز بر سر تولید کننده آورده‌اند و با بالا نگه داشتن ارزش ریال در برابر ارزهای خارجی باعث خدمت به تولید کنندهٔ چینی و کره‌ای و… و وارد کنندهٔ ایرانی (به قول طاهر احمد‌زاده که آقای… هر موقع نام تجار را می‌برد، «تجار محترم» می‌گفت) و نابودی تولید کنندهٔ ایرانی می‌شود. امروزه شدیداً دولت آمریکا به دولت چین فشار می‌آورد که ارزش یوان، واحد پول چین را در مقابل دلار بالا ببرد تا به این وسیله از صادرات چین به آمریکا کاسته شود و بر عکس صادرات آمریکا به چین افزوده شود. البته همین فشار را دولت آمریکا بر دولت ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم وارد کرد (با یکی از استادان اقتصاد صحبت می‌کردم می‌گفت دلار نباید هزار تومان باشد بلکه باید هفت هزار تومان باشد) همین مسئلهٔ اقتصادی را در مرداد ۸۸ در دادگاه به ریاست قاضی سلمانی باز کردم. او گفت این از خودت هست؟!! در سال ۸۶ که تخلفات اداری آموزش و پرورش مرا محاکمه می‌کردند یک روحانی جزءِ هیئت تخلفات به من گفت: «از تو مدرکش بالا‌تر در آموزش و پرورش وجود ندارد که از معلمان دفاع کند؟!!» و اطلاعات هم که بار‌ها مرا متّهم کرده است که تو دوست داری مشهور شده و بر روی سایت‌ها بروی. در اردی بهشت سال ۵۴ زمانی که دو ترم تحصیلی از دانشگاه محروم شدم. در مهر ماه کمیتهٔ انضباطی دانشگاه که از استادان وابسته به رژیم شاه تشکیل شده بود مرا احضار کردند تا به سؤالات آن‌ها پاسخ دهم که اگر صلاح دانستند یک ترم بیشتر محرومم نکنند. یکی از استادان سؤال بسیار موذیانه‌ای کرد و آن این بود که چه طور یک دانش جو در مدّت کوتاهی تغییر می‌کند و برای اینکه ندانند که چه گونه تغییر می‌کند و از طرفی جوابش را نیز داده باشم به او گفتم که این سؤال بسیار مشکلی هست باید خیلی فکر و تحقیق کرد. در حالی که یک جملهٔ کوتاه جواب آن بود: «مطالعه و هم نشینی با دانش جویان مبارز». نتیجه‌ای که از تمام این‌ها می‌خواستم بگیرم این است که هر دو رژیم نمی‌خواهند جوان و پیر و به خصوص معلّم، سواد داشته باشد و در ‌‌‌نهایت مدرک داشته باشد کفایت می‌کند. فقط یک جملهٔ دیگر می‌گویم؛ تفسیر با خود شما. مقاله‌ای خواندم که یکی از نخست وزیران سوئد با آن سطح سواد بالای آن کشور دیپلم نداشته است. چرا؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم چه باید کرد: &lt;br /&gt;من موافق آزادی زندانیان خلاف کار نیستم. حدوداً چهار تا پنج میلیون نفر، از راه‌های خلاف زندگی می‌کنند. اگر چه به جرأت می‌گویم کمتر از ۱% خلاف کاران زندان هستند. امّا حکومت ملّی می‌تواند با همین ۱% اصلاح خلاف کاران را شروع کند تا به تدریج آن ۹۹% را نیز شامل شود. با اختصاص هزار هکتار درکنار شهر می‌توان تعدادی کارخانه و کارگاه و مزرعه و دام داری تأسیس کرد. از طرفی برای تفریح و ورزش زندانیان نیز مکان‌هایی در نظر گرفت. تمام احزاب و به خصوص NGO معلّمان باید رابطهٔ نزدیکی با زندانیان و زندان بانان و انجمن حمایت از زندانیان داشته باشند تا این فرمول به نحو احسن انجام شود. &lt;br /&gt;کار + آموزش + ورزش ← توانایی ← آزادی + مراقبت دایم&lt;br /&gt;به امید روزی که زندان و زندانی و زندان‌بان نداشته باشیم. &lt;br /&gt;*نمایندهٔ معلمان در کانون صنفی فرهنگیان خراسان. &lt;br /&gt;منبع: جرس&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-961335572287921759?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/961335572287921759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/961335572287921759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/hashem-khastar.html' title='نامه تکان دهنده هاشم خواستار از زندان مشهد‬'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-5114793537428823615</id><published>2012-02-11T00:46:00.001+03:30</published><updated>2012-02-11T00:48:35.792+03:30</updated><title type='text'>۲۲مین نامه نوریزاد به رهبری: سید علی بشنو!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;رهبر گرامی ما، شما در تاریخ ۱۲ام آبان سال ۸۰ در دیدار جوانان استان اصفهان و در اشاره به کسانی که شما را با علی (ع) هم ردیف می‌دانستند فرمودید:&lt;br /&gt;«مـــا کجا و کمترین و کوچک‌ترین شاگردان علی کجا، مـــــا کجا و قنبر علی کجا، مــا خاک پای قنبر غلام علی هم محسوب نمی‌شویم» &lt;br /&gt;این سخن شما بسیار درست است، و بسیار حکیمانه، اما راستش را بخواهید من با ضمیرهای مکرر «مــا» یی که در همین چند جملهٔ کوتاه برای خود به کار برده‌اید چندان موافق نیستم. &lt;br /&gt;کسی که خود را صادقانه خاک پای غلام علی هم نمی‌داند، مقام و جایگاه خود را بیهوده بالا نمی‌برد و خلاصه ما نمی‌گوید. می‌گوید این فقیر، می‌گوید این کمترین، می‌گوید این ناچیز! &lt;br /&gt;بگذریم، من قصد این ندارم که در معانی واژه‌ها و ضمائر به کار رفته در سخنان شما متوقف شوم، اصل مسئله اینست که شما یا کمتر از خاک پای غلام علی هستید یا نیستید، اگر هستید باید به‌‌ همان راهی بروید که غلام علی رفت، حالا خود علی بماند؛ یا نه خود را بر‌تر از خاک پای قنبر و خود قنبر می‌دانید، و این سخن را به تعارف بر زبان جاری کردید، که البته ما‌‌ همان اولی را باور می‌کنیم، که شما از خاک پای غلام علی کمترید چرا که دوست نداریم از رهبرمان سخن نادرست بشنویم. پس اگر موافق باشید ما مردم ایران یک پله مقام شما را بالا‌تر می‌بریم، یعنی شما را در جایگاهی نه کمتر از خاک پای غلام علی، که درست هم طراز آنجای می‌دهیم، یعنی می‌گوییم سید علی خامنه‌ای ما، خاک پای غلام علی است. این خودش یک جور ترفیع مقام است. ترفیعی شایسته و شوق انگیز، این مقام شایسته مبارک جناب شما! &lt;br /&gt;ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو! &lt;br /&gt;راستش را بخواهی ما از تو گله مندیم، به خاطر اینکه مردم ایران و حتی مسئولین دانه درشت ما نمی‌توانند با تو به راحتی صحبت کنند، اگر بخواهند از تو و کارهای تو و از کارگزاران تو انتقاد کنند، از ترس مأموران گوش بزنگت و داغ و درفشی که در پستوهای زندان اوین یا سایر زندان هاچشم به راه‌شان است، زبانشان به لکنت می‌افتد، هرکه با تو سخن می‌گوید طبق یک عادت متداول، زبان به غلظتی از چاپلوسی می‌آلاید، بیت معظم‌ات به همهٔ رسانه‌ها دستور فرموده که هر کجا اسمی و خبری از خاک پای قنبر غلام علی درج می‌کنند حتما از ضمیر و افعال جمع استفاده کنند. &lt;br /&gt;مثلا بنویسند و بگویند، مقام عظمای ولایت فرمودند، یا مقام معظم رهبری از فلان جا دیدار کردند، یا رهبر معظم انقلاب دست ملاطفت بر سر فلانی کشیدند. خودت قبول داری که اینجور القاب تورا بیش و بیشتر از مردم جدا می‌کند و در دور دست‌های تقدسی ناخواسته می‌نشاند؟ &lt;br /&gt;ای عزیز، زیاد از ما فاصله مگیر! خاکی باش،‌ای خاک پای قنبر غلام علی. &lt;br /&gt;ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو! &lt;br /&gt;چگونه است که نه غلام علی که خود علی به شکایت یک یهودی به دادگاه خودِ علی فراخوانده می‌شود و آن یهودی شاکی پیروز و علی امیرالمؤمنین محکوم بیرون می‌آیند، اما در حکومت تو که بنا به گفتهٔ خودت خاک پای غلام علی هم نیستی، تجسم اینکه یک مظلومی بخواهد از تو شکایت کند و تورو به دادگاه فرابخواند، کفرآمیز تلقی می‌شود. هیچ به این گسست بزرگ فکر کرده‌ای؟ علی آنگونه؟ و خاک پای قــنــبــر اینگونه؟ &lt;br /&gt;ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو! &lt;br /&gt;مولای ما علی می‌گوید اگر همهٔ دنیارا کف دست من بگذارند، من ران ملخی را به زور از دهن مورچه‌ای بیرون نمی‌کشم، ما اما چه کردیم در این سال‌های پس از انقلاب و در سال‌های رهبری تو! &lt;br /&gt;ای عزیز بعید است اگر با من هم عقیده نباشی که ما آدم کشته‌ایم، بله، آدم کشته‌ایم! نه برای برپایی حکومت عدل علی، بلکه برای برقراری خودمان، ران ملخ کجا و کشتن آدم کجا؟ ما آدم کشته‌ایم، ما آدم کشته‌ایم، ما انسان کشت‌ایم … بی‌گناه، بی‌دلیل … ما غارت کرده‌ایم، ما غارت کرده‌ایم … ما غارت می‌کنیم! به زندان انداخته‌ایم … به زندان می‌اندازیم … عده‌ای از مردم خود را از سرزمینمان از سرزمینشان تارانده‌ایم … اعدام جوانان … قتل‌های زنجیره‌ای … کوی دانشگاه … کشتار سال ۸۸ … ران ملخ … دهان مورچه … عدالت علوی … جمهوری اسلامی … خاک پای قنبر غلام علی!! &lt;br /&gt;ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو! &lt;br /&gt;حساب مالی علی پاک بود، از حسابرسی دنیا و آخرت هم باک نداشت، دوست و دشمن همه می‌دانستند و باور داشتند که علی نسبت به بیت المال تا چه اندازه حساس است؛ حساب مالی تو‌ای خاک پای غلام علی چگونه است؟ آیا می‌شود از تو پرسید از آغاز رهبریت تا کنون، چه میزان پول مردم به دستور مستقیم تو جابجا شده است؟ اساسا آیا همین یک پرسش، همین یک پرسش از نگاه دوستان تو و دستگاه امنیتی و قضایی ما یک جرم نانوشته نیست؟ &lt;br /&gt;یک تقاضا، نمی‌خواهد به ما پاسخ بدهی با پول مردم در این سال‌ها چه کرده‌ای، که تصور این پاسخگویی هم برای ما ناممکن به نظر می‌رسد، اما بیا و برای قیامت و پاسخگویی در پیشگاه خدا، ببین با دستور مستقیم تو، چه حجم پول به کجا‌ها سرازیر شده است؟ و دره‌مان خلوت از خودت بپرس آیا رضایت مردم در این پرداخت‌ها سهم و نقشی داشته و دارد؟ یا نه؟! &lt;br /&gt;ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو! &lt;br /&gt;تاریخ، دوست، دشمن همه و همه به چشم خود دیدند و باور کردند که جایگاه فردی و حقوقی علی در زمان حکومتش از مردم کوچه و بازار کمتر بود که بیشتر نبود، در قانون اساسی کشور ماهم آمده است که همهٔ مردم در نگاه قانون مساویند، چه یک روستایی بی‌نشان چه رهبر، به نظر تو‌ای عزیز، امروزه آیا این اصل اساسی قانون اساسی ما یک طنز خنده دار نیست؟ خداوکیلی تو با هر یک از ما برابری؟ آیا می‌شود از تو انتقاد کرد؟ می‌شود از تو پرسید؟ می‌شود تورا به محکمه فراخواند؟ می‌شود با تو به راحتی و بدون لکنت سخن گفت؟ می‌شود از تو حساب خواست؟ علی که اینگونه بود، علی برای هر پرسشی مهیا بود. &lt;br /&gt;ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو! &lt;br /&gt;بیا و خودت باش، یکی از ما، خاک پای قنبر غلام علی را به تاریخ وا بگذار، ما می‌خواهیم تو سید علی باشی، یکی از ما، مثل خود ما، پاسخگو، صبور، انتقاد پذیر. که تو اگر اینگوننه بودی، دزدان صاحب نام، حاشیهٔ امن پیدا نمی‌کردند و دار و ندار مارا نمی‌روبیدند. &lt;br /&gt;سید علی عزیز، بشنو! &lt;br /&gt;علی وقتی شنید سپاهیان او، خلخال از پای زن یهودی که در حریم حکومت او زندگی می‌کرد ربوده‌اند، مرگ را بر خود و بر سایر مؤمنان گوارا‌تر دانست. این روز‌ها نه سپاهیان دشمن، که سپاهیان خودِ تو، با مال مردم آن می‌کنند که با ارث پدریشان نمی‌کنند، کوه کوه پول مردم را بالا می‌کشند، قاچاق می‌کنند، مردم را می‌زنند می‌کشند و ما از خاک پای قنبر غلام علی چیزی نمی‌بینیم و چیزی نمی‌شنویم، نمی‌شنویم و بخاطر فجایعی که نظامیانش به کار انداخته و می‌اندازند، عمامه از سر گرفته باشد و گریبان چاک زده باشد و پای برهنه بیرون دویده باشد و با این شور و شورش عاشقانه به استیفای حقوق مردم خود همت کرده باشد. &lt;br /&gt;سید علی عزیز، بشنو! &lt;br /&gt;قرار نیست تو همیشه برقرار باشی، راستی چند سال دیگر زنده خواهی ماند، آیا به بعد از خود و جامعهٔ بعد از خود اندیشیده‌ای؟ مباد غوغای اطرافیانت تو را از حق و حقیقت باز بدارد! مباد چاپلوسی اطرافیانت تو را از زمینی که برآنی تا آسمانی از تملق بالا برد! &lt;br /&gt;دیروز هرچه بود گذشت، به امروز بیندیش و به فردایی که در پیش است و ممکن است تو در آن نباشی، ما نام نیک تورا خواهانیم، دوست نداریم نام تو در کنار نام کسانی ثبت و ضبط شود که بر سر مردم خویش آوار بوده‌اند، ما دوست داریم نام تو در کنار نام رهبران خوش نامی چون گاندی و نلسون ماندلا به نیکی به یادگار بماند، زمان تنگ است، به فردا بیندیش به عرصه‌ای که در پیشگاه خدا ایستاده‌ای و باید به هرچه کرده‌ای پاسخ بگویی. &lt;br /&gt;رهبر گرامی ما، سپاس که نشستید و به سخن صادقانهٔ ما گوش دل سپردید، شنودن سخن مردم، توسط بزرگان، یکی از ارکان نظام فکری و ایمانی ما است. سپاس که نشستید و ما بی‌واهمه با شما سخن گفتیم، بدون لکنت، صریح و بی‌تکلّف، آنگونه که خدا می‌پسندد، آنگونه که قرآن می‌پسندد، آنگونه که مولای ما و شما علی می‌پسندد، آنگونه که انسان می‌پسندد، عقل می‌پسندد و آنگونه که بشر امروز می‌پسندد. &lt;br /&gt;این سخن ما با شما، بسیار بسیار دوستانه و مشفقانه بود و هست، ذره‌ای در درستی رفاقت ما تردید نکنید، ما اگر شما را دوست نمی‌داشتیم، شمارا با هرآنچه که در همینجا بدان اشاره شد، تنها می‌نهادیم، می‌گفتیم شمارا به خیر و ما را به سلامت، اما نه که دوستتان داریم، دوست داریم از خطاهای بزرگ و آشکار عاری باشید، مردم و حقوق تباه شدهٔ مردم را دریابید. &lt;br /&gt;والسلام&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-5114793537428823615?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/5114793537428823615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/5114793537428823615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/22th-letter-nurizad-to-khamenehee.html' title='۲۲مین نامه نوریزاد به رهبری: سید علی بشنو!'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-7389643171888797477</id><published>2012-02-09T12:12:00.001+03:30</published><updated>2012-02-09T12:14:50.232+03:30</updated><title type='text'>تهدید به بازداشت دختران میرحسین، ممنوعیت تدریس برای یکی از فرزندان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چکیده: ماموران امنیتی که پیش از این بار‌ها دختران میرحسین موسوی را تهدیدهای کاری و جانی کرده بودند این بار تماس گرفته و تهدید نموده اندکه آن‌ها را بازداشت و به زندان یا مکانی منتقل خواهند کرد که هیچ کس از آن خبردار نشود. همچنین یکی از دختران میرحسین از ادامه فعالیت در دانشگاه بازداشته شد... &lt;br /&gt;در آستانه یکمین سال از زندان خانگی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و بلافاصله پس از انتشار نامه مشترک فرزندان میر حسین و کروبی، دختران میرحسین موسوی از سوی زندانبانان تهدید به بازداشت شدند و یکی از دختران آنان از تدریس در دانشگاه منع شد. &lt;br /&gt;به گزارش کلمه، ماموران امنیتی که پیش از این بار‌ها دختران میرحسین موسوی را تهدیدهای کاری و جانی کرده بودند این بار تماس گرفته و تهدید نموده اندکه آن‌ها را بازداشت و به زندان یا مکانی منتقل خواهند کرد که هیچ کس از آن خبردار نشود. همچنین یکی از دختران میرحسین از ادامه فعالیت در دانشگاه بازداشته شد. &lt;br /&gt;برای این ممانعت از تدریس دختر میرحسین تا کنون هیچ گونه توضیحی داده نشده و مرجع دستور به ممانعت نیز مشخص نیست و علیرغم پیگیری‌ها کسی حاضر به قبول مسوولیت نشده است. دختر میر حسین در رشته هنر در دانشگاه الزهرا تدریس می‌کند. این ممانعت بدون ارائه دستور کتبی و تنها با حذف از سیستم اینترنتی آموزشی و به صورت غیر مکتوب بوده است. &lt;br /&gt;طی یک سال گذشته نه تنها همراهان جنبش سبز در حصر و زندان بوده‌اند بلکه خانواده آنان نیز بشدت تحت انواع فشارهای مرئی و نامرئی قرار گرفته‌اند. دامنه این فشار‌ها از دستگیری پی درپی اعضای خانواده، بازجوییهای مکرر، دخالت در مراسم و روال عادی زندگی، تهدیدهای جانی یا شغلی تا ممنوع الخروجی و یا ممانعت از فعالیتهای مرسوم کاری بوده است. &lt;br /&gt;سال گذشته میر حسین موسوی و مهدی کروبی در حمایت از قیام‌های مردم منطقه درخواست مجوز یک راهپیمایی کردند که نه تنها به این درخواست پاسخ داده نشد بلکه این دو همراه جنبش سبز به طور غیرقانونی در خانه‌های خود زندانی شدند. &lt;br /&gt;طی یک سال گذشته موسوی و کروبی و رهنورد از حداقل حقوق زندانی نیز برخوردار نبوده و خانواده آنان از امکان تماس تلفنی و ملاقات دیداری، وسایل ارتباطی محروم هستند آن‌ها از سایر حقوق زندانیان نیز چنانکه بار‌ها گفته شده بی‌بهره بوده‌اند. دور نگهداشتن آن‌ها از چشم‌های ناظر از یک سو و بی‌خبر نگهداشتن آن‌ها از مسائلی که در خانواده می‌گذرد ارائه اخبار دروغ و در مورد اخیر حتی جلوگیری از شرکت در ختم اقوام نزدیک بخشی از این موارد بوده است. &lt;br /&gt;دستگیری آنان، ابهام در محل نگهداری و سلامت دارویی، امکان سناریو‌های خطرناکی که جان آن‌ها را نشانه رفته است را دامن می‌زند. &lt;br /&gt;اگرچه در اصل این دستگیری غیرقانونی همچون سایر دستگیری‌های گسترده از سال ۸۸ تاکنون، که تنها به دلیل تعهد و مسئولیت فعالین سبز اندیش نسبت به مسائل کشور صورت گرفته از هر نظر قابل سوال است، اما مساله عجیب‌تر و بی‌سابقه‌تر اینکه دامنه آن به اعضای خانواده سرایت کرده و سطح یک درگیری نا‌عادلانه سیاسی را به مسائل خانوادگی نزدیک کرده است که با توجه به تاکید مدام آنان بر ایستادگی و مقاومت بر عهد خود با مردم و همچنین عزم خانواده‌ها بر همگامی با عزیزانشان بر حق جویی، جز تلاش برای ایجاد التهاب‌های موقتی سود و بهره دیگری ندارد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-7389643171888797477?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7389643171888797477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7389643171888797477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/increase-pressure-on-mirhossein-and.html' title='تهدید به بازداشت دختران میرحسین، ممنوعیت تدریس برای یکی از فرزندان'/><author><name>سبزین تن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10119018837721686401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='14' src='http://3.bp.blogspot.com/-bhi3T4z6WJg/TZnxcj7R4NI/AAAAAAAAAA0/DKQvE59k60g/s220/sabztan_blog.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-2299300572443788647</id><published>2012-02-09T12:05:00.001+03:30</published><updated>2012-02-09T12:06:35.202+03:30</updated><title type='text'>نامه آیت الله دستغیب به شورای نگهبان:حصر مومن متقی موسوی و کروبی قانونی و شرعی است؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;جـــرس: در پی رخدادهای پس از انتخابات ریاست جمهوری و تداوم روند سرکوب و خفقان و بازداشت و صدور احکام قضایی سنگین برای معترضین و فعالان و دگراندیشان، آیت الله علی محمد دستغیب، در نامه‌ای به سه تن از مقامات روحانی ارشد کشور، ضمن بر شمردن گوشه‌هایی از شرایط حاکم و هشدار به آن‌ها در خصوص توجه‌شان به «وظایف شرعی و قانونی»، خواستار پاسخگویی صریح آنان در برابر سکوتشان شد. &lt;br /&gt;به گزارش تارنمای «حدیث سرو»، پایگاه اطلاع رسانی شاگردانِ این مرجع تقلید مردمی، وی در نامه خود به محمد مومن از فقهای شورای نگهبان، محمدرضا مهدوی کنی، ریاست مجلس خبرگان و علی اکبر هاشمی رفسنجانی، ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام، ضمن یادآوری اقداماتِ خلاف شرع‌های صورت گرفته طی چند سال اخیر، به این سه مسئول حکومتی می‌نویسد: به بنده می‌گویند چرا در مجلس خبرگان حاضر نمی‌شوی تا این مطالب خلاف شرع و قانون را تذکر دهی، اما باید پرسید آیا در این مملکت برای کسی که حق را بیان می‌کند و در پی رفع نواقص است امنیت می‌باشد؟ به بیت و مسجد و حوزه علمیه اینجانب حمله کردند و توسط افراد مجهول الحال در نماز جمعه‌ها اهانت‌ها صورت گرفته و می‌گیرد، آیا باز می‌توان گفت در این مملکت امنیت است، و شما می‌گویید جمهوری اسلامی است؟ &lt;br /&gt;آیت الله علی محمد دستغیب، همچنین با برشمردن موارد نقض قانون اساسی، در خصوص شورای انتصابی نگهبان خاطرنشان می‌کند: «مگر شورای نگهبانِ تصویب شده در قانون اساسی، نباید حافظ اجراء صحیح احکام اسلام و قانون اساسی باشد؟ پس پاسخ این سؤال‌ها چیست؟ آیا بازداشت‌هایی که توسط نیروهای خودسر صورت می‌گیرد، موافق با شرع مقدّس و قانون جمهوری اسلامی است؟ آیا بدون محاکمه می‌توان نسبت ارتداد، یا محارب، و یا جرم دیگری به شخص متّهم داد؟ آیا اعتراف‌گیری در زندان با تهدید و ارعاب و بعضاً با چشم بسته و این‌که انگشت سبّابه را بر روی نوشته‌های آماده زدن و به سوی دادگاه فرستادن، اسلامی است؟» &lt;br /&gt;این مرجع مردمی و حامی جنبش سبز، در این نامه می‌پرسد: «آیا بدون اجازه می‌توان وارد منزل متّهمی شد که جرمش هنوز ثابت نشده و بعضاً اتّهامات وارده به او واهی و مشکوک است؟ آیا این‌ها اسلامی است؟ آیا در زندگی خصوص افراد وارد شدن و حتّی وسائل شخصی متّهم را بردن، از احکام اسلام است؟ آیا شنود مکالمات تلفنی افراد صحیح است؟ آیا حصر خانگی مؤمن متّقی جناب آقای مهندس میر حسین موسوی و حجة الاسلام و المسلمین کروبی که بدون اثبات جرم بوده است، اسلامی می‌باشد؟» &lt;br /&gt;آیت الله دستغیب در ادامه این مکتوب، با انتقاد از عدم استقلال قوای اجرایی در کشور می‌افزاید: «مگر قوه قضائیه مستقل نیست، پس چرا نیروهای امنیتی دخالت دارند و پرونده سازی می‌نمایند؟ مگر مجلس شورای اسلامی مستقل و در رأس امور نیست و باید ناظر بر امور باشد. امّا اگر استقلال داشت که هرگز آن همه تخلفات انتخاباتی در تاریخ (۸۸/۳/۲۲) صورت نمی‌گرفت.» &lt;br /&gt;متن کامل نامه آیت الله علی محمد دستغیب، به محمد مومن، محمدرضا مهدوی کنی و اکبر هاشمی رفسنجانی به شرح زیر است: &lt;br /&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;محضر مبارک آیات معظّم، جناب آقای مؤمن، جناب آقای مهدوی کنی، و جناب آقای هاشمی رفسنجانی! سلام علیکم. &lt;br /&gt;قال اللّه تبارک و تعالی: «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّنْ یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُواْ تَبْدِیلا» (احزاب؛ آیه ۲۳) &lt;br /&gt;اگر سؤال شود که «آیا شما مخاطب این آیه هستید یا نه» چه جوابی خواهیم داد؟ مگر با خدای خود عهد و پیمان نبسته‌ایم که در راه خدا و صراط مستقیم که‌‌ همان راه رسول اللّه -صلّی اللّه علیه و آله- و ائمه هدی -علیهم السلام- است، حرکت کنیم و ملتزم به حفظ احکام الهی شده، از حق دفاع کنیم؟ &lt;br /&gt;مگر فقهای بزرگوار مجلس خبرگان قانون اساسی، این قانون اساسی را مطابق با شرع مبین اسلام تدوین نکردند؟ آیا بر ما نیست که از آن دفاع کنیم؟ آیا امور مملکت بر طبق قانون اساسی جریان دارد؟ &lt;br /&gt;مگر قوّه قضائیه مستقل نیست؟ پس چرا نیروهای امنیتی دخالت دارند و پرونده‌سازی می‌نمایند؟ مگر مجلس شورای اسلامی مستقل و در رأس امور نیست و باید ناظر بر امور باشد؟ امّا اگر استقلال داشت که هرگز آن همه تخلّفات انتخاباتی در تاریخ (۲۲/۳/۸۸) صورت نمی‌گرفت. شما بگذارید آن‌ها که اسناد صحیح در دست دارند بیایند و تخلّفات را بیان کنند، که متأسفانه غالباً در زندان به سر می‌برند! مردم نظام اسلامی را دوست دارند اما مخالف دروغ و خیانت در امانت و کینه و حسد هستند. &lt;br /&gt;مگر شورای نگهبانِ تصویب شده در قانون اساسی، نباید حافظ اجراء صحیح احکام اسلام و قانون اساسی باشد؟ پس پاسخ این سؤال‌ها چیست؟ آیا بازداشت‌هایی که توسط نیروهای خودسر صورت می‌گیرد، موافق با شرع مقدّس و قانون جمهوری اسلامی است؟ آیا بدون محاکمه می‌توان نسبت ارتداد، یا محارب، و یا جرم دیگری به شخص متّهم داد؟ آیا اعتراف‌گیری در زندان با تهدید و ارعاب و بعضاً با چشم بسته و این‌که انگشت سبّابه را بر روی نوشته‌های آماده زدن و به سوی دادگاه فرستادن، اسلامی است؟ &lt;br /&gt;آیا بدون اجازه می‌توان وارد منزل متّهمی شد که جرمش هنوز ثابت نشده و بعضاً اتّهامات وارده به او واهی و مشکوک است؟ آیا این‌ها اسلامی است؟ آیا در زندگی خصوص افراد وارد شدن و حتّی وسائل شخصی متّهم را بردن، از احکام اسلام است؟ آیا شنود مکالمات تلفنی افراد صحیح است؟ آیا حصر خانگی مؤمن متّقی جناب آقای مهندس میر حسین موسوی و حجة الاسلام و المسلمین کروبی که بدون اثبات جرم بوده است، اسلامی می‌باشد؟ &lt;br /&gt;در حوزه علمیه قم و حوزه علمیه نجف اشرف، امثال آیا ت عظام وحید خراسانی و صانعی و بیات زنجانی و صافی گلپایگانی و شبیری زنجانی و سیستانی و دیگر بزرگان هستند، بدون ارعاب و تهدید از این بزرگان سؤال کنید که آیا این مطالب گفته شده مطابق احکام اسلام است؟ ایشان فقهائی هستند که بعضاً از اساتید مجتهدین خبرگان می‌باشند. &lt;br /&gt;اینجانب از حضرت آیة اللّه مؤمن که یکی از فقهای محترم و منصف در جمهوری اسلامی است، سؤال می‌کنم که آیا آنچه به عنوان تخلّف از قانون اساسی و احکام شرع شمرده شد، مرضیّ حضرت حجة بن الحسن العسکری -علیه السلام- می‌باشد؟ شورای نگهبان حافظ چه چیز است؟ اگر فردای پس از مرگ و یا در همین زمان حضرت ولی عصر (ع) از شما سؤال کند: «به چه دلیل شرعی کسانی را که شهادتین می‌گویند و اکثراً از دوستان اهل بیت -علیهم السلام- هستند و مکرراً خواسته‌شان این است که در یک دادگاه صالح و واقعی و شرعی و علنی محاکمه شوند، زندانی کرده‌اید؟ آن‌ها چه خلاف شرعی انجام داده‌اند که باید زیر فشار تهمّت‌ها و شکنجه‌های روحی و جسمی قرار بگیرند؟» چه جوابی داده می‌شود؟ &lt;br /&gt;جناب آقای مؤمن! اگر می‌فرمایید: «کاری از بنده ساخته نیست» پس مسؤولین و دوستانتان را متوجّه این خلاف شرع‌ها کنید و اگر می‌گویید: «این‌ها خلاف شرع نیست» لابدّ برای سخنان خود توجیهاتی دارید؛ خوب آن‌ها را به مردم بگویید تا به دنبال کسانی بروند که مصداق «رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَیْهِ» هستند. &lt;br /&gt;شما ملاحظه بفرمایید نیروهای سپاه به منزل اینجانب حمله می‌کنند در حالی که اهل بیت در منزل هستند و از جایی خبر ندارند؛ آیا هجوم به زن و بچّه که نمی‌توانند از خود دفاع نمایند و وحشت زده از راهی دیگر بیرون می‌روند، شرعی است؟ نماینده ولیّ فقیه در سپاه به همراهی پایگاه‌های مقاومت بسیج و نیروهای لباس شخصی تحت امر خود -حدود ۲۰۰ نفر- به حوزه علمیه ابوصالح (عج) و مسجد قبا هجوم می‌آورند و خرابی‌هایی ایجاد می‌کنند (در دو مرحله و به فاصله یکسال) و عدّه‌ای از مردم و طلاب که در مسجد بودند در برابر حمله مهاجمین از خود دفاع می‌کنند و از این ظلم به محکمه شکوائیه می‌نویسند؛ حقیر هم طی چندین نامه به ریاست قوّه قضائیه شکایت بردم و جریان را گزارش دادم که صحنه‌های هجوم نیروهای سپاه نیز موجود است؛ امّا در عوض رسیدگی به این شکایات، دادگاه ویژه روحانیت طلاب مظلوم را محکوم کرد و شورای حوزه علمیه قم نیز خدمات به آن‌ها را قطع کرد و تا به حال برای دوازده نفر از طلاب حکم تبعید داده‌اند؛ حتماً به عنوان محارب! در صورتی که مهاجمین مصداق محارب هستند. حال از شما سؤال می‌شود آیا این کار‌ها مطابق شرع اسلام است؟ &lt;br /&gt;وظیفه طلاب رساندن احکام اسلام به مردم است؛ آیا اگر مدّاح اصل صد و دهم (ولایت فقیه) نبودند باید از مساجد و مدارس بیرون بروند؟ و از تمام امکانات محروم شوند؟ (که تا به حال ده‌ها نفر از ایشان این وضع را پیدا کرده‌اند) یا این‌که برائت از اینجانب بجویند و یا با این شدّت به سر برند؟ خوب این مطالب اتفاق افتاده و کسی هم جوابگوی این اتفاقات نیست. &lt;br /&gt;جناب آقای مؤمن! حقیر به دنبال مال دنیا و خدمات حوزه علمیه قم و هیأت حاکمه نیستم و صاحب حوزه را حضرت بقیة اللّه -روحی و ارواح العالمین له الفداء- می‌دانم و به خداوند شکایت می‌کنم، امّا حسب تکلیف بیان می‌کنم که نمی‌توان این همه خلاف شرع را دید و ساکت بود. &lt;br /&gt;جناب آقای مؤمن! به بنده می‌گویند: «چرا در مجلس خبرگان حاضر نمی‌شوی تا این مطالب خلاف شرع و قانون را تذکّر دهی؟»؛ امّا باید پرسید آیا در این مملکت برای کسی که حق را بیان می‌کند و در پی رفع نواقص است، امنیت می‌باشد؟ به بیت و مسجد و حوزه علمیه اینجانب حمله کردند و در نماز جمعه‌ها توسط افراد مجهول الحال، اهانت‌ها صورت گرفته و می‌گیرد، آیا باز می‌توان گفت در این مملکت امنیت است؟ و شما می‌گویید «جمهوری اسلامی» است؟ &lt;br /&gt;در انتخابات ۸۸، معنی «جمهوری» برداشته شد و با این رفتار‌ها «اسلامی» آن هم برداشته شد! چگونه می‌توان گفت امور مملکت بر طبق شرع و قانون اساسی جریان دارد؟ این معنی به خوبی بر علماء و مراجع تقلید روشن است. اما متأسفانه حوزه‌ها و دفا‌تر مراجع هم به شدّت در کنترل نیروهای امنیتی است؛ که آن‌ها هم اگر مطلبی بگویند به‌‌ همان بلا مبتلا می‌شوند که برای بنده حقیر رقم زدند. با این وضع چگونه می‌توان امید داشت که حوزه‌ها، مجتهدانی پرورش دهند که بتوانند بر سر ظالم فریاد بکشند و از احکام اسلام دفاع نمایند؟ &lt;br /&gt;و شما جناب آیة اللّه هاشمی رفسنجانی! آیا وضع موجود را تأیید می‌کنید؟ آیا شما نباید نسبت به خلاف شرع‌ها اعتراض کنید؟ شما که فعلاً به عنوان رئیس مجمع تشخیص مصلحت هستید، آیا نباید این همه انحراف و خلاف واقع را گوشزد کنید؟ مضافاً با انحراف‌های دیگر که در این چند سال اخیر صورت گرفته است که خوب می‌دانید. از جهات اقتصادی، سیاست خارجی و داخلی، امور فرهنگی به خصوص دانشگاه‌ها، آزادی مطبوعات و … آیا باید ساکت بود تا همه دستاورد‌ها از بین برود؟ &lt;br /&gt;و شما جناب آیة اللّه مهدوی کنی! رئیس مجلس خبرگان! غالباً اعضاء به شما چشم دوخته‌اند که خلاف شرع‌ها و خلاف واقع‌ها را روشن کنید و خود را در پیشگاه امام زمان (ع) آبرومند گردانید. جناب آقای مهدوی کنی! انتخابات مجلس دهم در پیش است؛ امّا افرادی که بسیاری از مردم ایران آن‌ها را می‌خواهند، بدون محاکمه در حصر و زندان هستند! مردم چه باید بکنند؟ اگر محاکمه‌ای صورت می‌گرفت (البته در دادگاه صالح و علنی) مردم متقاعد می‌شدند که دادگاه صالح که ما ناظر آن بودیم چنین حکمی کرده است. حال اگر سؤال شود که «حکم شرعی در رأی دادن چیست» و شما بگویید: «بیایید به لیست مورد تأیید من رأی دهید»؛ آیا این است جواب مردم معترض؟ &lt;br /&gt;در پایان اینجانب به عنوان یکی از اعضای مجلس خبرگان خطاب به ملّت شریف ایران می‌گویم: «انحرافاتی که در این نامه ذکر شد، هیچکدام مورد رضای صاحب شرع و حضرت صاحب الزمان (ع) نیست و اسلام، دین رأفت و انصاف و دور از کینه و عقده و شخص پرستی است. اسلام دین ترقّی و تعالی فرد و جامعه در دنیا و آخرت است». &lt;br /&gt;و السّلام&lt;br /&gt;سید علی‌محمّد دستغیب ۹۰/۱۱/۱۶&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-2299300572443788647?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2299300572443788647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2299300572443788647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/dastgheybs-letter-to-guardian-council.html' title='نامه آیت الله دستغیب به شورای نگهبان:حصر مومن متقی موسوی و کروبی قانونی و شرعی است؟'/><author><name>سبزین تن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10119018837721686401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='14' src='http://3.bp.blogspot.com/-bhi3T4z6WJg/TZnxcj7R4NI/AAAAAAAAAA0/DKQvE59k60g/s220/sabztan_blog.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-1425909371092633604</id><published>2012-02-07T01:53:00.001+03:30</published><updated>2012-02-07T01:54:38.708+03:30</updated><title type='text'>سیاست نامه ۱۵ بهمن: تهدیدهای متقابل و زمزمه‌های تازه درباره جنگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;جرس: صدای ناقوس‌های جنگ هر روز با طنین بیشتری به گوش می‌رسد و هرچند هنوز جای امیدواری برای پرهیز از درگیری نظامی باقی است اما جنگ دستکم به صورت کلامی آغاز شده است. اظهارات اقای خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی در نماز جمعه تهران به همراه موضع گیری معاون نخست وزیر اسراییل و وزیر دفاع آمریکا، آخرین نشانه‌ها از احتمال بروز درگیری نظامی گسترده بر سر برنامه هسته‌ای ایران بود. &lt;br /&gt;همراستا با این تحولات، سفر بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی به تهران نیز بدون نتیجه‌ای مشخص پایان یافت و انتظار می‌رود که بی‌نتیجه بودن این گفتگو‌ها بر گزارش بعدی آژانس درباره ایران تاثیر خود را بگذارد. التهاب‌های سیاست خارجی اثر مستقیم خود بر روندهای اقتصادی داخلی را نیز روز به روز نمایان‌تر کرده و به رغم تدابیر سخت گیرانه بانک مرکزی و تدابیر امنیتی و قضایی برای کاستن از بحران بازار ارز و طلا، باز هم قیمت‌ها پس از یک دوره نزولی کوتاه مدت به روند صعودی ادامه داده است. در این میان دولت که غایب بزرگ در مدیریت بحران اقتصادی بوده است سرانجام لایحه بودجه سال ۱۳۹۱ را به مجلس فرستاد و «محمود احمدی‌نژاد» با لحنی طلبکارانه مدعی رسیدگی فوری به این لایحه شد. با این حال بعید است که بحران‌های اقتصادی و تعطیلی‌های پیاپی مجلس، امکان رسیدگی به بودجه را در سال جاری بدهد. همزمان با این تحولات که حکایت از بسط یافتن بحران اقتصادی دارد، موجی از فراخوان‌های تازه برای اعتراضهای خیابانی مخالفان حکومت روی سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی قرار گرفته و شورای هماهنگی راه سبز امید در بیانیه‌ای از هواداران جنبش سبز برای پیوستن به راهپیمایی اعتراضی در روز ۲۵ بهمن دعوت کرده است. آن‌ها گفته‌اند که هدف از این تجمع درخواست آزادی رهبران جنبش سبز و بیان مطالبات جنبش درباره رعایت آزادیهای اساسی و احترام به حقوق بشر است. این فراخوان در شرایطی منتشر شده که «صادق لاریجانی» رییس قوه قضاییه در آخرین اظهارات خود از پیوستن ایران به اعلامیه جهانی حقوق بشر به عنوان یک اشتباه یاد کرده است. جرس در سیاست نامه این هفته نگاهی خبری-تحلیلی به این رویداد‌ها داشته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنگ در یک قدمی؟&lt;br /&gt;مقام‌های ایران با آنکه سعی می‌کنند گزارش‌ها درباره بروز درگیری نظامی با غرب درباره برنامه هسته‌ای را بی‌اهمیت و نادرست معرفی کنند اما خطر جنگ به حدی برجسته شده که بلندپایه‌ترین شخصیت نظام جمهوری اسلامی را نیز ناگزیر به موضع گیری درباره آن کرده است. آقای خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی در خطبه‌های نماز جمعه دیروز (۱۴ بهمن‌ماه) ضمن اشاره به زمزمه‌های حمله نظامی به ایران مدعی شد که «ما هم تهدیدهایی داریم که به وقت خود اعمال خواهد شد.» او درباره این تهدید‌ها هیچ توضیح بیشتری نداد اما بار دیگر تاکید کرد که ایران در قضیه برنامه هسته‌ای خود عقب‌نشینی نخواهد کرد. در همین حال «موشه یعلون»، معاون نخست وزیر اسرائیل روز پنجشنبه (۱۳ بهمن) گفت که غرب توان حمله به تمام مراکز هسته‌ای ایران را دارد اما تا زمانی که ایران درباره مصمم بودن غرب به حمله متقاعد نشود، به فریبکاری‌های خود ادامه خواهد داد. «این سخنان در شرایطی ابراز می‌شود که روزنامه واشینگتن پست روز پنجشنبه (۱۳ بهمن در مطلبی به نقل از» لئون پانه تا «، وزیردفاع آمریکا نوشت که او معتقد است اسرائیل در بهار سال جاری میلادی به تاسیسات هسته‌ای ایران حمله خواهد کرد. پانه تا این این نقل قول را رد کرده و گفته» درباره اینکه من چه فکر می‌کنم ونظر من چیست، این‌ها را من حوزه خودم می‌دانم وبه کسی مربوط نیست. «با این حال در تکذیبیه او پیرامون حمله قریب الوقوع اسراییل به ایران قاطعیتی به چشم نمی‌خورد و اظهار نظر کنونی وی به نگرانی‌ها درباره وقوع جنگ بر سر برنامه هسته‌ای ایران دامن زده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا نوبت تهدید است&lt;br /&gt;تدابیر ناکام بانک مرکزی برای مدیریت بحران بازار ارز و طلا، باعث تهدیدهای قضایی و امنیتی علیه کسانی شده که مقام‌های حکومتی از آن‌ها به عنوان اخلالگران بازار یاد می‌کنند. بانک مرکزی در اواسط هفته گذشته وعده تک نرخی شدن ارز را داد و مدعی شد که از این به بعد دلار با نرخ ۱۲۶۰ تومان به فروش خواهد رفت. این تدبیر به غایت سختگیرانه تا حدی از التهاب قیمت‌ها کاست اما تقاضای بازار آزاد بار دیگر باعث بالارفتن ارز شد و اکنون نرخ دلار در بازار آزاد بیش از ۱۸۰۰ تومان است. مقام‌های قضایی و امنیتی که از التهاب موجود در بازار ارز و طلا بیمناک هستند وعده برخورد قاطع با کسانی را داده‌اند که از آن‌ها به عنوان» اخلالگران «نام می‌برند. در همین راستا» صادق لاریجانی «رییس قوه قضاییه روز چهارشنبه (۱۲ بهمن) تاکید کرد که» قوه قضاییه به شدت و قاطعیت به اتهامات «اخلاگران اقتصادی» رسیدگی و برخورد قضایی مناسب خواهد کرد و به لحاظ اهمیت موضوع حتی از صدور مجازات اعدام نیز دریغ نخواهد کرد. «همزمان با این اظهارات رییس قوه قضاییه جمهوری اسلامی، پلیس آگاهی تهران نیز مدعی شد که عده‌ای از دلالان ارز در خیابان فردوسی را دستگیر کرده است. خط و نشان مقام‌های قضایی و امنیتی برای فعالان بازار ارز در شرایطی ابراز می‌شود که کار‌شناسان اقتصادی انتظار دارند التهاب بازار به دلیل وجود نقدینگی‌های سرگردان همچنان جذب بازار ارز و طلا بماند و به رشد قیمت‌ها در هفته‌های آینده منجر شود. امری که حیات اقتصادی ایران را در معرض تهدید مستمری قرار می‌دهد و به افزایش رکود تورمی می‌انجامد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیامدهای بازرسی بی‌نتیجه&lt;br /&gt;سفر سه روزه بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی به ایران روز چهارشنبه (۱۲ بهمن) بدون نتیجه‌ای مشخص پایان یافت و اعضای هیات مذاکره کننده هنوز هیچ اطلاعاتی درباره میزان موفقیت گفتگو‌هایشان با مقام‌های ایرانی ارایه نداده‌اند. گزارش‌ها حاکی است که دو طرف درباره ادامه یافتن بازرسی‌ها توافق کرده‌اند اما درباره موعد بعدی این بازرسی‌های هنوز هیچ اطلاعی در دست نیست. هدف اصلی هیات مذاکره کننده آژانس بین المللی انرژی اتمی، دست یافتن به اطلاعاتی پیرامون بخش‌های حساس برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی بود که گمان می‌رود با هدف استفاده نظامی طراحی شده باشد با این حال یک مقام آگاه روز چهارشنبه (۱۲ بهمن درگفت‌و‌گو با خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) گفت که بازرسان از هیچ یک از سایت‌های هسته‌ای ایران بازدید یا بازرسی نکردند و» هیات مذکور صرفا یک هیات کار‌شناسی بود که برای انجام گفت‌و‌گوهای معمول «با طرف ایرانی به تهران سفر کرده بود. انتظار می‌رود که نتایج سفر بازرسان در گزارش بعدی آژانس بین المللی انرژی اتمی در ماه آینده میلادی منعکس شود. چنانچه در گزارش بعدی هم ایران به دنبال کردن برنامه‌های نظامی هسته‌ای متهم شود، فضای بین المللی برای برخورد با جمهوری اسلامی آماده‌تر خواهد شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاخیر و طلبکاری دولت&lt;br /&gt;بودجه سال ۱۳۹۱ سرانجام با دو ماه تاخیر توسط محمود احمدی‌نژاد رییس دولت دهم به مجلس آورده شد اما او به جای اینکه از تاخیر دولت در ارایه بودجه عذرخواهی کند با لحنی طلبکارانه با اعضای مجلس صحبت کرد و از آن‌ها خواست که هر چه زود‌تر بودجه را تصویب کنند. بنابه گزارش‌ها او خطاب به اعضای مجلس گفت:» خبر دارم که رقابتتان خیلی سنگین است اما شما که روزی ۵-۶ ساعت وقت و تحمل دارید که فریادهای آقای کواکبیان را گوش دهید، خب همین قدر کار کنید و بودجه را قبل از انتهای سال به ما بدهید. ما تحملش را نداریم اینجا بنشینیم و حرف بشنویم، باید برویم کار کنیم، شما که این حوصله را دارید، دو شیفت کار کنید. «این اظهارات برای منقدان احمدی‌نژاد در مجلس گران تمام شد اما آن‌ها عملا واکنش خاصی به رییس دولت نشان ندادند و صرفا دست‌هایشان را به نشانه اعتراض بالا بردند و برای لحظاتی همهمه‌ای اعتراضی صحن مجلس را فراگرفت. برخی اعضای مجلس گفته‌اند که امکان بررسی کامل لایحه بودجه در سال جاری وجود ندارد و جمع بندی آن در سال آینده انجام خواهد گرفت. ظاهرا احمدی‌نژاد نیز از این مساله ناخشنود نیست. او هم احتمالا مایل است که رسیدگی بودجه پس از تعیین تکلیف انتخابات مجلس نهم انجام شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دعوت به اعتراض&lt;br /&gt;در آستانه سالگرد اعتراضهای سراسری روز ۲۵ بهمن ماه و یکسالگی حبس رهبران جنبش سبز، تلاشی فراگیر از سوی هواداران جنبش سبز برای یک اعتراض خیابانی تازه آغاز شده است. شورای هماهنگی راه سبز امید که در غیاب» میرحسین موسوی «و» مهدی کروبی «عهده دار هماهنگی و بسیج بدنه اجتماعی جنبش اعتراضی است، در اطلاعیه‌ای که روز دوشنبه، ۱۰ بهمن، منتشر شد از» تمامی همراهان جنبش سبز «ایران خواست روز ۲۵ بهمن‌ماه، در تهران و شهرستان‌ها در راهپیمایی سکوت شرکت کنند. در اعلامیه این تشکل آمده است،» پیاده‌روی سکوت «روز ۲۵ بهمن‌ماه از ساعت ۴ تا ۷ بعدازظهر در تهران در پیاده‌روهای خیابان‌های انقلاب و آزادی، حد فاصل میدان فردوسی و تقاطع نواب، برگزار خواهد شد.» این تشکل همچنین محل این راهپیمایی سکوت را در شهرستان‌ها خیابان اصلی هر شهر اعلام کرده، اما در عین حال آن را به تصمیم «فعالان محلی» واگذار کرده است. شورای هماهنگی راه سبز امید هدف این تجمع اعتراضی را «سالگرد حضور خیابانی مردم به دعوت موسوی و کروبی و همچنین سالگرد آغاز زندان خانگی» عنوان کرده است. &lt;br /&gt;در همین حال همنوایی بین المللی برای آزادی بی‌قید و شرط رهبران جنبش سبز کماکان ادامه دارد و در یکی از آخرین تلاش‌های بین المللی، زنان برنده جایزه صلح نوبل روز پنجشنبه (۱۳ بهمن) در بیانیه‌ای خواستار آزادی میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی از حصر خانگی شدند. موسسه زنان صلح نوبل در بیانیه خود آورده» بیش از یک سال است که آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد بدون برگزاری هیچ گونه دادگاهی یا امکان دفاع از خود در حصر خانگی هستند که با قانون ایران و معیارهای حقوق بشری در تضاد است. «انتظار می‌رود که در روزهای باقی مانده تا روز ۲۵ خرداد بر تعداد فراخوان‌های اعتراضی و بیانیه‌های حمایتی از رهبران جنبش سبز افزوده شود. امری که می‌تواند حکومت را در تنگنای بیشتری برای حصر غیرقانونی میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی قرار دهد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعتراف معنادار به یک اشتباه!&lt;br /&gt;اظهارات روزپنجشنبه (۱۳ بهمن) صادق لاریجانی رییس قوه قضاییه ایران حاوی یک اعتراف هشدار دهنده بود. او در این اظهارات برای نخستین بار گفت که پیوستن ایران به اعلامیه جهانی حقوق بشر اشتباه بوده است. مقام‌های تهران همواره می‌گویند که حقوق بشر را مبتنی بر الگوهای اسلامی در کشور پیاده می‌کنند و مدعی‌اند که ایران با رعایت این الگو‌ها آزاد‌ترین کشور دنیا است اما اظهارات لاریجانی درباره اشتباه بودن اقدام ایران در پیوستن به اعلامیه جهانی حقوق بشر در نوع خود بی‌سابقه است. او در این اظهارات، اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر را» لیبرال دمکراتیک «خواند و گفت» رجوع به حقوق بشر بر اساس ارزش‌های لیبرال درست نخواهد بود. «مخالفت آشکار رییس قوه قضاییه ایران با اعلامیه جهانی حقوق بشر در شرایطی ابراز می‌شود که جمهوری اسلامی بابت نقض سیستماتیک حقوق بشر به ویژه پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ زیر ذره بین نهادهای بین المللی قرار گرفته است. شورای حقوق بشر سازمان ملل ابتدای سال جاری با برگزیدن» احمد شهید «به عنوان گزارشگر ویژه در امور ایران تصمیم به رسیدگی جامع پیرامون وضع حقوق بشر در این کشور گرفته و نخستین گزارش او از موارد نقض حقوق بشر مورد انتقاد شدید مقام‌های جمهوری اسلامی قرار گرفته است. او قرار است در اسفندماه گزارش جامع تری از وضع حقوق بشر در ایران به شورای حقوق بشر سازمان ملل ارایه کند. این گزارش می‌تواند بر تنگناهای جمهوری اسلامی در مجامع بین المللی بر دفاع از عملکرد‌هایشان پیرامون حقوق شهروندان بیافزاید و آنان را در معرض تحریم‌ها و تهدیدهای بین المللی بیشتری قرار دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نادر مرزبان &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-1425909371092633604?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1425909371092633604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1425909371092633604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/siasatname-15bahman90.html' title='سیاست نامه ۱۵ بهمن: تهدیدهای متقابل و زمزمه‌های تازه درباره جنگ'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-5422225080541923016</id><published>2012-02-07T01:30:00.001+03:30</published><updated>2012-02-07T01:31:49.045+03:30</updated><title type='text'>بهمن سبز (یادداشتی زیبا از ابراهیم نبوی)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;در دوسالی که گذشت، جنبش سبز، جنبش آزادیخواهی ایران، روزهای دشواری را گذراند. این روز‌ها نشان داد که: &lt;br /&gt;- رهبران جنبش سبز نه تنها بر مطالبات و ادعای خود استوار‌تر شدند، بلکه به هزار دلیل که همه به زبان مسوولان حکومت نیز آمد، معلوم شد حق با جنبش سبز بود. هر روز بر مخالفان دیکتاتوری دینی افزوده‌تر شدند و چه اصلاح طلبان و چه گروههای درون حکومتی خرج خود را از دولت و حکومت جدا کردند. موسوی و کروبی ماندند و بر حق خود پافشردند، زندانیان جنبش پایدار و محکم ماندند و بر خواسته خود پافشردند و نه تنها آنان حق خود را مطالبه کردند که حتی حامیان دو سال قبل حکومت نیز به اعتراف آمدند که نه دولت برخاسته از کودتا دولتی قابل و با کفایت است و نه رهبر حکومت تصمیمات درستی علیه جنبش گرفته است. چنان است که روزگارشان آخرت یزید است و به هر چه دست می‌زنند خراب اندر خراب می‌شود. &lt;br /&gt;- میرحسین موسوی گفته بود که می‌خواهد بیاید تا کشور را از ماجراجویی و بحران نجات دهد، او را و کروبی را به زندان انداختند و حاصل ماجراجویی و بحران همین شد که حکومت نه تنها هیچ شریکی در منطقه ندارد، بلکه روز به روز منزوی‌تر و تنها‌تر می‌شود. خواستند به زور و به اتکا به قدرت اسلحه مردم را از خیابان برانند، مردم خانه نشستند و منتظر روزی که بتوانند دوباره مطالبات خود را از سر بگیرند. حالا دیگر مردم فقط مطالبه‌شان حقی و رایی نیست که توسط حکومت دزدیده شده، بلکه آثار تصمیمات مشعشع و اظهارات مطنطن آقایان روز به روز بیشتر از پیش نمودار شد. فقر از حد گذشت، دلار کاغذ پاره به دوهزار تومان رسید، تورم روز به روز افزایش یافت و قیمت مسکن باز هم بالا رفت. سکه اصحاب کهف و غارنشینان دنیای مدرن نه در هفت سال و هفتاد سال، که در چند روز چنان سکه رایج را از سکه انداخت که ارزش پول، در دوران طلایی فروش نفت روز به روز کاهش بیشتر و بیشتر یافت. حالا دیگر مردم برای اعتراض به نتیجه آن اشتباه بزرگ معترض‌اند. مردمی که آینده خود را از دست داده‌اند، نه تنها نفتی به سفره‌شان نیامده که سفره‌ای هم در خانه پهن نیست و تصمیمات دولتی که ادعای مدیریت جهان داشت، از صبح تا شب هزار بار عوض می‌شود. یارانه را امروز مقرر می‌کنند و فردا به کنار می‌گذارند، ترکیه امروز دوست دولت می‌شود و فردا دشمن آن، امروز به دریوزگی به دستگاه دشمن اصلیشان می‌روند و فردا شعار علیه آن می‌دهند. &lt;br /&gt;- جنبش سبز و حامیان میلیونی آن چیزی برای باختن ندارند، خوشبختانه جز معدودی دلسپرده به سرنوشت کشور در فرنگ، اپوزیسیون بی‌پرنسیپ دست از سر جنبش برداشته و به‌‌ همان تفریحات سی ساله خود ادامه می‌دهد. حکومت با مخالفت کردن با حضور سبز‌ها و اصلاح طلبان و حامیان هاشمی در انتخابات، روز نکبت را برای خودش انتخاب کرد و صد بار این و آن به زبان آوردند که «ای کاش اصلاح طلبان در انتخابات بودند.» ولی سبز‌ها نشان دادند که بنا نیست هر بار حقه ملانصرالدینی یک رهبر کم خرد را بخورند که خودش هم در کار خودش درمانده و همه را از حکومت بیرون کرده و حتی دولت خودش را هم تاب نمی‌آورد. نفی همگان و دفع حداکثری، علی را گذاشت و حوضش و حالا دیگر هیچ کس برای حرف رهبری تره هم خورد نمی‌کند. نه از آن ادعاهای مشارکت هفتاد درصدی و شصت درصدی خبری است و نه هر روز بوق و کرنای حضور مردم را به دست می‌گیرند. انتخابات ۱۲ اسفند شده است روز محشر آقایان که ببینند حاصل آن بادی که کاشتند کدام توفان است که باید درو کنند. معاون مجلس پیش بینی حضور ۱۸ درصدی کرده و حداد عادل از ترس دشمن فرضی روزی صد بار در کابوس‌اش شکست می‌خورد. مثل گرگهایی که روبه روی هم می‌خوابند تا همدیگر را پاره نکنند، دو گروه اصولگرا که سرجمع به پانزده درصد مردم نمی‌رسند، یک روز این طرف مخالفش را عامل فتنه گران می‌داند و روزی دیگر آن یکی چنین می‌کند. فتنه اسم رمز توهمات آنهاست. اما جنبش سبز باید در این میان بازی خودش را بکند. بدیهی است که آنان که در داخل کشور هستند، کوچه پسکوچه‌ها و خیابان‌های شهر را بهتر می‌شناسند و خود می‌دانند که چگونه باید آوار اعتراض را برسر دولت و دولتیان ویران کنند، اما آنچه بدیهی است این است که جنبش سبز حالا دیگر ضرب شست خود را به حکومتی که بار‌ها به دزدی رای اصلاح طلبان و مصادره به نامطلوب آن عادت کرده است، نشان خواهند داد. &lt;br /&gt;- بعید است که حکومت بخواهد جشن مسابقه تک نفره‌اش را با گاز اشک آور و باتوم و سپر و وسایل ضدشورش به هم بریزد. می‌دانند و می‌دانیم که اگر چنین کنند دیگر چه ادعایی خواهند کرد که «فتنه گران عددی نبودند و نیستند.» اگر نیستند چرا تب می‌کنید و هذیان می‌گوئید وقتی فصل آمدنشان می‌شود؟ اگر عددی نیستند چرا از دو سال قبل حالتان خراب می‌شود و حتی در حالتی که آن‌ها در انتخابات نیامده‌اند، فرض می‌کنید شکست می‌خورید؟ از چه کسی شکست می‌خورید؟ یک اسب است و یک می‌دان، از چه شبحی می‌ترسید؟ من بعید می‌دانم که حکومت بخواهد شیرینی این بازی کودکانه‌اش را با به خشونت کشیدن خیابان از بین ببرد. حتی اگر بخواهد چنین کند، سبز‌ها آنقدر احتیاط خواهند کرد که بیشترین هزینه را به آنان تحمیل کنند و کمترین زیان و صدمه را ببینند. فرصت انتخابات فرصت خوبی است. اگر انتخابات آزاد است رهبران ما را آزاد کنید. اگر شما اکثریت دارید رهبران ما را که نماینده اقلیتی هستند آزاد کنید. اگر هم اکثریت ندارید بگوئید. بگوئید که نماینده مردم نیستید تا همه جهان بداند که با یک دموکراسی ایرانی مواجه نیست، بداند که مردم ایران در تصمیمات ابلهانه این حکومت شریک نیستند. &lt;br /&gt;- رفتن سبز‌ها به خیابان، مشکل حکومت را جدی‌تر می‌کند. آن‌ها می‌دانند که صد‌ها سردار سپاه با این تصمیمات حکومت مشکل جدی دارند. می‌دانند که تنها به اراذل و اوباش مواجب بگیر می‌توانند اعتماد کنند، نه به سردارانی که روزگاری برای زادبوم خویش جنگیدند و تن به ذلت ندادند و حالا هم نمی‌خواهند بدهند. می‌دانند که نمی‌توانند با حضور سبزهای معترض به بازی مسخره انتخاباتیشان رنگ ملی بدهند. اینکه آیت الله خامنه‌ای تاکید چندانی را بر مشارکت فراوان مردم نکرده نشان از آن دارد که نظرسنجی‌ها گویای عدم مشارکت مردم برای انتخاباتی است که حکومت خود معرفی می‌کند و خود رای می‌شمارد و خود از آن نتیجه می‌گیرد. سبز‌ها حتی در تک تک کلمات حکومتی‌ها هم حضور دارند. تندرو‌هایشان میانه رو‌ها را متحد فتنه گران و میانه رو‌هایشان تندرو‌ها را متحد فتنه گران می‌دانند، بی‌آنکه اصلا سبز‌ها، یا بقول حکومتی‌ها فتنه گران اصلا قصدی برای حضور داشته باشند. &lt;br /&gt;- امروز خطر جنگ و فروپاشی اقتصادی بیش از همیشه جدی است. خطر جنگ مثل لاشخوری بدشگون بالای سر سرزمین باشکوه ما جولان می‌دهد و سوگوارانه مدیران بی‌تدبیر و رهبران بی‌رهرو این کشور بر طبل خصومت و غوغا می‌کوبند. دلشان جنگ می‌خواهد تا بی‌کفایتی بی‌نهایتشان را پشت آن نهان کنند و بگویند که اگر مردم روز به روز فقیر‌تر و بی‌چیز‌تر می‌شوند و سبدشان خالیتر می‌شود، به دلیل ستیز جهان با ایرانی است که حق دارد. اما مردم دیده‌اند، با چشم روشنشان دیده‌اند که حقی در کار این حکومت نیست، که اگر بنا بود حقانیتی در کار باشد، حق مردم را در جلوی چشمانشان نمی‌دزدیدند و دولت برگزیده ملت را به زور و عنف به غارت نمی‌بردند. در چنین وضعیتی ما ناچاریم به هر شکل که می‌توانیم، علیرغم دشواری‌های فراوانی که هر نوع حضور مخالفین در کشور دارد، به حکومت و جهان نشان دهیم که جمعی بی‌شمار از مردمان ادامه این وضعیت را نمی‌خواهند، نمی‌خواهند که با جهان بجنگند، نمی‌خواهند فقیر باشند و گرفتار تیره بختی شوند. آنان با جدیت به وضع دشوار خود اعتراض دارند. اگر زمانی در آغاز جنبش مردم اعتراض می‌کردند تا دولت بی‌کفایت برسر کار نیاید، حالا نتیجه بی‌کفایتی را دارند می‌بینند. حاصل این بی‌کفایتی باج دادن حکومت به دولتهای فاسد روسیه و چین است که صدبار بد‌تر از آمریکا و انگلیس در حکومت پیشین استقلال ایران را به خطر انداخته‌اند، حاصل این بی‌کفایتی تبدیل کشور به انبار اسلحه است، سلاح‌هایی ناکارآمد و خطرناک که حاصلش تنها نابودی کشور خودمان است و توقف تولید کشاورزی و صنعتی ایران. حاصل این بی‌کفایتی جسد محتضر جامعه ایران است که در میان دو لاشخور تندرو و میانه رو جان می‌دهد و روز به روز بنیه دفاعی‌اش از دست می‌رود. دزدان سرگردنه دائم پرونده‌های اختلاس میلیاردی همدیگر را لو می‌دهند، همانهایی که سه سال قبل همدیگر را پیامبر و خدا و امام می‌خواندند و به کمتر از مدیریت جهان راضی نبودند و حالا هر کدامشان می‌خواهد تا آخرین ذره را از ثروت این ملت غارت کند. ما مجبوریم تا برای نشان دادن اعتراضمان به این وضع فلاکت بار، ممانعت از جنگ علیه کشورمان، آزادی رهبران جنبش و کوشش برای باز کردن فضای آزادی به خیابان برویم. باید به خیابان برویم تا بگوئیم و باز هم بگوئیم که این وضع در خور مردم ایران نیست. ما به خیابان می‌رویم، ۲۵ بهمن را از یاد نبرید. آن روز روز ماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سید ابراهیم نبوی&lt;br /&gt;۱۷ بهمن ۱۳۹۰&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-5422225080541923016?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/5422225080541923016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/5422225080541923016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/bahman-sabz-nabavi.html' title='بهمن سبز (یادداشتی زیبا از ابراهیم نبوی)'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-8091437889771581694</id><published>2012-02-05T02:33:00.001+03:30</published><updated>2012-02-05T02:34:05.460+03:30</updated><title type='text'>مهدی محمودیان افشاگر کهریزک: تاوان زندگی شرافتمندانه را می پردازم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="highlight"&gt;&lt;b&gt;چکیده :&lt;/b&gt;     من از تو می پرسم آیا ارزشش را داشت بخاطر اینکه به زندان نیافتم حرفی از کهریزک نمی زدم  شاید تا هفته‌ها و یا حتی ماه‌های دیگر صدها برادر دیگرمان آنجا شکنجه و هتک حرمت می شدند؟تو بگو ارزشش را داشت به خاطر ترس از دوری خانواده حرفی از قبرهای مخفیانه قطعه ۳۰۲ بهشت زهرا نمی زدم و به مانند هزاران مادری که ۲۳ سال است هنوز محل دفن فرزندان اعدام شده یشان را نمی دانند، صدها مادر و فرزند دیگر نیز تا سالها حتی نتوانند بر قبر عزیزانشان گریه کنند؟        &lt;/div&gt;هنگامی که مهدی&amp;nbsp;محمودیان&amp;nbsp;در بیمارستان رجایی بستری بود عده ایی از دوستان و همراهانش با توجه به وضعیت جسمانی وی و همچنین نیازی که دختر خردسال و خانوده اش به او دارند از&amp;nbsp;محمودیان&amp;nbsp;خواستند تا مدتی ننویسید به وضعیت اسفبار زندان ها و جامعه اشاره ایی نکند تا شاید از زندان خلاصی یابد و بتواند در کنار خانواده اش بماند.&lt;br /&gt;آنان از مهدی محمودیان&amp;nbsp;سوال می کردند که آیا این همه سختی ارزشش را داشته و آیا نگران دختر کوچکش نیست؟ افشاگر جنایات کهریزک نیز در پاسخ به دل نگرانی های دوستانش گفت: “آری حتی اگر جانم را نیز می دادم ارزشش را داشت، چون ما انسانیم و انسان باید به فرشته ها ثابت کند که لیاقت آن را دارد که در مقابلش سجده کنند.”&lt;br /&gt;این عضو جبهه مشارکت ایران اسلامی برای آنکه پاسخ نگرانی های دوستانش را داده باشد و به مردم توضیح دهد که چرا چنین راه سختی را برگزیده است نامه ای را خطاب به یکی از دوستانش نوشته است که در آن تاکید شده: “رفاه دخترم، خانواده ام و آینده ای مطمئن برای خود با حضور در جبهه مقابل یک انتخابم بود. دوری از دختر و خانواده ام و زندان و شکنجه و بیماری سرنوشت انتخاب دیگرم بود. و البته سکوت و در کنج خانه به بزرگ کردن فرزند و خوردن، آشامیدن و خزیدن نیز راه سوم بود.”&lt;br /&gt;متن این نامه که در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است:&lt;br /&gt;=================================================================== &lt;br /&gt;پاسخ مهدی&amp;nbsp;محمودیان&amp;nbsp;به این پرسش: آیا ارزشش را داشت؟&lt;br /&gt;ارزشش را داشت؟&lt;br /&gt;آخر به خاطر کی؟&lt;br /&gt;دخترتان به شما احتیاج دارد!&lt;br /&gt;یا به خاطر مادرتان!&lt;br /&gt;و ….&lt;br /&gt;اینها جملات و گفته هایی است که کسانی از بابت دلسوزی بارها و بارها گفته اند و من شنیده ام و معمولا فرصت برای پاسخ نبوده است و چاره ای جز لبخند نداشته ام.&lt;br /&gt;و تو خواهر گلم این جملات را از باب دلسوزی در این چند روزی که در بیمارستان هستم بارها گفته ای و من نتوانسته ام پاسخی را که می خواستم به تو بدهم. با اینحال امیدوارم بتوانم در این چند خط پاسخ قانع کننده ای برای تو دختر هموطنم بنویسم.&lt;br /&gt;•&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا به حال وسیله ای از تو به سرقت رفته است؟ آن لحظات ملتهب را به یاد بیاور، حتما یادت است، نزدیکانت مدام تورا سرزنش می کنند. یکی می گوید: “مگر ده بار نگفتم حواست را جمع کن؟” یکی می گوید: “نگفتم پول را در جیبت نگذار؟” و یا ” مگر نگفتم ماشینت را دوقفله کن” و ده ها سرزنش دیگر که آدم دوست دارد ده برابر مال از دست رفته اش را بدهد ولی این سرکوبها پایان یابد و انگار همه فراموش کرده اند که دزد دیگری است و تو مالباخته ای و هیچ کس از دزد سوال نمی کند چرا؟…&lt;br /&gt;سوالاتی که شما و خیلی از دوستان دیگر می پرسند از همین جنس است.&lt;br /&gt;در بازداشتگاهی که بر سر درش نام و نشان الله و نام عدالتخانه جمهوری اسلامی&amp;nbsp; درج شده است و جایی که تحت نظر پلیس، جوانان مسلمان ایران به طور مستقیم و غیر مستقیم توسط ارشدترین مقامات انتظامی و قضایی مورد وحشیانه ترین شکنجه های جسمی و روحی قرار می گیرند و صدایشان به گوش کسی نمی رسد.&lt;br /&gt;در خیابان هایی که هنوز از رشادت های هزاران شهیدش در راه آزادی و عزت و شرف مردمش، نشانه های زیادی بر جا مانده است وصدها نفر از فرزندان، برادران و خواهران همان شهدا توسط دایه داران ولایت علی بخاطر اعتراضات مسالمت آمیز به خاک و خون کشیده می شود، در خیابان هایی که هنوز سرخی خون صد ها هزار شهید دوران جنگش بر پیشانی کوچه هایش نقش است، عزت و شرف ایرانی زیر باتومهای کسانی است که خود را میراث خوار آن شهدا می خوانند.&lt;br /&gt;و تو همه این ها را میبینی و در ذهن خود می گویی شاید اگر بنویسم و بگویم شاید و فقط شاید بتوانی مرهمی باشی بر زحم ملتت. شاید مرهمی باشی بر زخم صدها مادر و پدر عزاداری که حتی از جنازه عزیزانشان بی خبرند و تو اگر اسم آن ها را بگویی شاید دل بی قرارشان بر سر مزار عزیزانشان آرام بگیرد.&lt;br /&gt;و البته می دانی در برابر همه این ها شاید ها یک “باید” قطعی وجود دارد و آن اینکه تو نیز به مانند بسیاری از دوستان دیگرت که دردهای دیگری می دانستند و گفتند یا باید ترک کاشانه کنی و آواره غربت شوی و یا باید آماده زندان و دوری از عزیزانت. و اینجاست که انتخاب آن شاید ها و باید ها سرنوشت یک انسان را تعیین می کند، اینجا همان شبی است که حسین به یارانش گفت اگر با من بمانید مرگتان حتمی است، همسران و فرزندانتان اسیر می شوند و اموالتان به غارت می رود و اگر بمانید شاید اسلام را جاودانه کنید، شاید نامتان جاودانه شود.&lt;br /&gt;و آن شب فقط ۷۲ نفر ماندند که می دانستند تاوان آن شاید ها، مرگ خود و اسارت عزیزانشان و غارت اموالشان است.&lt;br /&gt;خواهر عزیزم آیا از آنها هم می پرسی چرا؟ می پرسی ارزشش را داشت؟&lt;br /&gt;خواهرم این سوال را باید از لشگر یزید پرسید که آیا مال دنیا، مقام و شهوت ارزش آنهمه ظلم را داشت؟&lt;br /&gt;این سوالات را باید از کسانی پرسید که در حالیکه بخاطر پاره شدن یک عکس در گوشه ای از شهر اشک می ریزند و از جریحه دار شدن قلبشان سخن می گویند اما در برابر هتک حرکت ده ها&amp;nbsp; وشاید صدها جوان ایرانی در زندان های تحت امرشان سکوت کرده اند.&lt;br /&gt;از آنها باید پرسید ارزشش را داشت؟ آخر خط به خاطر چی؟ به خاطر کی؟&lt;br /&gt;همان طور که به جای سرزنش مالباخته باید جناب دزد را سرزنش کرد، امروز نیز بیشتر از اینکه به آسیب دیدگان بگوییم ارزشش را داشت باید به روش های مختلف و البته کم هزینه به آنها که مردم را به خاک و خون کشیدند گفت آیا ارزشش را داشت؟&lt;br /&gt;•&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و اما پاسخ من به این سوالات:&lt;br /&gt;آری حتی اگر جانم را نیز می دادم ارزشش را داشت، چون ما انسانیم و انسان باید به فرشته ها ثابت کند که لیاقت آن را&amp;nbsp; دارد که در مقابلش سجده کنند.&lt;br /&gt;چهارپایان حاضرند در برابر مقداری غذا و جایی برای استراحت تن به هرکاری بدهند و در عوض انسان موجودی است که با انتخاب خود می تواند از هر چهارپایی پست تر باشد تا بمیرد و یا بر بال فرشته پابگذارد و به عرش اعلاء برود. هر انسانی شاید یکبار حق این انتخاب را داشته باشد و سال ۸۸ برای بسیاری از مردم ایران، زمان این انتخاب فرا رسید. و من نیز به عنوان یک فرزند کوچک ایران می بایست انتخاب می کردم.&lt;br /&gt;رفاه دخترم، خانواده ام و آینده ای مطمئن برای خود با حضور در جبهه مقابل یک انتخابم بود. دوری از دختر و خانواده ام و زندان و شکنجه و بیماری سرنوشت انتخاب دیگرم بود. و البته سکوت و در کنج خانه به بزرگ کردن فرزند و خوردن ، آشامیدن و خزیدن نیز راه سوم بود.&lt;br /&gt;در آن روزها مردم سه دسته بودند و هرکس نسبت به جایگاه اجتماعی اش در ارکان مختلف این سه گروه فعالیت می کرد.&lt;br /&gt;گروه اول گروهی بودند که مشغول سرکوب مردم بودند&amp;nbsp; هرکس در هر مقام و جایگاهی که بود بانیات و اهداف مختلف می توانست در این گروه قرار گیرد از کسانی که در نماز جمعه دستور قتل عام مردم را صادر کردند تا کسانی که با تکبیرهایشان حرف او را تایید کردند همه در این جبهه قرار داشتند. از کسانی که در خیابان ها باتوم بر سر مردم می زدند تا پزشکان و پرستارانی که مجروحین را به چماقداران تحویل می دادند تا بیمارانشان را به سیاه چالها بفرستند همه از این گروه بودند که البته در کنار فرزندانشان خواهند ماند و احتمالا از کنار فعالیت هایشان منافع کافی را می برند.&lt;br /&gt;دوم گروهی بودند که به حرمت شرافت انسانی مبارزه کردند از کسانی که در خیابان ها جانشان را دادند تا کسانی که درب خانه هایشان را برروی مردم آسیب دیده گشودند همگی جزء این گروه هستند. از کسانی که مورد هتک حرمت قرار گرفتند تا پزشکان و پرستارانی که شبانه در منازل شان میزبان مجروحین و بیماران بودند تا آنان که بر پشت بام الله اکبر گفتند همه از این گروه بودند و البته می دانستند که شاید تاوان آن، شکنجه و زندان و غربت و دوری از خانواده باشد.&lt;br /&gt;و گروه سوم: مردمی بودند که در آغل های خود جاخوش کردند و مراقب بودند تا خدای ناکرده! طویله شان خراب نشود و فردا نانی&amp;nbsp; برایشان پیدا شود و با آنکه حقیقت را می دانستند به مصلحت گفتند چه فرقی می کند هرکسی شود صاحب، خودش به موقع شیرمان را خواهد دوشید.&lt;br /&gt;حال خواهر گلم تو به بگو من چه انتخابی بایست می کردم که ارزشش را داشته باشد؟&lt;br /&gt;من نیز به مانند تو و بسیاری از دیگر دوستانم نمی توانستم انتخابی جز زندگی شرفتمندانه داشته باشم که البته می بایست تاوان این انتخابم را می پرداختم.&lt;br /&gt;وقتی راه دوم را بر می گزینی دیگر نمی توانی خود را گول بزنی، باید با تمام توان پا به میدان بگذاری؛ اگر توان یک پیرمرد یا یک پیرزن پخش نان و پنیر بین تظاهر کنندگان است، اگر تمام توان یک زن جوان باردار آن است که درب خانه اش را روی مردان نقاب زده تظاهرات کننده بازکند تا دقایقی از دست جلادان به حیاط خانه اش پناه ببرند، دکترش باید به تمیار شبانه بیماران و مجروحین برود. در این بین معلوم است کسی که خود را فعال سیاسی می نامد و سالها از مردم خواسته در انتخابات شرکت کنند باید با تمام توان وارد میدان شود و دیگر نمی تواند با پخش کردن نان و پنیر بگوید به وظیفه ام عمل کرده ام، باید تمام توانش را در حمایت از مردم و آرمانهایش بگذارد.&lt;br /&gt;وقتی راه دوم را انتخاب کردم نمی توانم نام و محل دفن مخفیانه هفتاد و چند شهید را بدانم و سکوت کنم. نمی توانم به بهانه ماندن در کنار دخترم با همه عشقی که به او دارم چشمم را بروی چشم انتظاری صدها مادر و دختر و پدر و پسر ببندم که برای بدست آوردن خبری از عزیزانشان لحظه شماری می کنند.&lt;br /&gt;وقتی راه دوم را انتخاب کردم نمی توانم به بهانه اینکه خود مورد شکنجه قرار می گیرم و یا از ترس زندانی شدن چشمانم را برروی شکنجه های جسمی و جنسی و روحی صدها نفر از برادران و دوستانمان در بازداشتگاه کهریزک ببندم.&lt;br /&gt;خواهر عزیزم:&lt;br /&gt;من از تو می پرسم آیا ارزشش را داشت بخاطر اینکه به زندان نیافتم حرفی از کهریزک نمی زدم&amp;nbsp; شاید تا هفته ها و یا حتی ماه های دیگر صدها برادر دیگرمان آنجا شکنجه و هتک حرمت می شدند؟&lt;br /&gt;تو بگو ارزشش را داشت به خاطر ترس از دوری خانواده حرفی از قبرهای مخفیانه قطعه ۳۰۲ بهشت زهرا نمی زدم و به مانند هزاران مادری که ۲۳ سال است هنوز محل دفن فرزندان اعدام شده یشان را نمی دانند، صدها مادر و فرزند دیگر نیز تا سالها حتی نتوانند بر قبر عزیزانشان گریه کنند؟&lt;br /&gt;مطمئنم که پاسخت منفی است و به من می گویی ارزشش را نداشت بخاطر داشته های اندکت در برابر این جنایات سکوت کنی.&lt;br /&gt;خواهر عزیزم:&lt;br /&gt;همه ما مجبوریم دیر یا زود تمام آن چیزهایی را که به آن دلبسته ایم و فکر می کنیم برایمان خیلی عزیز هستند را بگذاریم و برویم. پس حال که باید برویم&amp;nbsp; و حال که باید از همه دلبستگی هایمان در روزی که نمی دانیم کی میرسد دل بکنیم بهتر است خودمان چگونه دل بریدنمان را انتخاب کنیم و چه زیباتر آنکه این دل کندنمان را در ازای آزادی و شرافت و انسانیت و آرمانهایمان معاوضه کنیم.&lt;br /&gt;مطلبم را با این جمله از شریعتی به پایان می برم: ” آنها که رفتند کار حسینی کردند و آنها که ماندند باید زینبی باشند وگرنه یزیدی اند.”&lt;br /&gt;امیدوارم فارغ از دین و مذهب و مراممان اگر نمی توانیم حسینی بمیریم زینبی زندگی کنیم.&lt;br /&gt;برادر کوچکت&lt;br /&gt;مهدی&amp;nbsp;محمودیان&lt;br /&gt;بیمارستان رجایی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-8091437889771581694?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8091437889771581694'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8091437889771581694'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/mahmoodian.html' title='مهدی محمودیان افشاگر کهریزک: تاوان زندگی شرافتمندانه را می پردازم'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-2952355595752392623</id><published>2012-02-04T01:16:00.001+03:30</published><updated>2012-02-04T01:20:57.721+03:30</updated><title type='text'>بیست و یکمین نامهٔ نوری زاد به خامنه ای (چرا سید محمد خاتمی خواستنی تراز شما است؟)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;به نام خدایی که لبخند آفرید&lt;br /&gt;سلام به رهبرگرامی حضرت آیت الله خامنه‌ای&lt;br /&gt;درتمام سالهای پس ازانقلاب وسالهایی که من جانانه از جناب شما حمایت می‌کردم، تلاشم این بوده که نه وامدارجناح چپ باشم ونه راست. گزیده‌ای از نوشته‌های آن سالهای من که درچهارجلد منتشرشد، مؤید این سخن است. که اگر به کج روی‌های این می‌پرداختم، از کج روی‌های آن غافل نبودم. اکنون نیزاینچنیم. که نه دل درگرو این دارم ونه آن. دراین نوشته اگرچه پا به پای شما برجناب سیدمحمد خاتمی متمرکزشده‌ام، شما اما این تأمل و تأکید را از‌‌ همان روح مستقل مستفاد فرمایید. ونه اینکه نوری زاد تا دیروز از سفره‌ای و اکنون از سفره‌ای دیگر ارتزاق می‌کند. راستش را بخواهید با نگاهی به اطرافیان شما، ازبرادران لاریجانی گرفته تا همهٔ مجلسیان و دولتیان و امامان جمعه ونمایندگان مطلوب شما، کسی را نیافتم تا برگزینم واورا با خصلت‌های خاتمی بسنجم. واما اصل سخن من: &lt;br /&gt;می‌خواهم به برخی از خصوصیات جناب شما وسیدمحمد خاتمی اشاره کنم وبرتری‌های شما دوتن را برگزینم و برشمارم. علت اینکه من ازمیان همهٔ روحانیان وشخصیت‌های مطرح کنونی، سیدمحمد خاتمی را برای مقایسه برگزیده‌ام، نه به این خاطراست که وی تنها رقیب صنفی وسیاسیِ شماست، نخیر، بل به این خاطرکه وی را برای شما اینگونه آراسته‌اند که ظهوراو، با فرودِ فروغِ شما مترادف است. وشما را برسراین قرارنشانده‌اند که باید برظهورنامبارک خاتمی خط کشید وراه بر درخشش اوبست. وگرنه ناگهان بخود می‌آیید و او را برآمده، وخود را فروفتاده می‌بینید. &lt;br /&gt;قصد دیگرمن ازطرح یک چنین مقایسهٔ پرمخاطره، نه برکشیدن وی، و فروکاستنِ فروغِ شماست، نخیر، بل به این خاطرکه آنسوتراز تبلیغاتی که برشما فرو می‌بارند، پرده ازجمال دوستان واقعی شما برافکنم و شما را به حادثه‌های درکمین اشارت دهم. حادثه‌هایی که دیگران طراحی می‌کنند و امضایش را از شما می‌ستانند. &lt;br /&gt;یک: دریکی ازنامه‌ها برای شما سخن از» سنگ نقشِ» یکی ازپادشاهان بزرگ هخامنشی نوشتم. که بر تخت شاهی نشسته وعجبا که با خود گرزو شمشیرو زره وکلاهخود و یال و کوپالِ مطلّا ندارد. این پادشاه بلند آوازه، با هرآنچه که ازهیبت شاهان و جهانگشایان ندارد، دریک دستش اما عصا و دردست دیگرش شاخه گلی دارد. حالاچراعصا؟ وچرا گل؟ شایدعصا به معنی افتادگی باشد، وگل: محبت. واینکه: آهای‌ای مردمانی که ازهرکجا به دیدن من می‌آیید، ازمن مهراسید ومرعوب آوازهٔ جهانگشایی من مشوید. جلوبیایید، من ازخودتانم. به چشم خود می‌بینید که با من شمشیری و خنجری و ابروانی درهم کشیده نیست؟ به عصای من بنگرید! وبه شاخه گلی که دردست دارم! یک چنین پادشاهی مگرمی تواند تلخ و تند ونامهربان باشد؟ ونوشتم: چرا تجسم اینکه ما دردست شما شاخه گلی ببینیم، تجسمی دوراز ذهن و مبتنی بررویدادی ناممکن است؟ &lt;br /&gt;برخلاف شما اما همین خصلت، یعنی تماشای عصا وگل، دردستان سیدمحمد خاتمی قابل باور وامری محتمل است. چرا که معدل حسِ چهرهٔ شما برعبوسی واخم، ومعدل حسِ چهرهٔ خاتمی برتبسم و لبخند است. واین یعنی: هرکه با شما بنشیند باید بداند که زبان به لکنت اندازد، وهرکه با خاتمی بنشیند، زبان به روانی بگشاید. دره‌مان نامه نوشتم آن چفیه‌ای که هماره برگردن دارید، مخاطبان شما را به سمت خیزش‌های تند حسی اشارت می‌دهد. که یعنی: آهای مردم ایران و جهان، بدانید که من مرد جنگم و بر‌ترین خصیصه‌ای که پرچمش کرده‌ام و به گردن آویخته‌ام، همین روحیهٔ پنجه درانداختن با دشمنان است. ویعنی زیستن درمتن دشمنانی که درهمین نزدیکی‌اند و عنقریب از پنجره‌ها داخل می‌شوند. ونوشتم ایکاش درهردیدار، بجای چفیه، شاخه گلی دردست شما بود تا جهانیان از همین عصا و گل به استعاره می‌فهمیدند که شما همچون اجداد طاهرینتان و مثل آن پادشاه بلند آوازهٔ هخامنشی، مرد لبخند ومدارایید. &lt;br /&gt;دو: دراطراف شما متأسفانه آدمهای مسئله دارفراوانند. نیزالبته انسانهای درستکار. منتها روی سخن من به این است که اگردراطراف ما – که بی‌نشان و بی‌کاره‌ایم – فراوانیِ آدمهای یخ بسته وکوته فکرو کج دست امری محتمل باشد، حضورِاین طیفِ ناجور دراطراف شما، قابل قبول که نیست مخاطبان داخلی و خارجی شما را به تردید و تفسیردرمی اندازد. که مثلاً رهبریک کشوراسلامی را چه به دزدان؟ وچه به بداخلاقان وفحاشان وپرده دران؟ شوربختانه سکوت شما دربارهٔ خطاکاری اطرافیان وحامیانتان، اولین تعبیرناجورش را به جانب شما بازبُرده است. واین، خسارتِ عمده‌ای است که زمان ترمیم آن سپری شده است. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;آنسوترازشما اما، با آنکه همهٔ دستگاههای اطلاعاتی کشوربکارافتادند تا ازآقای خاتمی واطرافیان او، چه آن زمان که هشت سال برسرکار‌ها بودند وچه اکنون که برکنارند، کج دستیِ محکمه پسندی بجویند وبه بوق وکرنا دراندازند، راه بجایی نبردند ونبرده‌اند. پرسش اینکه: دریک قلم، چرا باید نورچشم شما آقای علی لاریجانی پیش چشم شما دردزدی احمدی‌نژاد و معاون اول او سهیم بوده باشد و دستگاه قضایی شما ازاوعبورکند؟ وسوزناک تراینکه: شما که ازاین دزدی‌ها ودیگردزدی‌ها خبرداشته‌اید، چرا بنا برسکوت گذارده‌اید؟ &lt;br /&gt;&amp;nbsp;نمی‌دانم آیا این را شنیده‌اید که دروزارت اطلاعات و سپاه و سازمان بارزسی کل کشورو دیوان عدالت عداری، پروندهٔ دزدی‌های آقای احمدی‌نژاد دراستانداری اردبیل و شهرداری تهران و سالهای ریاست جمهوری‌اش را، و دزدی‌های اعوان و انصار او را با فرغون جابجا می‌کنند؟ شما را به آن خدای خاص ومتفاوتی که می‌پرستیدش، اگراین دزدی‌های آشکار، ودزدی‌های هزاربارثابت شده، در پروندهٔ آقای خاتمی واطرافیان اوبود، بازهمچنان سکوت می‌فرمودید؟ یا همهٔ بشریت را برای تماشای این افتضاح بزرگ بسیج می‌فرمودید؟ &lt;br /&gt;باور بفرمایید نه تنها ما و مردمان جهان، که همهٔ ساکنان ومجاوران کهکشان راه شیری وهمهٔ ساکنان هفت آسمان نیز متحیرند که چه الفت و مقاربتی میان شما و پدیدهٔ احمدی‌نژاد بچشم آمد که شما همهٔ اندوخته‌های اعتباری خود را مصروف این فرد نامتعادل فرمودید؟ فردی که نمونه‌اش نه در اطرافیان آقای خاتمی، که دراطرافیان عقلای دوردست تاریخ نیز بچشم نمی‌آید. &lt;br /&gt;سه: برخلاف شما که حساب و کتاب مالیتان روشن نیست، حساب و کتاب مالی آقای خاتمی روشن است. که اگر نبود،‌‌ همان آقای طائبِ دم دستتان، هزارباره به سقف آسمانش می‌چسبانید. اینکه می‌گویم حساب و کتاب مالی شما روشن نیست، خدای ناکرده روی سخن مرا به کج دستی تعبیر نفرمایید. زندگی سادهٔ شما مگراز نگاه ما پنهان است؟ بل مراد من از این سخن، پولهای تریلیاردی این مردم است که به دستوروفرمان وخواست شما به سمت افغانستان وحزب الله و لبنان و سوریه و هزارجای دیگر سرازیرشده. &lt;br /&gt;ایرادی نداشت اگر مردم ایران می‌دانستند پولشان به فرمان شما به چه منظوری و به کجا‌ها رفته ومی رود. حضرت علی (ع) اگر بجای شما بود حتماً فهرستی از جابجایی پول مردم را منتشرمی کرد و رضایتشان را جویا می‌شد. شما نمی‌دانم چرا به این مهم دست نمی‌برید؟ با‌شناختی که از آقای خاتمی دارم، واطمینان دارم خود جناب شما نیز دراین سخن با من هم رأی و هم نظرید، وی اگر به پول مردم دست می‌برد، حتماً بابت ریال به ریالش پاسخگوبود. واین پاسخگوبودن وی و پاسخگونبودن شما نه کم اختلافی است. مهم اینکه ظاهراً آقای خاتمی ازهمین منظربدهکارمردم نیست. شما اما سخت بدهکار مردمید. سخت. بسیارسخت. امروز بکنار، فکری آیا برای فردای خود فرموده‌اید؟ &lt;br /&gt;چهار: مجامع علمی و فرهیختگی کشورما عمدتاً به جناب خاتمی گرایش بطئی وآشکاردارند. از صمیم دل برای اواحترام ویژه قائلند. اورا فردی موافق وهمراه برای فرابردن علم وفرهیختگی وواگشایی ساحت‌های اندیشمندی یافته‌اند. دانشگاهیان و دانشمندان ما اما شما را مسئولی می‌دانند که‌گاه دست برگلوی علم نیز می‌برد. مسئولی که هرازچندی باید به محضرش برده شوند تا او با آنان سخن عالمانه بگوید. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;داستان استحالهٔ دانشگاه‌ها درمفاهیم اسلامی که به تقلیل مرتبهٔ علمی کشور انجامیده و نهایتاً به تفکیک جنسیتی دردانشگاه‌ها رضایت داده است، و داستان فروکوفتن علوم انسانیِ متداول، وبرکشیدن علوم اسلامی که خودِ جنابِ شما آن را باب فرموده‌اید، داستان غمباری است که تا هماره با نام شما همراه خواهد بود. داستانی که شرمنده‌ام بگویم: خیلی زود به طنزگرایید و راه بجایی نیزنبرد. خود می‌دانم که برای بیان این سخنانِ نامتعارف بهای سنگینی خواهم پرداخت، اما چرا نگویم آنانی که شما را به فروکوفتن علوم انسانی ترغیب کردند، اکنون خود پس کشیده‌اند و نام شما را به امتداد نامِ علم ستیزان سپرده‌اند. پس درعرصهٔ علم و دانش و دانشگاه نیز، آنکه خواستنی تراست، آقای خاتمی است. &lt;br /&gt;آنگاه که جمعی ازدانشجویان را برای مجالست و مؤانست به نزد شما می‌آورند، به شکل و شمایلشان بنگرید وببینید آیا همگانِ آنان برگزیده و یکجورنیستند؟ ومثلاًدرمیانشان آیا دانشجویان غیربسیجی و غیرچادری پیدایند؟ بله، این‌‌ همان دروغی است که شما را به امضای آن تحکم کرده ومی کنند.بیایید وبه یک آزمون پیشنهادی من تن دردهید: دردو تالاربزرگ ومجاورهم، شما وآقای خاتمی با دانشگاهیان سخن بگویید. با تبلیغاتی متعارف. بی‌هیچ ویژگی رهبری و فرماندهی کل قوا برای شما، و بی‌کسی و بی‌کارگی برای آقای خاتمی. اطمینان دارم نتیجه‌ای که از درودیواراین دوتالاربه بیرون خیزبرمی دارد، شما را با من برسراین مدعا همرأی می‌کند که آقای خاتمی از وجاهت علمی فراوان تری برخورداراست. &lt;br /&gt;پنج: آقای خاتمی اگر همین اکنون بخواهد به کشوری سفرکند یا حتی به کشوری پناهنده شود، بلااستثنا همهٔ کشورهای جهان پذیرای او خواهند بود. شما اما نه، کشورهای چندانی شما را نخواهند پذیرفت. شاید کره شمالی وافغانستان وعراق و ونزوئلا به روی شما دربگشایند. گفتن این مهم برای همچومنی که یک روزبلند‌ترین افتخارات این جهانی و آن جهانی را برای شما آرزو می‌کرد– والبته همچنان این آرزو با اوست – بسیار دشواراست. که سربه زیر بیاندازد و به مقتدای دیروزش بگوید: متأسفانه کشوری دراین جهان مشتاق شما نیست.شاید چاپلوسان اطراف شما گردن کشانه بگویند: خاتمی را اگرهمهٔ کشور‌ها می‌پذیرند، بخاطر خصلت‌های وادادگی و جاسوسی و» سوروسیِ» اوست. واگرمولاومقتدای ما را نمی‌پذیرند، بخاطراستکبار ستیزی وسرخم نکردن او دربرابر جهانخواران است. که می‌گویم: مگرقرار نبود آوازهٔ انقلاب ما را جهانیان بشنوند و مشتاق ما شوند؟ خوب بسم الله، این جهان و این ما و این رهبرفکری ما. رهبرما برای این ارتباط کجا باید برود؟ واساساً کجا راهش می‌دهند؟ جایی غیرازچین و روسیه آیا؟ که از پول ما کیسه‌ها پرکرده‌اند؟ همین چین و روسیه آیا به سخنانی مشتاقند که ما بیرقش کرده‌ایم؟ یا به پول‌های بی‌زبان توی جیبِ ما؟ &lt;br /&gt;شش: ما وشما با به صحنه آوردن یک جوراسلام متغایر وگزیده گرا، که فساد را درفاضل خداد داد دیدیم ودررفیق دوست ندیدیم، وغیرتمندی را درپاره شدن عکس امام دیدیم اما درمغز متلاشی شدهٔ جوانان مردم ندیدیم، ضربه‌ای کاری به اصل این دین آسمانی زده‌ایم. دین گریزی مردمان ما، و روی گردانی مردمان جهان ازما، باعث شده که مخاطبان جغرافیایی ما روز به روزازگردونهٔ دوستی با ما کنارروند، و درعوض جانیان جهانی و دزدان و مشکل داران داخلی به سمت ما هجوم آورند. &lt;br /&gt;سید محمد خاتمی اما با هرخلاف و خطای مختصری که مرتکب شده بود، هنوز مخاطبان خود را به سمت اخلاق و مدارا و درستی و ادب و فهم و علم و پاکی و پاکدستی متمایل می‌کند. نه درحرف، بل که درعمل. چراغی که او افروخته، وبیرقی که او برشانه دارد، هنوز برای اسلام کارسازی می‌کند. پس دره‌مان وادی لباسی که شما دو تن از پیامبربه تن دارید، قبول می‌فرمایید که او به اسلام خدوم ترازخود شماست. که مردمان ایران و جهان، عمدتاً وبه دوراز تبلیغات حکومتی، از ما وشما گریز می‌کنند و بدو روی می‌برند. &lt;br /&gt;هفت: نویسندگان وهنرمندان کشورمان به خاتمی متمایل ترند. چرا که دراو ادب را و پاکی را و درستی را وفهم را وهنردوستی را ومردمداری را باور کرده‌اند. البته جماعتی از نویسندگان و هنرمندان نیزپای دررکاب شما دارند. اما فاصلهٔ ملات هنری و قابلیت‌های ادبی این دو، به قدرخشت خام از خشت پخته است. ظاهراً هارمونی اطرافیان ما به یک تجانسِ همجنس محتاج است. نمی‌شود دوست مالیِ ما پاکدامن باشد و دوست فرهنگیِ ما فهیم، اما دوست نظامیِ ما آلوده باشد و دوست هنریِ ما مرعوب. ما آدم‌ها ناخواسته و رفته رفته به گزینش دوستانی هم طیف دست می‌بریم. من البته منکر حضور انسانهای شریف وکارفهم و درستکاردرکنارشما نیستم. نه، زبانم لال و چشمم کور، منتها معدل افرادی که گرداگرد شما مجتمع شده‌اند، مشترکاتی درچاپلوسی و لکنت زبان و آب زیرکاهی دارند. وگرنه این همه دزدی و آسیب و نفرت ازکجا برمی جوشد و به جان جامعه فرومی نشیند؟ &lt;br /&gt;هشت: پلید‌ترین وهیولا‌ترین افرادی که می‌شود آنان را ازمیان پلیدان وهیولایان برگزید، شرمنده‌ام، درکنارشما وگوش بفرمان شما ومدعی حمایت ازشمایند. این هیولایان، چه دربخشی از وزارت اطلاعات وچه درجاهایی ازسپاه، به اِعمال زشت‌ترین رفتارهای غیرانسانی با مجرمان ومته‌مان، وبه سرفرو بردن به کانون خانواده‌ها، وبهم زدن مناسبات اخلاقی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی کشورمشغولند و احتمالاً خود جناب شما نیزبه چند وچون رفتاراینان اشراف و وقوف دارید. وگرنه مگرباورکردنی است جناب شما ازهزاراسکلهٔ قاچاق سپاهیانتان بی‌خبرباشید؟ یا به روبیدن سهام مخابرات توسط آنان، دستورنفرموده باشید؟ وبه تک تک پرونده‌های معترضان سیاسی نظرنیانداخته باشید؟ درپستوهای این دونهادی که من منکرشایستگی‌های آنان نیستم و قدردان زحمت پاکانشان هستم، رنج‌ها وآسیب‌ها ودژخیمی‌هایی دست به دست می‌شود که وای اگرفردا روزی پرده‌ها فروافتند وما بدانیم مثلاً حجة الاسلامان طائب وحسینیان وفلاحیان درچه فاجعه‌هایی سهیم بوده‌اند وازکجا‌ها وچه کسانی دستور می‌گرفته‌اند. &lt;br /&gt;درپروندهٔ خاتمی اما ازاین هیولا‌ها خبری نیست. اطرافیان اواگرهم خسارتی ببارآورده باشند، نه ازهیولاگونگی وپلیدوارگی، که ازندانم کاریِ آنان بوده است. دست خاتمی و اطرافیان او برخلاف ما از «خون» مبرّاست. وچه باشد اگر دستی ازگماشتگان او به نوازش یک سیلی بالا رفته باشد. پس بااجازهٔ شما دراینجا نیز به درستی رفتارخاتمی امتیازمی دهیم. &lt;br /&gt;نه: درمیان دارایی‌های سید محمد خاتمی هرچه که باشد، «اوباشان مذهبی» نیست. این دارایی اما مخصوص جناب شماست. من در» نامهٔ نوزدهم» به توصیف بخشی ازهزارتوی این جماعت خودجوشِ کفن پوش پرداخته‌ام. بی‌خردانی که ریسمان ارادهٔ آنان نه دردست پاسداران است و نه دردست نیروهای انتظامی. &lt;br /&gt;بدا که این اوباشان مذهبی را شما بکارانداخته‌اید، وآنان نیزتن‌ها وتن‌ها ازجناب شما حرف شنوی دارند. وگرنه چگونه می‌شود جماعتی تهی مغزانسان نما، جلوی چشم پاسداران شما ومأموران انتظامی شما، فریادکشان والله اکبرگویان زیروبالای زندگی یک مرجع تقلید یا یک معترض را بهم بدوزند وکسی نیزمتعرضشان نشود؟ من درحیرتم آنجا که اوباشان مذهبی به خانه‌ای هجوم می‌برند و ساکنان زمین وساکنان آسمان، صدای آه و فغانِ اهل آن خانه را می‌شنوند، شما چرا صدای سوز بی‌پناهانِ آن خانه را نمی‌شنوید؟ &lt;br /&gt;ده: همهٔ ما اطمینان داریم اگرخاتمی بجای شما بود، حتماً سپاهیان را ازورود به کارهای سیاسی و اقتصادی واطلاعاتی برحذرمی داشت. والبته میرحسین موسوی نیز. رازواژگونی انتخابات دوسال پیش نیز درهمین نکته است. نامحرمان نباید سربه اندرون بساط فربگی سپاهیان فرو می‌بردند و کامشان بر می‌آشفتند. شما اما به سپاهیان اجازهٔ ورود به این حوزه‌ها را دادید تا با سرفروبردن به فرصت‌های خاص و روبیدنِ اموال مردم، به بهره مندی‌های ویژه درافتند. امروزمگراینان را با هزار خط ونشان و توپ وتشرمی توان بجای نخستشان بازمی بُرد؟ هرگز! طعم مال حرام بکام جماعتی که نشست، تاپای جان ازاو صیانت می‌کند. &lt;br /&gt;یازده: خاتمی «حفظ نظام» را درحفظ و برپایی علم وادب و قانون و برآمدن شایستگان تعریف کرد. ما و شما اما حفظ نظام را به «حفظ خودمان» تغییرماهیت دادیم. جوری که نظام ازهمین تغیرزاویه‌ای که ما براو بارکردیم، از ریخت افتاد وهمهٔ حاجت‌های انقلابی‌اش که برکشیدن عدل و انصاف وانسانیت ورشد وبالندگی واستقلال بود، بخاک نشست. امروز درسخنرانی نمازجمعهٔ خویش به استقلال کشور اشاره فرمودید. عجبا که شما نام «التماس» به چین و روسیه را – برای آنکه درمجامع جهانی جانب ما را داشته باشند – استقلال نهاده‌اید. &lt;br /&gt;راستی وابستگیِ ما به چین و روسیه آیا بیشتراست یا وابستگی شاه به آمریکا؟ داستان نیروگاه اتمی بوشهررا که این روز‌ها خاک می‌خورد، درنظرآورید. که چهاربرابرپول داده‌ایم ویک بساطِ بی‌مصرفِ پرهزینه وازرده خارج را به زیربغلمان داده‌اند. نکند اسم این ورشکستگی را فراوردهٔ علمی بگذاریم؟ &lt;br /&gt;دوازده: برخلاف ما که با دروغ بناهای فراوانی برساختیم و با دروغگویان نردعشق باختیم، خاتمی اما صداقت رابرکشید وهمکاران خود را به راستگویی و راستکاری دستورفرمود. او برای نخستین بار صداقت را با مسئولیت آمیخت. درست‌‌ همان چیزی که ما بدان پشت فرمودیم. همین امروز جناب شما در نمازجمعه فرمودید که جامعهٔ ما ازآزادیِ وافری برخورداراست. برخلاف زمانِ شاه که از اختناق آکنده بود! &lt;br /&gt;این آزادی را اگرازمطالعهٔ کیهان و رجانیوزدریافته‌اید، یک نگاهی نیز به صداوسیما بیاندازید. صدا وسیمایی که درزیرلایه‌های سنگینِ سانسوربه خفگی دچارشده وبا پخش این سخن شما (که ما را آزادی فراوان است) به صورت مخاطبان خود لبخند می‌نشاند. می‌دانید چرا؟ دلیلش بماند برای فرصتی که روی در روی شما بایستم و ساعت‌ها دربارهٔ نبود آزادی درجمهوری اسلامی سخن بگویم. اجازه بدهید تنها به همین بسنده کنم که: صداوسیمای ما یکی ازپرسانسور‌ترین رسانه‌های جهان است. &lt;br /&gt;شاید بفرمایید آیا این آزادی نیست که تو- نوری زاد – هرهفته سخنان شرم آور می‌پراکنی؟ که می‌گویم: من آقا جان، جانم را کف دست گرفته‌ام. مأموران شما پلید‌ترین رفتار‌ها را با من و خانواده‌ام پرداخته‌اند. من چیزی برای ازدست ندارم. من و خانواده‌ام خود را مهیای همهٔ آسیب‌ها ساخته‌ایم. کسی که به استقبال یک چنین سرنوشتی شتافته، این مقدار آزادی را ازحلقوم حاکمان بیرون می‌کشد. اسم این آزادی نیست. اسمش هیاهوی پیش ازمرگ یک محکوم به اعدام است. &lt;br /&gt;سیزده: خاتمی مقام جوان را فرا بُرد و تاجایی که توانست به جوانان بها بخشود، ما و شما اما جوان را دربسیجیانِ تحت فرمان خود محدود کردیم. به همین دلیل است که تا جوانان دیگرسربرآوردند که: ما نیزهستیم، با چماق جوانان بسیجی برسرشان کوفتیم. همین امروز، جمعی ازجوانان بسیجی را اگر واگذاریم، مابقی آنان به خاتمی متمایلند. می‌دانید چرا؟ برای اینکه ما وشما جوانی را به محدودیت تحکم می‌فرماییم، وخاتمی، جوان را با مختصات فطری‌اش می‌خواهد. و برای تجلی‌‌ همان فطرتِ جوانی فضا می‌پردازد. تمام محدودیت‌هایی را که ما و شما ودستگاههای فرهنگی ما برسرجوان و موسیقی و هنرو قلم بارانده‌ایم، برخلاف خواست ما امروزه به ظهورگستره‌ای ازآسیب‌ها منجرشده است. خاتمی برخلاف ما وشما این را می‌دانست. به همین دلیل است که خاتمی درمیان جوانان ازما وشما خواستنی تراست. &lt;br /&gt;چهارده: خاتمی تا توانست به رسانه‌ها – غیرازصداوسیما که تحت فرمان جناب شما بوده وهست اکسیژن رساند، وما وشما‌‌ همان اکسیژن را از گلوی رسانه‌ها بیرون کشاندیم. اهالی رسانه، که بانی یکی از محکمترین ارکان فرهنگی وهنری واجتماعی‌اند، ازدوران خاتمی به دورهٔ تنفس رسانه‌های مکتوب یاد می‌کنند. وبدیهی است که او را بیش ازما وشما بخواهند. &lt;br /&gt;پانزده: خاتمی گرچه یک روحانی است اما هرگز به تعصبات مذهبی روی نبرد. ما و شما اما با همین تعصباب مذهبی بجان مخالفان خود فروشدیم و تعریف تازه‌ای از مدارا را به نمایش گذاردیم. خاتمی به ساحت روحانیان آسیب نرساند. برخلاف ما که بربنیان روحانیت تبرکوفتیم. &lt;br /&gt;شانزده: راستی اگرمعنای سنتیِ «کفار» را مثلاً با چین و روسیه و کرهٔ شمالی منطبق کنیم، ما آن «شدت» مورد اشارهٔ قرآن را با «رحمتِ» ناگزیرِخود معاوضه کردیم و بعد ازآنکه همهٔ رحمتِ پولی خود را به پای آنان ریختیم، با «شدتِ» بجای مانده به جان دوستان خود درافتادیم تا تفسیرتازه‌ای ازآموزه‌های دینی بکاراندازیم. خاتمی اما به سخن حافظ شیراز روی بُرد. که حافظ، آسایش دوگیتی را درمدارا با دشمنان، ومروت با دوستان می‌داند. خاتمی با همین دو گزینه، مطلوب‌ترین دیپلماسی جهانی را بکارانداخت واحترام بسیاری از کشور‌ها را به سمت جمهوری اسلامی هدایت فرمود. قبول می‌فرمایید که دراین ساحت نیزخاتمی چهرهٔ مطلوب تری از خود پرداخته است. چرا؟ خواهم گفت: &lt;br /&gt;ما وشما ترکیبی ازعصبیت‌های داخلی وخارجی را به نمایش گذاردیم. جوری که درداخل، وبرای حفظ قدرت، دوستان خود را به بهانه‌های بی‌دلیل تاراندیم، ودرخارج، با شعارهای پوک وبا پشت کردن به اخلاق جاریِ جهانی (دیپلماسی)، به تنگنا درافتادیم. آنگاه برای برون رفت ازتنگناهای خراشنده، تا توانستیم به پای چین و روسیه پول ریختیم تا درمجامع جهانی ازما هواداری کنند. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;اکنون کارمان بجایی رسیده که کمترکشوری به رفاقت و همراهیِ با ما مشتاق است. وحال آنکه خاتمی چهره‌ای بشاش و منطقی ازجمهوری اسلامی به جهانیان شناساند. درسخنان نمازجمعهٔ امروز، برای نخستین بار به واژهٔ «گفتمان ومنطق» متوسل شدید. مخاطب شما آمریکا بود.‌‌ همان آمریکایی که دراین سال‌ها مضروب غلیظ‌ترین شعارهای آتشین شما بود. امروزاما، بجای شعارهای تند احساسی، چه خوب که سخن تازه‌ای ازشما شنودیم. چه؟ گفتمان، رفتارمبتنی با منطق. که یعنی درجایی که آمریکایی‌ها می‌توانند با جمهوری اسلامی گفتمان کنند وبا او به منطق سخن بگویند، چرا می‌خواهند به زور روی برند؟ &lt;br /&gt;&amp;nbsp;آیا باورکردنی بود این سخن؟ شمایی که همیشه با تند‌ترین الفاظ و واژه‌ها با آمریکا سخن می‌فرمودید، امروزاز» گفتمان ومنطق» سخن به میان آوردید. واین البته اگرچه دیراما رویکرد مبارکی است ازجانب شما. خاتمی برخلاف ما ازه‌مان ابتدا به گفتگو و منطق ایمان داشت. گفتگوی تمدن‌ها را او پایه نهاد و ما ازفرط حسادت قدرش ندانستیم. خاتمی وقتی سخن از گفتمان می‌گفت، یا به منطق اشاره می‌کرد، مجامع جهانی او را باور می‌کردند. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;البته به آمریکایی‌ها اجازه بدهیم این الفاظ دیرهنگام شما را باورنکنند. گرچه امید ما به همین رویه است. به چه؟ به گفتمان ومنطقی که امروزبدان اشاره کردید. ایکاش درهای زندان‌ها را می‌گشودید و این دو واژه را با معترضان داخلی نیزمی فرمودید. که بیایید با هم سخن بگوییم. مگرمیرحسین موسوی چیزی فراتراز گفتمان ازشما می‌خواست؟ یا رفتاری منطبق با منطق؟ چرا ما آمریکا را به گفتمان و منطق می‌خوانیم وباب همین دو رویه را به روی معترضان خود می‌بندیم و از گفتمانِ با آنان هراس می‌ورزیم؟ &lt;br /&gt;هفده: رازقتل‌های زنجیره‌ای که آشکارشد، هیولاهای وزارت اطلاعات به خاتمی التماس کردند که بیا و این فضاحت را علنی مکن. چراکه علنی کردن این فاجعه، حیثیت وزارت اطلاعات و حیثیت خیلی‌ها را به باد می‌دهد. درعوض ما قول می‌دهیم که دست از کشتن مابقیِ فهرستِ آنانی که باید کشته شوند، بداریم. با اطمینان می‌گویم اگرهرمسئولی بجای خاتمی بود، به همین وعده بسنده می‌کرد و پای از خطربه درمی برد. اما او برعلنی کردن آن فاجعه پای فشرد. &lt;br /&gt;به همین دلیل، ما تا همیشهٔ تاریخ مدیون این رشادت خاتمی هستیم. خدا می‌داند درپستوهای وزارت اطلاعات چه لخته‌هایی از خون بی‌گناهان را شسته‌اند وکسی نیز ازنام ونشان قربانیان خبرندارد. قتل‌های زنجیره‌ای، صمیمانه بگویم: به وجههٔ شما آسیب فراوانی وارد آورد. وبه وجاهت خاتمی افزود. &lt;br /&gt;هجده: مجلس مورد نظر خاتمی مجلسی مستقل و صاحب رأی است و مجلس مورد نظرشما مطیع و حرف گوش کن. قبول می‌فرمایید که مجلس اول کارا و پویا و مجلس دوم خفیف و متزلزل است. واین تزلزل‌‌ همان خصلتی است که ما وشما دراین سال‌ها برهمهٔ هیکل مجلس فروبارانده‌ایم و مصرانه خسارتهای آن را انکار فرموده‌ایم. &lt;br /&gt;نوزده: اگر خاتمی به جای شما بود حتما دستور می‌فرمود سپاه و اطلاعات اموال ربوده شدهٔ مرا به من باز بگردانند. &lt;br /&gt;سخن پایانی: &lt;br /&gt;بازصمیمانه می‌گویم که خاتمی ازهمهٔ کسانی که شما نام ببرید، خواستنی‌تر و درستکار‌تر است. ومن حیران اینم که شما چرا این مرد بزرگ را وانهاده‌اید و ازریسمان فردی چون شریعتمداری وعلم الهدا و سید احمد خاتمی و احمدی‌نژاد آویخته‌اید. شما اگر یک دوست صادق داشته باشید، خاتمی است. همو که خیرشما را می‌خواهد و مردمان فراوانی چشم به او وبه قدم‌های او دارند. قدراو را بدانید و دست او را به گرمی بفشارید و ازاو دلجویی کنید و با او به راههای ناپیموده درافتید. &lt;br /&gt;جمعه چهاردهم بهمن سال نود&lt;br /&gt;با احترام وادب: محمد نوری زاد&lt;br /&gt;بدرود تا جمعه‌ای دیگر&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-2952355595752392623?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2952355595752392623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2952355595752392623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/21th-nurizad-to-khamenehee-letter.html' title='بیست و یکمین نامهٔ نوری زاد به خامنه ای (چرا سید محمد خاتمی خواستنی تراز شما است؟)'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-6814578562638743831</id><published>2012-02-01T15:39:00.000+03:30</published><updated>2012-02-01T15:48:26.436+03:30</updated><title type='text'>پدر شهید محمد مختاری: نیمه شب به خانه مان آمدند تا او را بسیجی معرفی کنند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پدر مختاری در آستانه سالگرد کشته شدن فرزندش در راهپیمایی اعتراضی ۲۵ بهمن می‌گوید: می‌خواستند محمد را بسیجی معرفی کنند اما محمد پیش از مرگ خودش را معرفی کرده بود و آن‌ها نمی‌دانستند اگر محمد را بسیجی معرفی کنند جواب نوشته‌های فیسبوکی‌اش را چه بدهند&lt;br /&gt;پس از گذشت یک سال اسماعیل مختاری پدر محمد مختاری در گفتگو با سرخ سبز در توضیح آنچه در روز تشییع جنازه بر این آن‌ها گذشته است می‌گوید برخی از زنان که برای خانوادهٔ ایشان هم نا‌شناس بوده‌اند با حضور در مراسم تشیع جنازه در مقابل دوربین‌ها نقش مادر محمد مختاری را بازی کرده و شعارهایی را سر می‌دادند که در آن شرایط باعث رنجش این خانواده نیز شده بودند. &lt;br /&gt;مراسم تشییع جنازه محمد مختاری، یکی از کشته شدگان ۲۵ بهمن آن زمان وقتی توسط هواداران دولتی برگزار شده بود، مخالفان دولت آن را به «شهید دزدی» تعبیر کرده بودند. &lt;br /&gt;اینک پدر محمد مختاری که به گفتهٔ خودش هنوز نمی‌داند که به خانوادهٔ وی اجازه برای برگزاری مراسم سالگرد را می‌دهند یا نه، پرده از تلاش‌هایی که یک سال قبل برای بسیجی معرفی شدنِ محمد مختاری صورت گرفته بود بر می‌دارد و می‌گوید شبی که محمد جان باخت، ساعت دو نیم بعد از نیمه شب به منزل آن‌ها مراجعه کردند و از آنان خواستند تا عکسی از محمد را در اختارشان قرار دهند که او را پیش از روز تشییع جنازه به عنوان بسیجی معرفی کنند. &lt;br /&gt;در آستانه سالگردِ کشته شدنِ محمد مختاری در راهپیمایی اعتراضی ۲۵ بهمن ۸۸، با پدر وی «اسماعیل مختاری» در مورد برخی از جزییات آنچه در زمان جان باختن و به خاک سپردن این جوان و همچنین آنچه در این یک سال بر آن‌ها گذشته است، سایت سرخ سبز با وی گفتگویی انجام داده است که در پی می‌آید: &lt;br /&gt;آقای مختاری این روز‌ها که به ۲۵ بهمن نزدیک می‌شویم چه حال و هوایی دارید و آیا قرار است مراسمی برای سالگرد فرزندتان برگزار کنید. &lt;br /&gt;در نظر داریم مراسم برگزار کنیم، با خانواده نشستیم صحبت کردیم که برویم ببینیم اجازه می‌دهند ما در یک مسجد مراسم برگزار کنیم چون روز که جان باخته بود ما نتوانستیم بریا تشییع برگزار کنیم اگر هم اجازه ندادند که می‌رویم سر مزار محمد&lt;br /&gt;این یک سال بر شما چگونه گذشت؟ &lt;br /&gt;خیلی سخت. سخت به این معنا که خاطره‌اش در گوشه و کنار زندگی هست. هر جایی که می‌بینیم یاد او می‌افتیم. از طرفی فکر می‌کنیم چر این یک سال کسی نیامد بپرسد چه شد. این یک سال در ایران یک سکوتی حاکم شده، صدایی نمی‌آید. به جز رسانه‌های خارجی هم کسی هم سراغ ما نیامده. &lt;br /&gt;به عنوان پدر محمد مختاری فرزندتان را بهتر می‌شناسید، فکر می‌کنید اگر برگردیم به یک سال گذشته آیا محمد باز هم در راهپیمایی شرکت می‌کرد؟ &lt;br /&gt;بله محمد این اعتقاد را داشت و می‌رفت و همیشه هم وقتی راهپیمایی می‌رفت من دلنگران بودم. &lt;br /&gt;آیا امیدی دارید مسولان قضایی کاری برای شناسایی قاتل محمد مختاری انجام دهند؟ &lt;br /&gt;نه…کاری نمی‌توانند بکنند. به هر حال خودشان می‌دانند جریان چه بوده و چه اتفاقی افتاده. همه چیز را خودشان آگاه هستند اگر می‌خواستند بگویند‌‌ همان روز اول می‌گفتند نه فقط به ما، بقیه هم وضعیتشان همین است. کدام یک را تا به حال گفتند؟ تعداد دقیق کشته شدگان را نمی‌دانم ولی بیش از صد نفر کشته شده است. به جز آنکه در‌‌ همان روزهای اول اعلام کردند منافقین کشته‌اند، خب اگر منافقین بودند چرا تا حالا معرفی نمی‌کنند، شما که می‌گویید هر جنبنده‌ای تکان بخورد ما می‌فهمیم، چطور شد این عده که کشته شدند حتی یک نفر را معرفی نمی‌کنند؟ بیاورند در تلویزیون تا ما هم آگاه شویم چه کسی کشت. &lt;br /&gt;آیا پرونده شما مختومه شده است؟ &lt;br /&gt;من وقتی آخرین بار رفتم گفتند ما هنوز داریم پیگیری کینم و هر بار نتیجه‌ای گرفتیم به شما اطلاع می‌دهیم ولی ما هر بار می‌رویم همین را می‌گویند و چیز دیگری نمی‌گویند. &lt;br /&gt;آیا از طریق مراجع بین المللی پیگر شدید تا در شناسایی قاتل فرزندتان کاری بکنند. &lt;br /&gt;به هر حال چون همه خانواده‌های می‌خواستند از طریق گزارشگر ویژه سازمان ملل پیگیر شدند ما هم گزارش دادیم نمی‌دانیم به دست ایشان (احمد شهید) رسیده است یا نه. ما هیچ چیزی نمی‌خواهیم جز اینکه بگویند به چه دلیل بچه ما را کشتند و قاتلش چه کسی بود؟ &lt;br /&gt;اگر برای شما دشوار نیست ممکن است برگردیم به یک سال گذشته مختصری شرح دهید که چه کسی خبر شلیک شدن به محمد مختاری را داد و آن روز‌ها چه وضعیتی داشتید؟ &lt;br /&gt;من آن روز سر کار بودم و وقتی متوجه شدم درگیری‌هایی (در راهپیمایی اعتراضی ۲۵ بهمن) رخ داده بوده خیلی ناراحت بودم. توی فکر محمد بودم چون خانه نیامده بود می‌دانستم محمد بلاخره طرفدار بود و ممکن است به راهپیمایی رفته باشد. چندین بار خانه زنگ زدم نبود، ساعت چ‌ها رو نیم پنج رسیدم خانه دیدم محمد هنوز نیامده، بعد دوست محمد زنگ زد و گفت سر محمد آجز خورده است و در بیمارستان است. ما نگران شدیم حرکت کردیم به سمت بیمارستان، وقتی رسیدم پسرم سهیل را دیدم که زود‌تر از من رسیده بود بیمارستان. وقتی مرا دید، اشکش سرازیر شد و گفت که محمد را از دست دادیم…هر کار کردم که وارد شوم تا خودم بتوانم پسرم را ببینم، نیرو‌ها آنجا زیاد بودند و نمی‌گذاشتند…&lt;br /&gt;آقای مختاری نیرو‌ها از کجا آمده بودند؟ &lt;br /&gt;لباس شخصی بودند، یک سری نیروهای انتظامی بودند و یک عده هم لباس شخصی بودند، نمی‌دانم نیروهای بسیجی بودند یا نمی‌دانم…پسرم زود‌تر از من رفته بود و محمد را دیده بود و از او پرسیدم چه شد که برایم گفت من اسم محمد را آوردم و گفتند بروم میان چند نفر که تیر خورده بود پسرم را ببینم ولی من نگاه کردم به زخمی‌ها و نشناختم. از پرستار سوال کردم محمد کدام است گفت‌‌ همان که سرش بسته است. رفتم دیدم خودش است. تیر از بالا به سرش شلیک شده بود. ما را خواستند و گفتند رضایت بدهید تا ما عمل کنیم. عمل کردند و در سی سی یو بود به ما هم گفتند بروید و صبح بیایید. ولی من خودم توی راه متوجه شده بودم که با عمل کاری نمی‌شود کرد چون پا‌هایش سرد شده بود و معلوم بود تمام کرده بود. ساعت شش صبح که مراجعه کردیم گفتند فوت کرده است…. &lt;br /&gt;برای گرفتن جسد محمد دچار مشکل نشدید؟ &lt;br /&gt;گفتیم جسد را تحویل بدهید گفتند باید تسویه حساب کنید، رفتیم اورژانس و عمل و برای خوابیدن یک شب پولش را بدهیم گفتند باید بروید کلانتری، از یک طرف به ما گفتند باید بروید امنیت ملی. آنجا هم به ما گفتند بروید ما باید تحقیقاتمان را انجام بدهیم یک روز طول می‌کشد. آمدیم خانه دیدیم همسایه‌ها می‌گویند محمد چه شد، چون آمده بودند توی محل از همسایه‌ها تحقیق کرده بودند رفته بودند شاهرود که بچه‌ام آنجا درس و دماوند از بچه‌ها تحقیق کردند و چیزی به دست نیاوردند. بلاخره با ناراحتی توی خانه نشسته بودیم. ساعت دو بعد از نیمه شب دیدیم زنگ در خانه ما را زدند. رفتم پایین به من تسلیت گفتند و بعد به ما گفتند اگر می‌شود یک قطعه عکس از محمد بدهیم که ما او را به عنوان بسیجی معرفی کنیم. من گفتم نه کاری که شده و من نمی‌خواهم بچه‌ام را به عنوان بسیجی معرفی کنم. گفتند به نفع شماست و از امتیازات‌اش استفاده می‌گنید. من گفتم نه. گفتند حالا شما با خانواده مشورت کنید ما نیم ساعت روی نیمکت توی میدان می‌نشینیم بیایید به ما جواب بدهید. من رفتم بالا با خانواده‌ام صحبت کردم و هیچ کس موافقت نکرد. برگشتم پایین و به آن‌ها گفتم هیچ یک از اعضای خانواده‌ام قبول نمی‌کنند که محمد را به عنوان بسیجی معرفی کنید. &lt;br /&gt;آقای مختاری آیا شما به آن‌ها گفتید که محمد مختاری توی صفحه فیس بوک خودش نوشته بود که به عنوان معترض در راهپیمایی ۲۵ بهمن شرکت می‌کند&lt;br /&gt;هنوز اینجا به آن‌ها نگفتم. آن‌ها از من پرسیدند چرا قبول نمی‌کنید؟ من هم پاسخ دادم تا به حال کجا بودید که حالا بچه‌ام فوت کرد به عنوان بسیجی می‌خواهتید معرفی کنید امتیاز بدهید. گفتم الان اگر قبول نکنم چه خواهد شد؟ گفتند فردا با مشکل تحویل جنازه مواجه خواهید شد. من گفتم نه ما یک خانواده مذهبی هستیم و دوست داریم جسد بچه‌مان را تحویل بگیریم. آن‌ها رفتند و وقتی صبح برگشتند دیگر صحبتی در مورد اینکه عکس محمد را بدهید نکردند، من فکر می‌کنم آن‌ها شب رفتند وارد فیسبوک محمد شدند و دیدند اگر تازه اگر این کار را هم بکنند (بسیجی معرفی کنند) جواب فیسبوک را چه بدهند. &lt;br /&gt;چون محمد در فیسبوک خود نوشته بود: خدایا ایستاده مردن را نصیبم کن که از نشسته در ذلت زیستن خسته‌ام. چندین جمله دیگر هم نوشته بود که نشان می‌داد محمد کیست و فکر می‌کنم همین نوشته‌ها را دیدند و دیگر اصرار نکردند. &lt;br /&gt;صبح یک نفر از خانواده ما رفت که جسد را تحویل بگیرد. مردم زیادی آمده بودند و به نظرم آمد که آن‌ها تحویل جسد را طولانی کردند تا مردم پراکنده شوند. برخی از مهمانان پرس و جو می‌کردند بعضی‌ها را می‌گرفتند تا اینکه ساعت دو نیم جسد را آوردند. جسد را به خانه آوردند ما خواستیم در تابوت را باز کنیم اجازه نداند که محمد را ببینیم. دو دقیقه نشد که تابوت را بلند کردند و بردند. &lt;br /&gt;من آمدم بیرون دیدم عده‌ای زن آنجا نشسته‌اند، از صبح هم آن‌ها را دیدم ما هنوز به می‌دون نرسیدیم که آن‌ها شروع کردند شعار دادن و دوربین هم از آن‌ها فیلم می‌گرفت، نقش بازی کردند، نقش مادرِ محمد را بازی کردند، رفتند به سمت مسجد ایستادند شعار دادند مرگ بر موسوی، مرگ بر کروبی. من گفتم الان ساعت سه و نیم چهار است، اجازه بدهیم من به مردم بگویم فردا صبح بیایند برای تدفین. آن‌ها گفتند نه با بهشت زهرا هماهنگ شده و همین الان باید برویم. &lt;br /&gt;یعنی آن کسی که در مراسم به عنوان مادرش گریه و زاری می‌کرد، مادر محمد مختاری نبود؟ &lt;br /&gt;نه اصلا من و مادرش تازه از در حیاط داشتم می‌آمدم بیرون که شنیدیم این خانم‌ها اینکار را کردند و خودم دیدم این خانم‌ها را که داشتند شعار می‌دادند و من عصبانی شدم و داد زدم و گفتم چرا شما می‌گویید آمریکا کشته، فلان کس کشته یا فلانی کشته، چرا این شعار‌ها را می‌دهید. بعد هم فهمیدم آن خانم‌ها اصلا اهل آن کوچه ما هم نبودند. &lt;br /&gt;ما رسیدیم بهشت زهرا دیدیم همه چی آماده است. پرنده پر نمی‌زند ولی نیرو‌ها ایستاده بودند. رفتند توی مرده شور خانه خودشان شستند و پرده‌ها را کشیدند اجازه ندادند ما ببینیم. فقط وقتی آوردند دفن کنند صورتش را باز کردند تا فقط خانواده بتوانند برای لحظهٔ آخر ببینند. دیگر نزدیک‌های شش عصر بود، زمستان بود و هوا تاریک شده بود…. &lt;br /&gt;اگر ناگفته‌ای باقی مانده بفرمایید. &lt;br /&gt;خون این جوان‌ها نباید پایمال شود. دنبالش باشند ببینند خواسته‌های این جوانان چه بود. در یک جایی من رفتم برای پیگیری به من جواب دادند، جنگ هست و در جنگ حلوا خیر نمی‌کنند. &lt;br /&gt;آیا شما به آن‌ها نگفتید محمد با دست‌های خالی رفته بود؟ چون معمولا در جنگ هر دو طرف مسلح هستند…&lt;br /&gt;اتفاقا من همین را گفتم که اگر جنگ بود چرا زود‌تر نگفتید، بچهٔ من دست خالی رفته بود…. به هر حال ما هم تابع آن‌ها هسیم…همینطور ماندم…می خواهم سالگرد بگیرم نمی‌دانم چکار باید بکنم………&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-6814578562638743831?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/6814578562638743831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/6814578562638743831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/interview-with-mohammad-mokhtaris.html' title='پدر شهید محمد مختاری: نیمه شب به خانه مان آمدند تا او را بسیجی معرفی کنند'/><author><name>سبزین تن</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10119018837721686401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='14' src='http://3.bp.blogspot.com/-bhi3T4z6WJg/TZnxcj7R4NI/AAAAAAAAAA0/DKQvE59k60g/s220/sabztan_blog.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-2259200581562157245</id><published>2012-01-30T16:20:00.000+03:30</published><updated>2012-01-30T16:22:26.457+03:30</updated><title type='text'>فراخوان راهپیمایی اعتراضی شورای هماهنگی راه سبز امید برای ۲۵ بهمن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;شورای هماهنگی راه سبز امید در آستانهٔ ۲۵ بهمن و سالگرد حضور خیابانی مردم به دعوت میرحسین موسوی و مهدی کروبی و همچنین سالگرد آغاز زندان خانگی رهبران جنبش سبز در بیانیه‌ای از تمامی همراهان و حامیان جنبش سبز دعوت کرده از ساعت ۴ تا ۷ بعد از ظهر روز ۲۵ بهمن ماه در تهران در پیاده‌روهای خیابان‌های انقلاب و آزادی، حدفاصل میدان فردوسی و تقاطع نواب، و در شهرستان‌ها در خیابان اصلی هر شهر، بنابر تصمیم فعالان محلی، اقدام به پیاده‌روی سکوت کنند. &lt;br /&gt;این شورا در بیانیه خود تاکید کرده که حفظ هوشیاری و نیز التزام به خط مشی جنبش در پایبندی به اصل عدم توسل به خشونت، از هرگونه سوء استفاده احتمالی جلوگیری خواهیم کرد. &lt;br /&gt;شورای هماهنگی در بخشی از بیانیه خود آورده است: ایران و ایرانیان در چالش با یکی از سخت‌ترین دوره‌های تاریخ خود بسر می‌برند. بی‌کفایتی دولتمردان، منافع و سرمایه‌های ملی را بر باد داده و می‌دهد. با اینکه درآمد نفتی ایران طی سالیان اخیر بالغ بر ۶۰۰ میلیارد دلار (بیش از درآمد همهٔ دولت‌های پس از انقلاب) بوده و مدعیان عدالت با شعار آوردن پول نفت بر سر سفره‌های مردم و رفع فقر و فساد و تبعیض بر سرکار آمدند نتایج عملکردشان جز کاهش نرخ‌های رشد اقتصادی و سرمایه‌گذاری به پائین‌ترین سطح، و افزایش نرخ‌های بیکاری و تورم به بالا‌ترین رقم در در دو دهه اخیر نبوده، و به شکلی تأسف‌بار بر دامنهٔ فقر و فساد و تبعیض در کشور افزوده شده است. &lt;br /&gt;متن کامل این فراخوان که نسخه‌ای از آن در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است: &lt;br /&gt;=============================================================&lt;br /&gt;به‌نام خدا&lt;br /&gt;&amp;nbsp;«خداوند سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمی‌دهد، مگر آنکه خودشان آن را تغییر بدهند.» (سوره رعد، آیه ۱۱) &lt;br /&gt;&amp;nbsp;«امروز گفتمانی تازه متولد شده است. گفتمانی که شهدای آن، پیشقراولان، و دربندشدگانش پرچم‌داران آن هستند. گفتمانی که خشونت را طرد می‌کند و راه تغییر را از طرق مسالمت آمیز جستجو می‌کند. گفتمانی که چندصدایی را به رسمیت می‌شناسد و اتحاد ملی را نه در سکوت گورستانی که در تمسک به عقلانیت جمعی می‌جوید. گفتمانی که عدالت را نه در اقتصاد صدقه‌ای، بلکه در ایجاد فرصت‌های برابر و توانمندسازی محرومان می‌داند. گفتمانی که فساد را تحمل نمی‌کند و با وعدهٔ آوردن نفت بر سر سفره مردم، یک‌شبه قیمت نان و سوخت و برق و گاز را چند برابر نمی‌سازد. گفتمانی که به حفظ نیروی کار کشور ایمان دارد و منابع و تولیدملی را با تحویل بازار ملی به واردات خارجی ویران نمی‌سازد. گفتمانی که اعتیاد و دزدی و طلاق را نتیجه سی درصد بیکاری جوانان می‌داند. گفتمانی که از رأی مردم نمی‌ترسد و از رجوع به قانون اساسی نمی‌هراسد.» (بخشی از بیانیه آقایان مهدی کروبی و میرحسین موسوی در آستانه ۲۲ بهمن سال ۱۳۸۹) &lt;br /&gt;هموطنان آزاده و آگاه&lt;br /&gt;ایران و ایرانیان در چالش با یکی از سخت‌ترین دوره‌های تاریخ خود بسر می‌برند. بی‌کفایتی دولتمردان، منافع و سرمایه‌های ملی را بر باد داده و می‌دهد. با اینکه درآمد نفتی ایران طی سالیان اخیر بالغ بر ۶۰۰ میلیارد دلار (بیش از درآمد همهٔ دولت‌های پس از انقلاب) بوده و مدعیان عدالت با شعار آوردن پول نفت بر سر سفره‌های مردم و رفع فقر و فساد و تبعیض بر سرکار آمدند نتایج عملکردشان جز کاهش نرخ‌های رشد اقتصادی و سرمایه‌گذاری به پائین‌ترین سطح، و افزایش نرخ‌های بیکاری و تورم به بالا‌ترین رقم در در دو دهه اخیر نبوده، و به شکلی تأسف‌بار بر دامنهٔ فقر و فساد و تبعیض در کشور افزوده شده است. رجوع به گزارش‌های رسمی بانک مرکزی و مرکز آمار ایران، و همچنین مراجع و نهادهای بین‌المللی به‌خوبی اثباتگر این موضوع است. افشای فساد و اختلاس بانکی بی‌سابقه (سوء استفاده مالی ۳۰۰۰ میلیارد تومانی) در ماه‌های اخیر تنها یکی از نشانه‌های بارز فساد مالی و اداری دامنگیر کشور است. &lt;br /&gt;تیرماه سال گذشته، مهندس میرحسین موسوی در ارزیابی دور جدید تحریم‌ها علیه ایران و واکنش حاکمیت اقتداگرا، نکات مهم و سخنان ماندگاری بیان داشت، و ازجمله تاکید کرد: «این حق مردم است که ماهیت قطعنامه و تحریم‌های دیگری که در حال افزوده شدن به آن است بشناسند. باید آن‌ها بدانند این تحریم‌ها چه اثری بر سفره آن‌ها و روی نرخ بیکاری و تورم و تولید و پیشرفت کشور و امنیت می‌گذارد. صرفا گفتن اینکه این قطعنامه یک ورق پاره است مشکل مردم و کشور را حل نمی‌کند.» وی همچنین از منظر یک صاحب‌نظر و فعال سیاسی «ملی» اعلام کرد: «جنبش سبز باید از تمام توان بین‌المللی خود استفاده کند تا به قدرتهای خارجی نشان دهد به آن‌ها اجازه نمی‌دهد از ضعف وعدم مشروعیت دولت کنونی استفاده و به استقلال، تمامیت ارضی و منافع عالی کشور آسیب رسانند.» این‌ها ملاحظاتی بس ارزشمند و درخور توجه و پیگیری است. &lt;br /&gt;اما با کمال تأسف، به نصایح دوراندیشانه دلسوزان کشور بی‌توجهی شد و اینک، در هنگامهٔ تورم لجام ‌گسیخته و تشدید تحریم‌ها علیه ایران، و نیز تشدید سرکوب و ارعاب و بازداشت منتقدان و شهروندان ناراضی، مردم ایران دشوار‌ترین روزهای زندگی خود را سپری می‌کنند. بجای روی کردن به مردم و جبران اشتباهات، هنوز هم بر ادامه سیاست سرکوب پافشاری می‌شود و صد‌ها کنشگر مدنی و فعال سیاسی معترض به اوضاع کشور از کودتای انتخاباتی خرداد ۱۳۸۸، هم‌چنان در زندان‌های استبداد و حبس غیرقانونی بسر می‌برند. آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی، و خانم زهرا رهنورد، رهبران آزاده‌ و صادق و همراه جنبش سبز از آن جمله‌اند که از ‌سال گذشته، در حبس غیرقانونی و زندان خانگی محصورند. &lt;br /&gt;در چنین شرایطی است که ۳۹ زندانی سیاسی و آزادهٔ دربند در بیانیه‌ای خواستار پیگیری اعتراض‌‌ها و خواست‌های حقوق بشرطلبانه و دموکراسی‌ خواهانهٔ مردم ایران، با اولویت نهادن به آزادی رهبران جنبش سبز شده‌اند. &lt;br /&gt;این حق انسانی و قانونی و شرعی ایرانیان است که به وضع کنونی زندگی خود و نیز شرایط کشور خویش اعتراض کنند؛ اعتراض کنند به: حاکمیت دروغ و سرکوب، شرایط سخت زندگی، گرانی روزافزون نیازهای اولیه‌ و تنگناهای معیشتی، سلطهٔ ناکارآمدی در ادارهٔ کشور، گسترش ناامنی، فروپاشی ارزش‌های اخلاقی، شرایطی که باعث فروپاشی بسیاری از کانون‌های گرم خانواده‌ها شده، گسترش روزافزون اعتیاد و بزهکاری در جامعه، توسعهٔ ساعت به ساعت فقر، قرار گرفتن در شرایط ذلت‌بار بین‌المللی که نتیجه سیاست‌های ماجراجویانه و غیرواقع بینانه دولت در طی سال‌های اخیر است، مدیریت پادگانی در عرصه‌های اقتصادی، فرهنگی و آموزشی، اعمال سیاست‌های تبعیض آلود در برخورد با زنان، اقوام و صاحبان عقاید و باورمندان به آیین‌های گوناگون و نیز دگراندیشان، حبس غیرقانونی رهبران جنبش سبز و دیگر زندانیان حوادث پس از انتخابات، که همگی برخلاف قانون اساسی است؛ اعتراض به این همه، حق ایرانیان است. &lt;br /&gt;از اینرو، از تمامی همراهان جنبش سبز دعوت می‌کنیم از ساعت ۴ تا ۷ بعد از ظهر روز ۲۵ بهمن ماه در تهران در پیاده‌روهای خیابان‌های انقلاب و آزادی، حدفاصل میدان فردوسی و تقاطع نواب، و در شهرستان‌ها در خیابان اصلی هر شهر، بنابر تصمیم فعالان محلی، اقدام به پیاده‌روی سکوت کنند. بدیهی است که همهٔ ما همچون گذشته، با حفظ هوشیاری و نیز التزام به خط مشی جنبش در پایبندی به اصل عدم توسل به خشونت، از هرگونه سوء استفاده احتمالی جلوگیری خواهیم کرد. در مقابل، از نیروهای انتظامی نیز می‌خواهیم به حقوق قانونی هموطنانشان احترام بگذارند و به جهانیان نشان دهند که مانند نیروهای سرکوبگر نظام‌های استبدادی عمل نخواهند کرد. &lt;br /&gt;شورای هماهنگی راه سبز امید&lt;br /&gt;۹ بهمن‌ماه ۱۳۹۰&lt;br /&gt;منبع: &lt;a href="http://www.kaleme.com/1390/11/10/klm-88859/" target="_blank"&gt;کلمه&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-2259200581562157245?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2259200581562157245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2259200581562157245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/01/rso-bayanieh-25-bahman.html' title='فراخوان راهپیمایی اعتراضی شورای هماهنگی راه سبز امید برای ۲۵ بهمن'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-3753847454427325429</id><published>2012-01-28T00:49:00.001+03:30</published><updated>2012-01-28T00:51:07.210+03:30</updated><title type='text'>نامه سرگشاده احمد صدر حاج سيدجوادی به خامنه‌ای</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;جـــرس: حدود هفت ماه پیش، دکتر احمد صدر حاج سیدجوادی، از فعالان و کنشگران سیاسی با سابقۀ چند دهه اخیر ایران با ارسال نامه‌ای محرمانه به رهبر جمهوری اسلامی، ملاحظات مهمی را به وی خاطرنشان کرده و خواستار محاکمه و طرح عدم کفایت سیاسی محمود احمدی‌نژاد شده بود. &lt;br /&gt;بنا به گزارش جرس، وزیر دادگستری دولت موقت مهندس بازرگان، در سن ۹۴ سالگی از موکل پیشین خود در نظام شاهنشاهی، و رهبر کنونی نظام سیاسی، می‌خواهد که «ضمن صدور دستور آزادی تمامی زندانیان سیاسی و به ویژه رفع حصر از آقایان مهندس میرحسین موسوی و حجه الاسلام و المسلمین مهدی کروبی و اعلام آشتی ملی، زمینهٔ بازگشت به نظم و آرامش را فراهم نماید.» &lt;br /&gt;گفتنی است، این نامه پیش از فراخوان اخیر محمد نوری زاد و پیشنهاد وی برای ارسال نامه به رهبر جمهوری اسلامی، در ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ نگاشته و به شکل محرمانه برای آیت الله خامنه‌ای فرستاده شده است. &lt;br /&gt;دکتر احمد صدر حاج سیدجوادی، از بنیان‌گذاران نهضت آزادی ایران و فعالان نهضت مقاومت ملی؛ دکترای حقوق و علوم سیاسی؛ دادستان پایتخت در ابتدای دهه ۴۰ و در دولت علی امینی؛ وکیل بسیاری از فعالان سیاسی و روحانیان (ازجمله حجت الاسلام خامنه‌ای و آیت الله منتظری) در دوران پهلوی؛ از تدوین کنندگان و نویسندگان پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی؛ وزیر کشور و وزیر دادگستری در دولت موقت مهندس بازرگان؛ نماینده مجلس شورای ملی (مجلس اول پس از انقلاب ۵۷)؛ سرپرست دائره المعارف تشیع؛ عضو کمیته دفاع از انتخابات آزاد، سالم و عادلانه؛ برنده قلم طلایی انجمن دفاع از آزادی مطبوعات در سال ۱۳۸۸؛ و مسن‌ترین کنشگر سیاسی حال حاضر در ایران است. دکتر حاج سیدجوادی در سال ۱۳۸۰ و در سن ۸۴ سالگی در جریان بازداشت گروهی نیروهای ملی مذهبی، بازداشت و در سلول انفرادی بازداشتگاه ۵۹ سپاه پاسداران، محبوس شد. ایشان بعد‌تر به قید وثیقه آزاد گردید. این فعال دیرپای ملی - مذهبی در نامه‌ای به رهبر جمهوری اسلامی که در شهریورماه سال جاری منتشر شد، با غیرقانونی خواندن دادگاه‌های انقلاب درخواست کرد که پرونده زندانیان سیاسی به دیوان عالی کشور ارسال شود تا دروغ بودن اتهاماتی که به آنان نسبت داده شده، آشکار گردد. &lt;br /&gt;متن کامل نامه مهم دکتر احمد صدر حاج سید جوادی به رهبر جمهوری اسلامی به شرح زیر است: &lt;br /&gt;=======================================================================================&lt;br /&gt;بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین&lt;br /&gt;&amp;nbsp;«وَالصَق بِاهلِ الوَرعِ و الصِّدق، ثُمَّ رُضهُم عَلی أن لا یطروک و لایبَجِّحوک بِباطلٍ لَم تَفعَله، فَاِنَّ کَثرَه الاِطراء تُحدِثُ الزَّهوَ، و تُدنی مِنَ العِزَّه» (نهج البلاغه – گزیده‌ای از نامه به مالک اش‌تر) &lt;br /&gt;مقام محترم رهبری؛ حضرت آیت الله خامنه‌ای&lt;br /&gt;با عرض سلام و تحییات و با استعانت از الطاف خاصهٔ الهی در توفیق خدمت به ملت شریف ایران&lt;br /&gt;مدت‌ها بود که قصد آن داشتم تا مطالبی را خدمتتان معروض دارم، لیکن کهولت و بیماری شدید، رمقی بر جا نگذاشت تا رودررو، دغدغه‌ها و نگرانی‌های خود را با جنابعالی در میان گذارم و دریغ که موهبت قدرت و مشغلهٔ حکومت نیز مانعی جدی است تا مقامات، لااقل هرازگاهی از یاران و همراهان گذشته سراغی و احوالی بگیرند. از سوی دیگر، متعاقب تهدیدات مکرر تلفنی ماموران وزارت اطلاعات به چند تن از اعضای خانواده (دختر و نوهٔ پسری) که به جهت مکاتبات علنی و قانونی اینجانب به برخی مقامات داخلی و بین‌المللی صورت گرفته بود، دوستان و آشنایان بر حذرم داشته و می‌دارند که مبادا موجبات زحمتی مضاعف برای دیگران فراهم آورده شود. نصیحت مشفقان، چندی قفل بر دهانم نهاد، لیکن مشاهدهٔ عسرت زندگی مردم و اختناق روزافزون حاکم بر جامعه به حدی آزرده‌ام ساخت که وفای به عهد سکوت، روا ندیدم و دیگر نتوانستم بر هیچ مصلحت‌بینی و صلاح‌اندیشی فردی قناعت کنم و همچنین از باب وخامت اوضاع و احوال جسمانی که چه بسا حتی گرفتن قلم بر دست نیز در روزگاری نه چندان دور می‌سر نباشد، بر خود واجب دیدم تا در این فرصت پایانی، مکتوب حاضر را عرضه دارم. صرفنظر از حوادث سیاسی و اتفاقاتی که این روز‌ها در کشورهای دیگر منطقه در جریان است، رعایت مصالح ملی و ضرورت بازگشت صداقت و راستی به عرصهٔ حکومت و نظم و آرامش به زندگی عامهٔ مردم، جلب نظر آن مقام محترم به اشکالات و پیچیدگی‌های مسایل اجتماعی که از طرف حکومت روا دانسته شده و موجب آزار روحی و فشارهای غیرقابل تحمل به مردم و به ویژه فعالان سیاسی و خانواده‌های ایشان شده است، غرض اصلی تقریر مکتوب حاضر و تصدیع اوقات جنابعالی بود و انتظار می‌رود تا با استفاده از مقام و امکاناتی که هنوز در اختیار دارید، در رفع مشکلات و نگرانی‌ها، اقدام عاجل و موثر بفرمایید. &lt;br /&gt;۱. جنابعالی بار‌ها و بار‌ها از رییس دولت – آقای احمدی‌نژاد – حمایت کرده‌اید و حال آنکه به زعم اینجانب، ایشان محور بحران در جامعهٔ ایران و عرصهٔ بین‌المللی بوده و ادعاهایی داشته و دارد که هیچ دستاوردی برای ملت و نظام جمهوری اسلامی ایران و حتی مقام رهبری و جایگاه ولایت فقیه ندارد. ادبیات مادون شأنی که امروزه بر کرسی ریاست قوهٔ مجریه تکیه زده است، امر مکتومی نیست که نیاز به توضیح فراوان داشته باشد. رییس دولتی که در عرصه‌ی داخلی، کاری جز ویران کردن دستاوردهای مادی و معنوی انقلاب اسلامی و عدول از آرمان‌ها و هنجارهای قانون اساسی نداشته و در صحنهٔ بین‌المللی نیز به مثابهٔ کانون بحرانی در منطقه عمل کرده است. &lt;br /&gt;۲. آیا تا کنون اندیشیده‌اید که حاصل حدود شش سال مدیریت آقای احمدی‌نژاد، جز زیر سوال بردن عموم دستاوردهای سالیان پیش از زعامت ایشان، نقض فراگیر و مستمر حقوق بشر، نقض آرمان‌های انقلاب و اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی، حذف یاران و مدیران بعضاً توانمند دولتی، تخریب زیرساخت‌های اقتصاد ملی، ویرانی صنعت کشور و فربه ساختن سرمایه‌داری تجاری مبتنی بر واردات بی‌رویه چه بوده است؟ آیا اندیشه کرده‌اید که مراد از حبس افراد شایسته‌ای مانند آقایان مهندس صفایی فراهانی، محمد نوری زاد، مصطفی تاج‌زاده، دکتر ابراهیم یزدی و بسیاری خادمان دیگر ملت ایران چه می‌تواند باشد؟ آیا برای چنین امری، هدفی جز آسیب رساندن به جان افرادی می‌توان یافت که عظیم‌ترین خدمات را به پیروزی انقلاب و برپایی و تثبیت نظام جمهوری اسلامی ایران داشته‌اند و از باب کهولت سن و یا فشارهای روحی و جسمی رایج در محیط زندان در معرض بیماری‌های سهمگین قرار دارند؟ آقای صفایی فراهانی ماه‌ها در بخش مراقبت‌های ویژه بهداری اوین محبوس بود و دکتر ابراهیم یزدی که روزگاری به عنوان نماینده «جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر» از انجام هرگونه خدمتی برای قربانیان نقض حقوق بشر در ایران و از جمله جنابعالی دریغ نمی‌کرد و به رغم تمامی خطرات و تهدید‌ها به وظیفهٔ دینی و ملی خویش عمل می‌کرد، پنج ماه در مکانی نامعلوم موسوم به خانه‌های امن وزارت اطلاعات ایام کهولت و کسالت را به تلخی و تنهایی‌گذراند. آیا حبس فردی مانند دکتر یزدی در خانهٔ امن وزارت اطلاعات که به مراتب از زندان رنج‌آور‌تر است با آن سوابق روشن، خدمات برجسته و حضور موثر و فداکارانه در دولت موقت و شورای انقلاب، در سی و دومین سالروز پیروزی انقلاب مردمی ۱۳۵۷، وهن آشکار انقلاب و آرمان‌های تاریخی آن محسوب نمی‌شود و آیا جنابعالی بر خود تکلیف نمی‌بینید که در جهت کاهش این خسارات جبران‌ناپذیر اقدام موثری معمول دارید؟ &lt;br /&gt;۳. حذف آشکار یاوران انقلاب و بار کردن عناوین غیرواقعی و توهین‌آمیزی چون «سران فتنه» برای کسانی که بهترین سال‌های جوانی خود را برای برپایی انقلاب و تثبیت نظام هزینه کرده‌اند، با کدام توجیه می‌تواند در راستای تقویت نظام و آرمان‌های انقلاب ارزیابی شود و آیا برای جنابعالی که در حال حاضر تنها عضو شورای انقلاب محسوب می‌شوید که لااقل به ظاهر از تیرهای این جریان منحرف در امانید و یگانه کسی هستید که هنوز از امکانات قابل توجهی برخوردار است، تکلیفی احساس نمی‌شود که تا فرصت باقی است، تغییری ایجاد کرده و به اصلاح امور پرداخت. نهضت آزادی ایران در سال ۸۴ و با فاصلهٔ اندکی پس از پیروزی آقای احمدی‌نژاد در بیانیهٔ شماره ۱۹۳۲ به صراحت اعلام نگرانی کرده و اذعان داشت که تنها حاصل این انتخاب، انزوای رهبری (پروژهٔ تنهاسازی رهبر) و تحمیل هزینه‌های سنگین به ملت و نظام جمهوری اسلامی ایران خواهد بود. گزیده‌ای از این بیانیه به شرح زیر است: &lt;br /&gt;&amp;nbsp;«انتخابات اخیر ایران شکاف بزرگ و آشکاری را که به تدریج در میان مدیران سطح بالای جمهوری اسلامی پدید آمده بود به بیشترین حد رساند. چنین به نظر می‌رسد که جریان ویژه‌ای آگاهانه این سیاست را در راستای جداسازی و منزوی کردن رهبری پیش می‌برد. اختلافات شخصیت‌های کلیدی حاکمیت در این انتخابات، فرآیند «همه با من» - و نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیر آن، یعنی جداسازی- را به آخرین مرحلهٔ خود رسانده است. نهضت آزادی ایران، فارغ از موضوع اعتقاد یا عدم اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه و رهبری، این روند را ناسالم و به زیان آیندهٔ جمهوری اسلامی و امنیت ملی می‌داند. نهضت آزادی ایران چنین ترتیباتی را، به ویژه در شرایطی که در برابر تهدیدات خارجی قرار داریم، نه به نفع مصالح مملکتی و نه در راستای امنیت ملی می‌داند.» &lt;br /&gt;آرا و نظریات نهضت آزادی ایران پیرامون نظریه‌ی ولایت مطلقهٔ فقیه بر همگان آشکار است و با این همه از آن‌جا که این نهاد، جزیی از اصول قانون اساسی بوده است، از سی و دو سال پیش تا کنون، بار‌ها اعلام داشته‌ایم که حاکمیت قانون، گام نخست در راستای تامین حقوق و حاکمیت ملت محسوب می‌شود و از این رو، به رغم اختلاف نظرهای بنیادین، التزام خود را به کلیهٔ اصول این قانون ابراز داشته‌ایم، لیکن جریانی که البته به دروغ دم از ذوب شدگی در ولایت می‌زند، با بحران‌سازی‌ و تحمیل هزینه‌های سنگین و غیرقابل جبران بر پیکرهٔ اقتصاد و اجتماع سیاسی ایران، در عمل به کل نظام و حتی جایگاه ولایت فقیه نیز آسیب‌های فراوان و جدی رسانده است، نمودار عملکرد این جریان به وضوح حکایت از آن دارد که جز نقض کل قانون اساسی و حتی حذف اینجایگاه و برقراری حکومتی نظامی – ایدلوژیک بنا بر قرائتی خرافی و خودساخته از اسلام، هیچ هدف و چشم‌انداز دیگری برای آن نمی‌توان ترسیم کرد. اجرای بدون تنازل قانون اساسی، خواستی اساسی است که نادیده گرفتن آن از هر سو به گسترش دامنهٔ بحران و افزایش خسارات مادی و معنوی جامعهٔ ایران خواهد انجامید. &lt;br /&gt;۴. صدر نامهٔ حاضر با کلامی از حضرت امیرالمونین (ع) آغاز شده که ترجمهٔ آن چنین است: «به پرهیزگاران و راست‌گویان بپیوند و از آنان بخواه که تو را فراوان نستایند و به باطلی که مرتکب نشده‌ای شادمانت ندارند. زیرا تمجید آمیخته به تملق سبب خودپسندی شود و آدمی را به سرکشی وادار کند.» &lt;br /&gt;آیا تا کنون نیاندیشیده‌اید که نتیجهٔ عملکرد این کارگزاران و مشاوران متملق در طی سالیان دراز زعامت حضرتعالی چه بوده است؟ آیا تا کنون اندیشیده‌اید که مراد چاپلوسان از به کار بردن اوصافی مانند «امام خامنه‌ای» چه می‌تواند باشد؟ آیا این دروغ بزرگی نیست که پایه‌های حکومت را سست می‌کند؟ و آیا ابزاری در دست تمامیت‌خواهان نیست که با اتکای به آن، منویات و منافع خویش را پیش ببرند؟ دادگاه انقلاب، سی و دو سال پس از پیروزی انقلاب و تثبیت نظام جمهوری اسلامی ایران از چه پشتوانهٔ حقوقی، عقلی و اخلاقی برخوردار است و آیا زمان انحلال این نهاد قضایی ذاتاً موقت و اعلام دوران ثبات و تکیه بر قانون و اصول مسلم قضایی و در یک کلام تحقق حقوق شهروندی فرا نرسیده است؟ و آیا اساساً عنوان «دادگاه انقلاب»، کذب محض و استفادهٔ ابزاری از اعتبار و نام انقلابی نیست که مهم‌ترین آرمان‌هایش، تحقق آزادی و کرامت انسان بود؟ تداخل عملکرد ماموران امنیتی در ادارهٔ زندان‌ها و مدیریت عملی محاکم انقلاب در صدور و اجرای احکام سنگین علیه فعالان سیاسی و معترضان به عملکرد و شیوه‌های مدیریتی آقای احمدی‌نژاد، اصل تفکیک قوا و استقلال نهاد قضایی را منتفی ساخته است. طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مسوولیت نهایی عملکرد قوهٔ قضاییه بر عهدهٔ جنابعالی قرار دارد. از این رو توصیه می‌شود که لااقل به منظور حفظ و اعتبار نام و پیشینهٔ خود، نگذارید که در دوران زمامداریتان، چنین نقشی از شما بر جای بماند. بنابراین انتظار می‌رود که در اقدامی اساسی ضمن صدور دستور آزادی تمامی زندانیان دربند عقیدتی و سیاسی و انحلال تشکیلات دادگاه انقلاب، امکان پاسخ‌گویی و استیضاح دولت و هرگونه تصمیم نمایندگان ملت در خصوص بررسی کفایت دولت و آقای احمدی‌نژاد و همچنین، زمینه‌ای جدی برای بازگشت نظم و آرامش به جامعه و اعلام آشتی ملی را فراهم آورید. &lt;br /&gt;۵. حذف یارانه‌ها در غیاب نهادهای نظارتی بودجه مانند سازمان برنامه‌ریزی و مدیریت و مطبوعات آزاد و مستقل و با روش و تعجیلی که دولت دهم برگزید، تیر خلاصی بود که رو به زندگی تنگدستان نشانه رفت. هشدار می‌دهد که اعمال فشار روزافزون به معیشت مردم و کوچک کردن سفرهٔ فقرا، پیامدهای سهمگینی برای نظام جمهوری اسلامی ایران خواهد داشت و از سوی دیگر، هزینه‌های این اقدام نابخردانه را کسی جز مردم زحمتکش نمی‌پردازد و هرگز تحول ناشی از این طرح، مثبت و در راستای منافع ملی ارزیابی نخواهد بود. پرسش اساسی آن است که آقای احمدی‌نژاد، همراهان و حامیانشان این همه منابع مالی را با چه هدفی مطالبه می‌کنند؟ بنا بر گزارش دیوان محاسبات کشور، دولت دهم ۸۵% از قانون بودجه‌ تخلف و انحراف داشته است. حال در شرایطی که دولت خود را به هیچ‌کدام از ردیف‌های قانون بودجه متعهد نمی‌داند، افزایش ۴۶ درصدی بودجهٔ سال ۱۳۹۰ چه معنایی می‌تواند داشته باشد جز تسلط بلامنازع دولت بر منابع عظیم مالی؟ و آیا نامی جز افساد فی‌الارض بر این اقدام می‌توان نهاد؟ رییس دولت دهم ابایی از ارایهٔ آمار‌های دروغین و غیرواقعی ندارد و متاسفانه، نه وی خود را ملزم به پاسخ‌گویی می‌داند و نه هیچ مقام مسوولی، وی را به وظیفهٔ قانونی خویش رهنمون می‌دارد. عدم ارایهٔ رقم رشد اقتصادی و ادعای دروغین ایجاد یک میلیون و ششصد هزار شغل در سال گذشته تا جایی وقیحانه انجام می‌شود که حتی صدای نمایندگان محافظه‌کار مجلس را نیز در می‌آورد. رشد اقتصادی صفر درصدی در حالی که نفت بالغ بر صد دلار به فروش می‌رسد و توقف فعالیت بنگاه‌های اقتصادی و صنعتی و افزایش بیکاری در دو سالهٔ اخیر و همچنین عدم شفافیت موجودی صندوق ذخیره‌ی ارزی و ده‌ها دلیل و نشانهٔ دیگر، دلایلی متقن‌اند که حکایت از عدم صلاحیت مدیریتی و اخلاقی دولت دهم و رییس آن در ادارهٔ امور دارد. این روز‌ها خودشیفتگی، کیش شخصیت و استبداد رای آقای احمدی‌نژاد تا میزانی شدت گرفته که حتی در عزل و نصب وزیران و همکاران خود، توجهی به عزت و مصلحت مملکت نکرده و بهترین گواه رفتاری است که ایشان در همین اواخر نسبت به وزرای امور خارجه و اطلاعات نشان داد. البته پرسش بنیادین آن است که رییس دولت دهم با اتکا بر حمایت چه بخش و یا افرادی تا بدین حد، بی‌پروا عمل کرده و حتی در برابر دستورات مقام رهبری که روزگاری خود را متصف به پیروی از او می‌دانست، ایستادگی می‌کند؟ به راستی آقای احمدی‌نژاد و همراهانشان از کجا خط می‌گیرند؟ &lt;br /&gt;۶. نتیجهٔ عملکرد و شعارهای دولت دهم و شیوع خرافه‌گرایی و معرفی چهره‌ای از اسلام که مغایر عقل و در تضاد با حقوق ملت‌ها است، در عرصهٔ داخلی، افزون بر نارضایتی عمومی و نفی جمهوریت نظام، به افزایش گرایشات اسلام‌گریزانه در جوانان منجر شده و زمینهٔ نفی اسلامیت نظام را فراهم کرده است. در عرصهٔ بین‌المللی نیز همان‌گونه که مشاهده شد، پاسخ قاطع مردم و رهبران سیاسی مصر و تونس، تاکید و اصرار بر این نکته بود که به هیچ وجه خواست برپایی حکومتی مشابه با نظام جمهوری اسلامی ایران را ندارند. با تاسف باید اذعان داشت که عملکرد نادرست مدیران حکومتی ایران نه تنها در سالیان اخیر به تقویت «موج بیداری اسلامی» که زمانی الهام‌بخش نهضت‌های رهایی‌بخش خاورمیانه بود، نیانجامیده، بلکه منجر به تشدید نگرانی عظیمی تحت عنوان «جمهوری ‌اسلامی‌هراسی» در منطقه و حتی در میان گروه‌های اسلام‌گرا شده است. یادآوری می‌کند که چندی پیش نیز، یکی از اعضای بلندپایهٔ حماس صراحتاً اعلام داشت که الگوی حکومتی مورد نظر ایشان، ترکیه است و نه ایران. ترسیم نمودار عملکرد و شعائر آقای احمدی‌نژاد، همراهان و حامیانشان در عرصه‌های داخلی و بین‌المللی و همچنین میزان و حجم ثروت‌های ملی و منابع مالی ناشی از فروش نفت و واردات بی‌رویه در سال‌های اخیر که فارغ از نظارت و در غیاب نهادهایی مانند سازمان برنامه‌ریزی و مدیریت، مستقیماً به جیب ایشان وارد شده است، حکایت از آن دارد که مشارالیه فرا‌تر از اهدافی نظیر راه‌اندازی تاسیسات انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز و تامین برق برای مردم و بلکه در راستای تاسیس یک جریان تروریستی بین‌المللی مشابه القاعده و البته با گرایش شیعی به سرعت در حرکت بوده و چنان‌چه جلوی این قطار بی‌ترمز به موقع گرفته نشود، بیم آن می‌رود که چه بسا در آینده‌ای نه چندان دور، مردم جهان به تکرار تهدیدات و فجایعی هم‌تراز با جنگ‌های جهانی گواهی دهند. &lt;br /&gt;تاکیدات بی‌سابقه و تبلیغات گسترده‌ مبنی بر ظهور قریب‌الوقوع امام زمان (عج) و حتی انتساب عملکرد و تصمیم‌سازی‌های غیرعقلانی و فاقد مبانی کار‌شناسی دولت به نظرات امام عصر و طرح و تکرار ادعای واهی مدیریت جهان، تکیه بر نوعی ناسیونالیسم نوظهور که چفیه بر گردن تندیس کوروش انداخته و مکتب ایرانی را ترویج می‌کند، تعاملات آشکار و نهان با مقامات آمریکایی و اسراییلی و به‌کارگیری افرادی با سوابق ناشناخته مانند آقایان حمید مولانا، محصولی، مشایی، سعیدلو، هاشمی ثمره و ده‌ها موضوع دیگر، همه و همه از دلایل و نشانه‌هایی محسوب می‌شوند که نگرانی فوق را واقع‌بینانه‌تر می‌نمایند. &lt;br /&gt;آیا جنابعالی استحضار دارید که آقای رحیم مشایی در سخنرانی اخیر در جمع محفلی یاران گرمابه و گلستان خویش به صراحت ابراز می‌دارد که: «تفاوت مدیریت امام زمان و مدیریت به اصطلاح نایب امام زمان را در شعارهای مردمی که در اعتراضات دیروز (۲۵ بهمن) شرکت کردند می‌توان دید. استراتژی ما بعد از انتخابات ۸۸ علیرغم اینکه تمام شعار‌ها علیه دولت و احمدی‌نژاد بود به این صورت تدوین شد که تلاش کنیم مردم را متوجه مشکل اصلی کشور نماییم و در این راستا از بار فشاری که بر دولت و احمدی‌نژاد بود بکاهیم. به لطف خدا و مدیریت امام زمان بر خلاف تظاهرات اعتراضی قبل، این بار رهبر بود که هدف قرار گرفته بود و هیچ کس علیه دولت و رییس جمهوری شعار نداد.» در ابتدا به اصالت این سخنان تردید داشتم، لیکن قضایایی که اخیراً در مسالهٔ عزل وزیر اطلاعات رخ داد، نشان داد که اساسی‌ترین پیامد این اقدام زیرکانهٔ رییس دولت دهم، مسوولیت‌گریزی و انتساب عملکرد ضد مردمی این وزارتخانه به عهدهٔ مقام رهبری و اقناع و جهت‌دهی افکار عمومی در راستای مواردی است که پیش‌تر، آقای مشایی به آن‌ها اشاره کرده بود. &lt;br /&gt;به خاک و خون کشیدن مردم و کشتن فرزندان و عزیزان این مملکت و آن‌گاه شانه خالی کردن از زیر بار مسوولیت و متوجه ساختن تمام تقصیرات به عهدهٔ رهبری و مدیریت کل سی سال گذشته از جمله پیامدهای حکومت آقای احمدی‌نژاد بوده است. ملکوک نمودن اصالت و آرمان‌های انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ که روزگاری امید مستضعفان جهان و الهام‌بخش نهضت‌های آزادی‌بخش، از خاورمیانه گرفته تا آفریقا و آمریکای لاتین محسوب می‌شد و تبدیل این ارزش‌ها به احساس ناامنی جهانی و منطقه‌ای و از سوی دیگر رواج خرافه‌گرایی و انجام اقدامات و تبلیغاتی که به گسترش امواج اسلام‌گریزی انجامیده است و همچنین، ارزیابی پیامدهای ناشی از تحریک مقامات کشورهای عربی حاشیهٔ خلیج فارس، هم‌زمان با افزایش تنش‌های بی‌سابقه در ماه‌های اخیر در استان خوزستان، از جمله دغدغه‌هایی بوده‌اند که نویسنده را به رغم کهولت سن و بیماری‌های متعدد جسمانی ناگزیر ساخت تا نگرانی خویش را از وضعیت ناگوار کنونی و خطری که تمامیت ارضی، یکپارچگی ملت ایران و اعتبار باورهای اسلامی ایرانیان را تهدید می‌کند، عیان سازد. به جد باور دارم که از حملهٔ مغول به این سو، چنین تهدیدی که توامان به سوی اسلام و ایران صورت گرفته باشد، بی‌سابقه بوده و بی‌تردید، این سنخ مخاطرات، تنها در راستای خواست و سیاست‌های محافل صهیونیستی و منافع افراطی‌های آژانس یهود قابل توجیه است. &lt;br /&gt;مقام محترم رهبری! در دوران مبارزه بار‌ها تبرعاً وکالت و امر دفاع از جنابعالی را به عهده گرفتم و در طی سی سال گذشته که در مسند قدرت قرار داشتید و در روزگاری که چه بسا انگیزه‌ای برای کسب مال و جاه باید وجود می‌داشت، گواهی و تایید می‌فرمایید که هرگز از بابت منافع و خواست شخصی، درخواستی نداشته‌ام اما اینک و در زمانه‌ای که تن‌ها، لقای محبوب مانع تداوم این همه درد و رنج جانکاه می‌شود، شرعاً و قانوناً حضرتعالی را وصی بر حفظ حقوق و جان اعضای خانواده و خانوادهٔ بزرگ‌ترم یعنی نهضت آزادی ایران و دیگر آزادی‌خواهان دربند اعلام می‌کنم. شایسته است تا به عنوان قدر متیقن حاکمیت و در مقام رهبری کل نظام و مردم ایران اقدام فرمایید و ضمن صدور دستور آزادی تمامی زندانیان سیاسی و به ویژه رفع حصر از آقایان مهندس میر حسین موسوی و حجه الاسلام و المسلمین مهدی کروبی و اعلام آشتی ملی، زمینهٔ بازگشت به نظم و آرامش را فراهم نمایید. باشد که مجلس و قوه‌ی قضاییه نیز در پرتو چنین سیاستی، از امکان بررسی کفایت سیاسی و اخلاقی رییس دولت دهم برخوردار شوند. امید دارد که رد وصیت نکرده و به این آخرین خواستهٔ فردی که شاید روزگاری حقی بر گردن آقای سید علی خامنه‌ای و نه رهبر نظام جمهوری اسلامی ایران داشته است، بی‌اعتنا نباشید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ستم‌کاری و ظلم بر مردم، واقعهٔ تازه و حادثی نیست که بتوان پیامدهای آن را نادیده گرفت و آزموده را دوباره آزمود. سرنوشت خاندان شاه فراری و وقوع دو خودکشی در یک خانواده، حکایت از پریشیدگی بی‌مانندی دارد که هیچ توجیه نیازمندی مالی و یا دلیل ظاهری دیگری بر آن نمی‌توان یافت و برای من و شما که در ایجاد حکومت جدید نقش آفریده‌ایم، عبرت‌آموز است. &lt;br /&gt;تلخی سخنم را با حلاوت بیان سعدی علیه‌الرحمه خاتمه داده و گزیده‌ای از حکایات گلستان را به عنوان تکمله، خدمتتان عرض می‌کنم: «یکی را از ملوک عجم، حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده، تا جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش، راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد، ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند. &lt;br /&gt;نکند جورپیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی&lt;br /&gt;پادشاهی که طرح ظلم افکند پای دیوار ملک خویش بکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والسلام علی من اتبع الهدی&lt;br /&gt;احمد صدر حاج سید جوادی&lt;br /&gt;عضو شورای انقلاب&lt;br /&gt;۲۸ / اردیبهشت / ۱۳۹۰&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-3753847454427325429?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/3753847454427325429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/3753847454427325429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/01/haj-seyed-javadi-to-khamenehee.html' title='نامه سرگشاده احمد صدر حاج سيدجوادی به خامنه‌ای'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-7544486503293300373</id><published>2012-01-27T23:18:00.002+03:30</published><updated>2012-01-27T23:27:20.922+03:30</updated><title type='text'>بیستمین نامه نوری زاد به خامنه ای (یک خبرخیلی خیلی خوب!)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;به نام خدایی که شرم آفرید&lt;br /&gt;یک خبرخیلی خیلی خوب! &lt;br /&gt;سلام به رهبرگرامی جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;پیش از آنکه این خبرخیلی خیلی خوب را به جناب شما تقدیم کنم، تقاضا دارم کمی صبوری بخرج دهید تا من به یک سخن کوتاه اشاره کنم. قول می‌دهم بلافاصله بعد ازطرح این سخن، به سروقت آن «خبرخوب» ومطول بازروم. آنجا که من خبرخوبی برای شما پدید آورده‌ام، چرا خبرخوب شما ازمن وجمعی چون من دریغ شود؟ با این تفاوت که خبرخوب من به نجات وامنیت ورفاه رشد وآبادانی کل کشوروبقای خود شما منجرمی شود، وخبرخوب شما اما تکان مختصری به زندگی من و عده‌ای دیگراز زندانیان درمی اندازد. &lt;br /&gt;واما سخن کوتاه من: &lt;br /&gt;تقاضا دارم به حجة الاسلامان مصلحی و طائب دستور فرمایید آن پنج دستگاه کامپیوترحرفه‌ای ولوازمی را که از دوسال پیش ازمن برداشته‌اند، واقلام دیگری را که ازسایرین برده‌اند به ما باز بگردانند. اجاره دستگاههای خود من روزانه حداقل یکصد هزارتومان است. این یکصدهزارتومان را دردوسال ضرب کنید تا بدانید امثال من چقدراز اطلاعات و سپاه شما طلبکاریم. به این حجة الاسلامان بفرمایید: برداشتن اموال مردم اگرازهرسارق بی‌سروپایی پذیرفتنی باشد، ازکسانی که به لباس پیامبرفروشده‌اند پذیرفتنی که نیست، جزخسارت وآشوب وازهم دریدن شعارهای اسلامی وانقلابی بهره وفایده ندارد. بویژه آنکه این سرقت‌های بیشماربه تأیید کسانی صورت پذیرفته است که درمقام وزارت اطلاعات یک کشوراسلامی، و ریاست اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بنا دارند از امنیت واموال وآبروی مردم صیانت کنند. به آنان بفرمایید: «هتک حرز» شهروندان، طبق قانون هرکشورکافروهربیقوله‌ای جرمی محرزاست. پس شما دو تن و دستگاه عریض و طویلتان چرا ازاین گناه و جرم مستمردست نمی‌شویید؟ حالا داستان اسکله‌های قاچاق و هزار هزار فرصت روبیده بماند برای بعد. &lt;br /&gt;خوب، این ازسخن کوتاه من. واما «خبرخوبِ» من از دل اوضاع شکننده ودرهم پیچِ امروزِ ما برمی خیزد. شما نیک ترازهمه ما می‌دانید که حال و روز این روزهای ما اصلاً خوب نیست. شعارهای پوک ما وقرارگرفتن افراد نالایق برمصادراموراولاً، و حساسیت‌های جامعه جهانی ثانیاً، ودسیسه‌های کشورهایی که بهردلیل از ما خوششان نمی‌آید ثالثاً، ما را به تنگنایی سخت درافکنده است. &lt;br /&gt;ما به کودک لجوجی می‌مانیم که ازآغوش مهرومعترضانه پدرومادرخود بدررفته. واکنون نه کسی را می‌شناسد، نه راه خانه می‌داند، نه وسعت نظری دارد، ونه جذابیتی که مردمان را بدو تمایلی باشد. سکه‌های توی جیبش نیز بیش از آنکه موجب رهایی او شود، دزدان راه را به وسوسه می‌اندازد. سرانجامِ این کودک لجوج چه می‌تواند باشد جزشیون وبه تاراج دادن دارایی‌اش و نهایتاً: تکدی‌گری؟ کسی که دره‌مان گدایی نیزمستقل نیست. وباید کل درآمدش را به حامیان گردن کلفتش بدهد تا لقمه نانی بدو بدهند. &lt;br /&gt;بچشم خود می‌بینید که این روز‌ها دیگرازشلتاق‌های رییس جمهورمطلوبتان خبری نیست. و شما نمی‌دانم چرا مجبورید این جنازه را تا پایان دوره‌اش به دوش بکشید؟ من بنا ندارم دراین نامه‌ای که بر» خبری خوب» مبتنی ست، برتلخی‌ها پای بکوبم و کامتان را برآشوبم. قراراست خبری با شما بگویم که ما را از این تنگنا بدر ببرد و دوام و بقای ما وشما را تضمین کند. &lt;br /&gt;مقدمتاً ازبشاراسد سوری بپرسید این شب‌ها را چگونه صبح می‌کند؟ از او بپرسید آیا از شب‌ها و روزهای زندگی‌اش لذت می‌برد؟ ازاو بپرسید اگرزندگی‌اش بهمین منوال بدرازا بیانجامد و مثلاً سی سال دیگر نیزبا کشتارورعب وزندانی کردن معترضان به حکومت خود ادامه دهد، آیا طعمی ازلذت وآرامش نصیبش می‌شود؟ ازاو بپرسید برای برقراری چه شرافتی هموطنان خود را ازپا درمی آورد؟ به او بفرمایید این قبول که مردمان معترض همگی آلت دست اجانب‌اند وجاسوس و فتنه گر، اما تو درادامه رهبری‌ات بنا داری چه تاج گلی به سرمردمت بزنی که تا کنون نزده‌ای؟ &lt;br /&gt;حالا به داخل قبرقذافی فرو می‌شویم وهمین پرسش‌ها را بگونه‌ای دیگر از او می‌پرسیم. اینکه: اگر زنده شوی و مجدداً بدنیا بیایی چه خواهی کرد؟ ازاو می‌شنویم: من می‌توانستم با بکار بستنِ کمی تعقل هنوززنده باشم وبا آبرودرگوشه‌ای ازکشورم زندگی کنم. اما لجوجانه خود نخواستم واکنون با هزار خسارتی که برای مردم لیبی ببارآورده‌ام، درگورخود چشم به راه عقوبت عقبایم. وباز از او می‌شنویم: آهای رهبران و حاکمان جهان، بگوش باشید، اگر طالب بقا و دوام و همراهی مردمید، با مردم خود یکی باشید. زبان لکنت مردم بگشایید. به خواست آنان بها بدهید. دست به جیب مردم نبرید. دوراز چشم آنان به هزارکار نابجا روی نبرید. واگرروزی همین مردم شما را نخواستند، ازعلیّ مرتضا بیاموزید و خود کنار بروید. و بدانید که خیرشما درهمین کناررفتن است. وگرنه: این من. سرنوشت شما. &lt;br /&gt;رهبرگرامی، &lt;br /&gt;من که بنا دارم خبرخوشی را با شما بگویم، غلط بکنم جناب شما را با قذافیِ پلید همسنگ و هم طراز بدانم. او جفا کاربود و نتیجه جفاکاری‌اش را چشید و به جهنم پیوست. شما کجا و قدافی کجا؟ نه نه، زبانم لال اگر یک چنین نیتی با من باشد. مرا اگر یک چنین نیت شومی درسربود، هرگزاز «خبری خوب» با شما نمی‌گفتم. خبرخوب را با کسی می‌گویند که هنوز کورسویی ازامید دراو بچشم آید. ما با شما دل به امید بسته‌ایم. بله، ما شما را اینگونه می‌بینیم. &lt;br /&gt;گفتم: اوضاع زمینی و آسمانیِ این روزهای ما اصلاً خوب نیست. هم درزمین به تنگنا و آشفتگی درافتاده‌ایم، وهم بدلیل برزمین کوفتن بدیهی‌ترین سنتهای الهی، ازچشم و رحمت خدا دورمانده‌ایم. اگر دیر بجنبیم، بشاراسد سوری، فرشی ازروز‌ها و شب‌های تلخ خود را پیش پای ما خواهد گستراند. اما هنوزما را فرصت اندکی مانده. ومن چ‌تر» خبرخوب» خود را درهمین فرصت اندک وا می‌گشایم. منتها «خبرخوب» من به ضروت‌های ظریفی محتاج است. وبرای اثربخشی تامّ وتمامش به همراهی کسانی دیگرنیزنیاز دارد. من یک چند نفری را که حضورشان برای دستیابی به آن «خبرخوب» حتمی است برمی شمرم و از جناب شما نیز می‌خواهم که یک چند نفری را خود شما براین‌ها بیفزایید. من و شما و این چند نفر باید به یک جایی برویم که آن «خبرخوب» برای ملاقات ما پای می‌کوبد. به کجا؟ خواهم گفت. ابتدا باید همراهان خود را برای آن ملاقات شورانگیز برگزینیم. من شخصاً این افراد و این جمعیت‌ها را پیشنهاد می‌کنم: &lt;br /&gt;یک: جناب هاشمی رفسنجانی، بدلیل سهم ونقشی که درهزارتوی انقلاب داشته است. ومی شود سر انگشتِ ایشان را درهر حادثه‌ای رصد نمود. وی شاید بیش از همه ما بداند قافله‌ای که برقوس یک دایره راه می‌پیماید، نه به گمگشتگی، بل به خود فریبیِ مؤکّد دچار است. چرا که هرچه راه برود، به نقطه عزیمت خود نزدیک‌تر می‌شود. نقطه عزیمتی که ازشادابیِ روز نخست تهی است. خستگی وبی سرانجام مسافران این می‌گوید. &lt;br /&gt;دو: جناب سید محمد خاتمی، ازآن روی که هشت سال تمام اراده بسیاری از امور کشور بدست او بود. او می‌توانست کار‌ها بکند، ونکرد. او می‌توانست آنچنان اوج بگیرد که برای پایین کشیدنش به نفس تنگی بیفتند. او می‌دانست: قطب مخالفِ آن کسی که دروغ می‌گوید، کسی نیست که راست بگوید. بلکه آن کسی است که به رغم راستگویی، راه بردروغ ببندد. وخاتمی این دومی را نادیده گرفت. خاتمی باید مسئولیت را می‌جوید و فرو می‌برد. که اگر مسموم بود، بالا می‌آورد، واگر گوارا بود، خود بالا می‌رفت. &lt;br /&gt;سه: جناب احمدی‌نژاد، از این روی که او تجلی عوامیت و برآمده از بُهت وبیماری ما ایرانیان است. برخی از آدمیانِ تاریخی غذا را می‌چرند. اینجا همانجاست که معده‌هایشان بهم لبخند می‌زند و احوال هم را می‌پرسند. معده‌هایی که باهم دست می‌دهند وبا هم روبوسی می‌کنند و بهم متلک می‌پرانند و زیر چشمی همدیگررا می‌پایند. ضیافت معده‌ها، یکی از رایج ترین‌های تاریخ بشربوده است. ضیافتی که درآن، حجم معده‌ها ملاک برتری است. جایی که عقل به حاشیه می‌رود و جهالت آذین می‌پوشد. آقای احمدی‌نژاد ازاین روی که عقلانیت ما ایرانیان را به طعنه گرفت و برتن بسیاری ازما معده‌ای از جهالت پوشاند، درنوع خود پدیده‌ای کم نظیراست. ما که نه، تاریخ باید به تحلیل این پدیده نوظهور دورخیز کند. حضوراین پدیده درآن صحنه ملاقات ضروری است. حتماً! &lt;br /&gt;چهار: همه مراجع تقلید فعلی، بخاطراینکه برعمده فعل و انفعالات کشور چشم داشته‌اند وبا سکوت یا همراهیِ خود آن‌ها را امضا فرموده‌اند. اینان نیک می‌دانند که پای تاریخ از بلاهت آدمیان آبله گون است. ومی دانند: بنای مرجعیت شیعه ازابتدا برروبیدنِ جهل و بلاهت پاگرفته است نه اینکه بربلاهت مردمان برج بسازد. مراجع ما آزمونی سخت و سهمگین را ازسرگذرانده‌اند. آزمونی که جوانان ما را پیرکرد و پیران ما را فرسود. چه می‌گویم؟ روزهای سخت مراجع ما هنوز درپیش است. مراجع ما می‌دانند اینجاذبه نیست که فرد را برمی کشد.‌گاه دوری وگریز است که آنان را به معرکه می‌خواند. علمای سابق ما چرا شجاعت را ضروری مرجعیت می‌دانسته‌اند؟ و گریز از دنیا را ضروری‌تر؟ &lt;br /&gt;پنج: همه نمایندگان مجلس درتمام دوره‌ها، که برای صیانت از حق مردم سوگند خوردند واین سوگند را صمیمانه بخاک افکندند. خیانت‌ها وغارت‌ها و قوانین خاک خورده را بچشم خود دیدند و دم برنیاوردند. برای شنودن آن «خبرخوب» حتماً آقایان روح الله حسینیان و احمد توکلی هم باشند. تا اولی اخلاق و ادب و امنیتی را که با لباس پیامبر آمیخته به نمایش بگذارد و دومی رنگهایی را که به صورت شعار افشانده صیقل دهد. &lt;br /&gt;نمایندگان ما باید همانجایی که برصندلی نمایندگی نشسته بودند، زمین زیر پا را می‌خراشیدند و خاکش را پس می‌زدند و به گودیِ گورخود فرو می‌شدند. به جنازه مدفونشان که می‌رسیدند، به صورتش تُف می‌کردند و بازازسرگورخود برمی خاستند تا وقتی دیگر. جنازه آنان باید از دستشان کلافگی می‌گرفت. نبش قبر، یکبار و دوبار نه هرروز و هرساعت. بله، جنازه‌ها باید از یقه درانی نمایندگان ما پای فرارمی جستند. نماینده‌ای که بخاطر حقوق تباه شده مردم، دم به ساعت یقه خود را نگیرد و ندراند وبه نبش قبرخود نپردازد،‌‌ همان جنازه بی‌تکان نشسته برصندلی نمایندگی است ونه بیشتر. وما متأسفانه دراین سال‌ها، قبرستانی از نمایندگان فربه و بی‌تپش برآوردیم. با سنگ قبرهایی مجلل و سیستم صوتیِ دِبش. قانون؟ شوخی نفرمایید. &lt;br /&gt;شش: همه وزرا از ابتدا تا کنون، آنانی که برزمین ناهموار این سرزمین بی‌دروپیکرشکم ساییدند و بزعم خود سنگ برسنگ نهادند اما عجبا که بنای درستی از بلندای‌های و هویشان بالا نرفت. وزرای ما باید بدون آنکه هیچ پیش شرطی برای خود قائل شوند، هراز چندی به یک جزیره متروک می‌رفتند و بخش قابل توجهی از فضولات فکری خود را درآنجا دفن می‌کردند و درراه بازگشت کل جزیره را با فشاریک دکمه بهوا می‌فرستادند. بدا که وزرای ما همیشه هزار مسئله فردی و صنفی را بدوش می‌کشیدند و تنها یکی از مسائلشان مردم بود. وزرای ما همه چیز داشتند الا‌‌ همان جزیره را. والبته این «رفاقت» بود که دراغلب وزارتخانه‌ها جای «لیاقت» را گرفت تا وزرای ما راه آن جزیره را نپیمایند. &lt;br /&gt;هفت: همه قاضیان دستگاه قضا، وبویژه شیخ محمد یزدی و همین جناب آملی لاریجانی، که قانون را با ندانم کاری‌های خود دم در دستگاه پرآوازه‌اش روبه قبله خواباندند و گوش تا گوش سرش را بریدند تا عبرت تاریخ شود و هرگزدم ازحقوق مردم و حاجت‌های قضایی آنان برنیاورد. معتقدم نوازندگان با هرمهارتی که دارند، تنها بخشی از ظرفیت ساز‌ها را برمی کشند. روزی را تجسم کنید که ساز‌ها با همه استعدادشان به صدا درآیند. بهشت نه مگر آنجاست؟ جایی که نغمه‌ها، فضای مناسب وگوش شنوا بیابند. &lt;br /&gt;دستگاه قضایی ما نیز باید به یک چنین چشم اندازی دست می‌بُرد. که عدالت را از غربت بدر می‌آورد و غبارش می‌روبید و صدای دلنوازاورا بگوش جهانیان می‌رساند. نه اینکه براو زنگار بنشاند و جنازه‌اش را به گورعمیقی ازمذلت دراندازد و براو تلّی از تباهی فرو ریزد. برای خیلی‌ها رستگاری، زنگوله‌ای است تاهرکس به تناسب حال به آن تنه‌ای بزند و صدایی از او برآورد. برای دستگاه قضایی ما رستگاری درتعداد سنگهایی بود که می‌توانست از پیش پای مردمان بردارد که برنداشت. بلکه بالعکس، سنگ‌هایی سنگین به پای قانون ومردمان بست و به پایشان سنگ نیزکوفت. &lt;br /&gt;هشت: روحانیان، که باید مثل کبریت، درهمجواریِ آتش، کمر به خاموشی می‌بستند. ونه چون چوبِ‌تر. که تا شعله ورشدن فاصله بسیار دارد. خاطره‌ای که یک چوب ترازآتش دارد، به اشتعال او نمی‌انجامد. وگرنه جنگل‌ها با همین خاطره خاکسترمی شدند. دراین انقلاب، روحانیان ما خوش برآمدند اما بقدر همه عمرتاریخ، فرصت سوزاندند. روحانیان ما به کجا‌ها که می‌توانستند سربزنند و سرنزدند. دریغ که فرصت گذشت و روحانیان ما از قافله پرشتابِ شهامت و علم و فرصت سنجی و حق گویی و حق گرایی جا ماندند. &lt;br /&gt;کمی دیر شده اما چرا نگویم: تجاوز، حتماً درمعنای جنسی و مالی و سرزمینی‌اش متوقف نیست. تجاوز می‌تواند حتی درهمین کلمه‌ها صورت پذیرد. یک نویسنده درهرکجا که دروغ می‌نویسد، به حقِ کلمه‌هایی که برمی گزیند تجاوز می‌کند. روحانیان ما، هم به حقِ صنفی خودشان تجاوز کردند و هم به آن رسالتی که عهده دارش بودند. &lt;br /&gt;خلاصه اینکه: روحانیان ما هم خودشان را هدر دادند وهم دینی را که بنا برتبلیغش داشتند. شما یک منبرآزاد دراین سرزمین فلک زده نشان من بدهید تا من بدانسو شتاب کنم. منبری که پایه‌های آن از حق باشد و پله‌های آن از ادب و انصاف و بلندای آن از علم. حیف که زمان سپری شد و رفت. مگراین «خبرخوب» ی که من بنای گفتن آن دارم چاره سازی کند وروحانیان ما را برسرقراری که با خدا بسته‌اند باز بگرداند. وگرنه اگر زمان گذرکند، واین نیم فرصت نیز بگذرد، روحانیان ما باید برای همیشه بجای آب افسوس بنوشند و بجای نان حسرت بخورند. مباد درحق روحانیانی جفا کنم که با همه سلامتشان، ناگزیردرامتداد روحانیان جفاکار قرارگرفتند وازآسیب آنان خراش خوردند. روحانیانی که بغض در گلو، مفری برای واگشودن فهمشان نیافتند. &lt;br /&gt;نه: دستگاههای امنیتی، چه اطلاعاتی و چه سپاهی. ازاین روی که این دستگاه‌ها دراین سی و سه سال علاوه بربایستگی‌های حرفه‌ای که جای تقدیرنیز دارد، توانستند به بازتعریف مشتقاتی از معارف دینی دست یابند که پیش از آن برای مردمان تاریخ نامکشوف بود. معتقدم دستاوردهای اینچنینی این جماعت که ازیک نظام دینی برآمدند وبرسراین کشورآوارشدند، باید درکتاب دستاوردهای بکرجهانی ثبت و ضبط شود تا مبادا دیگران اینهمه فراورده را به نام خود بالا بکشند. جماعتی که قانون را درپوزخند، حق مردم درخمیازه، پاکدستی را درطنز، انصاف را درخارش، آبروی مردم را درمستراح، حریم‌های خصوصی را دراستکان چای، ادب را درعطسه، واموال مردم را درجیب خود فرو فشردند وآنچنان برآیندی ازسکرات یک دین آسمانی برکشیدند که مگرانبیا عظام با آن اتصالی که به کانون وحی داشته‌اند به ترمیم اینهمه هرزگی حریف شوند. &lt;br /&gt;ده: آن جماعت ازمردم که برسایرین جفا کردند. این جماعت با فریبکاری، با دروغ، با دورزدن قانون، با تطمیع دیگران، با ریاکاری، با بالاکشیدن حق این و آن، با رانت خواری و رابطه گرایی، با سکوت، با همراهی، وبا نفهمی‌های خود سهم تعیین کننده‌ای در تخریب شاکله کلی جامعه داشته‌اند. حضور اینان نیزدر جایگاه مخصوصی که من برای شنودن آن «خبرخوب» برساخته‌ام بسیارضروری است. &lt;br /&gt;واما آن «خبرخوب» &lt;br /&gt;حالا وقت آن رسیده است که ما و شما و این اشخاص واین جمعیت‌هایی که من پیشنهاد داده‌ام، و کسانی که خود جناب شما براین‌ها افزوده‌اید به جایگاه برآمدنِ آن «خبرخوب» برویم. محل مورد نظرمن، یک سالن سرپوشیده مثل سالن‌های ورزشی است. همه برسکو‌ها می‌نشینیم و شما ریاست جلسه را بعهده می‌گیرید. مقدمه «خبرخوب» اززبان جناب شما جاری می‌شود. اینکه: دوستان، بزرگان، هریک ازما درپدید آمدن نابسامانی‌های این سرزمین آسیب دیده دخیل بوده‌ایم. گرچه اوضاع زمینی و آسمانی این روزهای ما خوب نیست، اما ظاهراً خبرخوبی درراه است. ما هنوز به انت‌ها نرسیده‌ایم. ما راهنوز امید هست. تا مگردرحد مقدور، آبِ رفته بجوی بازبگردانیم. صدا و تصویرما اکنون بطور زنده از شبکه‌های داخلی و خارجی پخش می‌شود. ما امروز درقدمگاه تاریخی خویش ایستاده ایم….. &lt;br /&gt;کلمه‌ها نای بیرون خزیدن از گلوی مبارک شما را ندارند. ازادامه سخن بازمی مانید. به آقای هاشمی اشاره می‌فرمایید که رشته کلام را دردست بگیرد. شرمی غلیظ برچهره ایشان نشسته است. دل دل می‌کند اما او نیز پای برخاستن ندارد. به آقای خاتمی رو می‌کنید. که یعنی شما بیا و پشت این تریبون بایست وبا مردم ایران سخن بگو. آقای خاتمی چه بگوید؟ بگوید:‌ای مردم، من شرمنده‌ام که اوضاع کشوربدینجا انجامیده ومن بقدرسالهای مسئولیتم باید پاسخگوباشم؟ ازهرمرجع و روحانی و قاضی و وزیرومسئولی که می‌خواهید روبه مردم قرار گیرند و ازآنان بخاطرسال‌ها خسارت پوزش بخواهند، کسی شهامت برخاستن و پای پیش نهادن ندارد. که اگر می‌داشت، تا کنون از مردم عذرخواسته بود. &lt;br /&gt;نهایتاً منِ نوری زاد برمی خیزم تا این «خبرخوب» از گلوی من سرازیر شود و بقای ما و شما را تضمین کند وکشوررا ازهزار حادثه درکمین برهاند. ومن، اینگونه لب به سخن می‌گشایم: &lt;br /&gt;سلام به مردمان سرزمینمان ایران&lt;br /&gt;سلام به شما شیعیان و سنیان و مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان وبهاییان و درویشان و با دینان و بی‌دینان وبا حجابان و بی‌حجابان کشورمان ایران. سلام به شمایانی که با تبسم وهزار آرزو به روی ما آغوش گشودید و اداره این کشور را به ما سپردید و ما اما به امانت شما دست بردیم و تا توانستیم از آن برداشتیم یا امانت‌های شما را هدر دادیم و سوزاندیم و راه بجایی نیز نبردیم. &lt;br /&gt;سلام به دختران و پسران&lt;br /&gt;که تا چشم گشودید از ما ترشرویی و عصبیت و تحکم و محدودیت دیدید و ناگزیردم برنیاوردید.‌ای من فدای مظلومیت شما که بدست پرشقاوت ما جوانیتان ازکف رفت و ما مجالی برای سخن گفتن و اعتراض بشما ندادیم. ما شیعیان، مظلومیت را درکربلا می‌جوییم. وحال آنکه سال‌ها شما مظلومانه درکنارما بوده‌اید وچشم ما لیاقت رؤیت جمال شما را نداشت.‌ای جوانان سرزمینمان ایران، این من، نوری زاد، مرا بگیرید و به تقاص سال‌ها فریب و آسیب و غارت، بند از بندم بگسلید. بخاطرجوانی نابی که از شما ضایع کردم به صورتم تف کنید. بخاطرشادمانی و شادابی‌ای که از شما دریغ داشتم، گریبانم بگیرید و ازهم بدرید. بخاطرحقی که از شما در اجتماع ومجلس و دولت و دستگاه قضا تباه کردم، شماتتم کنید و از من روبگردانید. &lt;br /&gt;من شما را بخاطر یک اعتراض ساده به زندان انداختم و درسلولهای انفرادی شما را بدست هیولاهای خود سپردم تا برشما شنیع‌ترین رویه‌های غیرانسانی فرو ریزند. من، نوری زاد، جوانی شما را سوختم.‌ای آتش برمن گوارا که سوختن شما را دیدم و ضجه‌های شما را شنیدم و از شما رو برگرداندم. آیا مرا می‌بخشایید؟ این من، قاتل و شکنجه گرو غارتگرو مانع رشد و شادابی شما، آیا می‌توانید به صورت من بنگرید و به من بگویید: بخشیدیمت؟ مرا ببخشایید‌ای دلسوختگان. من امروز ازهرخطایی که مرتکب شده‌ام پشیمانم. مرا به سرنوشت و بیچارگی ظالمان احالت مدهید. من خود برخطاکاری خویش معترفم. پوزش مرا بپذیرید و از من درگذرید. گرچه خود نمی‌دانم اگر بجای شما بودم، واینهمه آسیب از کسی دیده بودم، مرا آیا شجاعت بخشودن او بود یا نه. اما شما بزرگی کنید و مرا ببخشایید. شما را به جوانی‌ای که از شما تباه کردم سوگند، مرا نفرین مکنید. من امروز دلشکسته‌ام. از تجسم جفاهایی که برشما روا داشته‌ام. از آسیب‌هایی که برشما بارانده‌ام. به من رحم کنید. به کسی که به شما رحم نکرد. &lt;br /&gt;سلام به بانوان این سرزمین زخمی&lt;br /&gt;شما سرسلسله آسیب دیدگان این سرزمین زخمی هستید. ما بلافاصله پس از بعهده گرفتن سکان این کشور، به اول کسانی که جفا کردیم شما بودید. به اجبار شما را به رعایت حجاب مجبور کردیم و عبوس‌ترین چهره‌ها را برای برخورد با شما بکارگماردیم. شما را درامتداد یک باورغلط تاریخی، ناقص و رشد نایافته دانستیم وراه حضوردربخشهایی از جامعه علمی واجتماعی کشوررا برشما بستیم. از اینکه یک بانو با همه شرافت و علم و شایستگی‌اش به مقامی ومسئولیتی درآید تنمان لرزید. درمحافل رسمی و حکومتی، همه جا بانوان چادری را برسایرین برتری دادیم. و دراین می‌ان، به سلامت فکری، وبه شرافت علمی، وبه برتری‌های مدیریتی بانوان کم حجاب اعتنایی نکردیم. اکنون این ما، این من، مرا و مارا ببخشایید. بخاطربزرگواری‌ای که درشما هست و درمن نوری زاد نبوده است. مرا از آن روی ببخشایید که اکنون پشیمانم. از جفاهایی که برشما باریدم. ازخطاهایی که مرتکب شدم. ازنسبت‌های ناروایی که به مقام شامخ شمایان روا داشتم. ازسنگهایی که پیش پای شما وانهادم. وازاینکه قدر شمایان را ندانستم و راه را بررشد و برآمدنتان بستم. به صورت من بنگرید و حلالم کنید. مرا به آخرت و حساب و کتاب خدا حوالت مدهید. اگر می‌توانید درهمین دنیا، درهمین اکنون مرا ببخشایید. &lt;br /&gt;سلام به پیروان سایر مذاهب و مسلک‌ها&lt;br /&gt;آزادی و فراغت و حضور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی سالهای پیش از انقلاب شما بسیار بیشتربود. اما شما پا به پای ما درسرنگونی رژیم سابق همراهی کردید تا مگر به افق مطلوب تری چشم وا کنید. ما به شما فراوان ظلم کردیم. جوری که راه ورود شما را به دستگاه‌ها و ادارات و سایر منصب‌ها بستیم. وشما را چاره‌ای باقی نگذاردیم الا پذیرفتن هرآنچه که ما به شما تحکم می‌فرمودیم. شما را واداشتیم که تمایلات دینی ما را رعایت کنید. وخود ما هرگز به شما اجازه ندادیم تمایلات دینی و سنتی خود را آشکار کنید. چهره‌ای که ما از دین خدا آراستیم، برخلاف شما که نرم و مصلحانه‌اید، خشماگین و عبوس و آکنده ازهیاهوبود. ما همسایگان دینی خوبی برای شما نبودیم. ما را بخاطر روح مصلحانه‌ای که از آسمان خدا دریافته‌اید، ببخشایید. ما دلهای شما را شکستیم. وراه ورود شما را به اجتماع مطلوبتان بستیم. ما هرگز شما را انسانهای انتقامجو ندانسته‌ایم. پس ازما انتقام مگیرید و از خطاهای ما درگذرید. &lt;br /&gt;سلام به فرهیختگان و تحصیلکردگان و متخصصان و دانشجویان و اهالی فرهنگ و هنر&lt;br /&gt;رفتارما با شما نیز خوب نبود. زاویه تنگی که ما از آن به جهان می‌نگریستیم، هرگز به ما اجازه نداد شما را بفهمیم و درکنار دغدغه‌های شما قرار گیریم. ما عرصه‌های حضور شما را درهم فشردیم. با گسیل اوباشان مذهبی به محافل علمی شما اجازه ندادیم فرزانگی و فرهیختگی دراین کشورپا بگیرد. چرا که درآن صورت، خود ما، با سواد کمی که داشتیم، از شما عقب می‌ماندیم و سخنی برای شما نداشتیم. ما جایگاه علم را درکشورمان خفیف ساختیم. وبه راهی که شما مشفقانه نشانمان می‌دادید درنیفتادیم. ومحیطی برای دانشگری و آراستگی‌های هنری نپرداختیم. راه گلوی دانش و هنرشما را بستیم و قدر شمایان را خوار فرمودیم. بخاطر بزرگی‌ای که درشما نهادینه است، وبخاطرخشمی که درشمایان نیست، وبخاطرادبی که ازشما برمی جوشد، وبخاطرفردایی که چشم به راه شماست، ازما درگذرید. ما خود بخاطر اخم یک نفر، سال‌ها براو تنگ گرفتیم، پس به شما حق می‌دهیم که دربخشایش ما به تأمل بنشینید. &lt;br /&gt;سلام به کارگران و کشاورزان و صاحبان مشاغل&lt;br /&gt;جفای ما به شما کم نبود. ما شأن تولید را برزمین گرم ندانم کاری زدیم. انرژی و غیرت و توانمندی‌های شما را به حاشیه راندیم. شما را به آوارگی و مهاجرت از جایی به جایی و از این شغل به شغلی دیگر درانداختیم. محصولی را که شما به راحتی درهمین داخل تولید می‌کردید، جلوی چشم شما از خارج وارد کردیم واجازه دادیم دامنه ورشکستگی‌های شما گسترش یابد. درمسیراین بی‌تربیتی بزرگ، اکنون ما به چنان تنبلی ملی درافتاده‌ایم که مگر جوانان و پیران افغانی زیرپای ما را بروبند و دیوار کج خانه‌مان را راست کنند. مرا و مارا ببخشایید و از خطاهای بیشمار ما درگذرید تا مگر «فردا» با همه ظرافت‌هایش به روی بُهت زده ما لبخند بزند و ما را از این سردرگمی بدر ببرد. &lt;br /&gt;سلام به پدران و مادران و خانواده‌های شهدا&lt;br /&gt;ما فرزندان شما را فرسودیم. و‌گاه به بهانه‌های سست آنان را به زندان انداختیم و راه تحصیل و معیشت آنان را بستیم. جمعی از آنان را – بی‌آنکه فرصتی برای دفاعشان قائل شویم – کشتیم. قدرشهدای شما را ندانستیم. فرزندان شما برای برپایی برازندگی‌های جامعه به دل حادثه زدند تا اینجامعه از دروغ و نفرت و دزدی تهی باشد. تجلیل ازمقام شهید به این نیست که با چند پوس‌تر و چراغ چشمک زن به استقبال سالروز شهادتشان برویم. تجلیل از شهدا، روفتن زشتی از صورت جامعه است.‌‌ همان که ما هم فراموشش کردیم وهم خود درتکثیرآن دخیل شدیم. می‌دانم انتظار بخشایش از شما دلشکستگان دشوار است. اما شما را به رفتگانتان سوگند، ازما بگذرید تا دیگران بیاموزند دراوج نفرت ازجماعتی که به شما ظلم کرده‌اند و به دل شما داغ نشانده‌اند، می‌شود درگذشت وبخشود و برای همیشه ریشه کینه‌های تمام نشدنی را برآورد و به دور انداخت. شما آموزگارآن برکتی باشید که ما شعارش را دادیم و بدان عمل نکردیم. &lt;br /&gt;سلام به کودکان و نوجوانان&lt;br /&gt;به آنانی که ما بسیاری ازفرصت‌ها و شایستگی‌ها و سرفرازی‌ها وسرمایه‌هایشان را ازهمین حالا به باد داده‌ایم. به آنانی که قرار است مردان و زنان بالغ و رشد یافته فردای ما باشند. به آنانی که تا آمدند بخندند و کودکی کنند، با عصبیت‌های ما مواجه شدند و به لاک کودکی خویش فرو خزیدند. شما نیز دست بخشایش به سرما بکشید. شمایی که هنوز با لبخند و با دلهای صاف و صیقلین همجوارید. شمایی که هنوز با کینه و نفرت بیگانه‌اید. &lt;br /&gt;سلام به قهرکردگان و مهاجران&lt;br /&gt;جفای ما بشما کم نبوده و نیست. شما از کشورخود بیرون نرفتید، بلکه از مسیرتوفان جهل ما بدر شدید. کدام عاقل به کشورش پشت می‌کند؟ وکشورش را با هزار هزار کارِ برزمین مانده بجای می‌گذارد و به دیاری دیگر می‌کوچد؟ شما را تاب جهالت ما نبود. رفتید تا مگربعد‌ها به میهن خود بازآیید. چرا که درهیچ کجا – گرچه دربهشت روی زمین – دلتان آرام نخواهد گرفت.‌ای من خاک پای شما درآن لحظه‌هایی که از سوزدلتنگی می‌سوختید و ما را فهم سوز شمایان نبود. عزیزان، ما شما را تاراندیم با صفت‌های گوناگون. از لامذهب و جاسوس و روشنفکر و بی‌وطن و اجنبی گرا و خود باخته و غربزده و بی‌غیرت، تاهرزه وهرجایی و خود فروش. &lt;br /&gt;شرممان باد از این همه جفایی که برشما رفت و ما هیچ فرصتی برای ترمیم این همه جفا به شما ندادیم. اموال وسهم شما را ازاین کشوربالا کشاندیم و با اسلحه‌ها و زندان‌هایمان برای شما دخمه‌های مخوفی از ترس پرداختیم تا مگر خیال بازآمدن به ذهن شما خطور نکند. شما مگر از ما چه می‌خواستید؟ می‌گفتید: این حق قانونی هرایرانی است که درهمه دستگاه‌ها حضورداشته باشد و به تناسب شایستگی‌هایش مسئولیت پذیرد. می‌گفتید: چرا باید کودن‌ها و نورچشمی‌ها برکشیده شوند و دیگرانی که برترند، عقب رانده شوند. شما آزادی می‌خواستید. می‌گفتید: این حق هرایرانی است که اعتراض کند. راهپیمایی کند. واعتراضش را به گوش مسئولین برساند. اکنون این ماییم. خستگان و جفاکاران و ترشرویان و غضب کردگان. آیا هنوز الفتی ازبخشایشگری با شمایان هست؟ حتماً هست. پس ازخطاهای ما درگذرید و راه آشتی واکنید تا مگر این فرصت‌های باقیمانده را با شما و با برآمدن شما مدیریت کنیم. چه با حضورما وچه بی‌حضورما. &lt;br /&gt;سلام به بیکاران و معتادان&lt;br /&gt;کشوری که برسرهزار ثروت ملی خیمه بسته، چرا باید اینهمه بیکار و معتاد و ورشکسته داشته باشد؟ سهم شمایان ازاین همه ثروت ملی کجاست؟ ما با سرمایه‌های شما چه کرده‌ایم؟ به کجا‌ها به دست باد سپرده‌ایم؟ وچرا باید دست شما از معیشت وکارو سلامت تهی باشد؟ جزاینکه دستیابی به مقام نخست اعتیاد درمیان همه کشورهای جهان تنها ازاین روی نصیب ما شده است که ما سرمان بجایی دیگر گرم بود و دلمان درهوای مطلوبی دیگر خوش بود. وگرنه کدام کشور به ذخایرانسانی‌اش ایچنین جفا می‌کند که ما کردیم. ایکاش درشما اینهمه نفرت پا نمی‌گرفت و می‌توانستید از خطای ما گذرکنید. اینک این ما، ورشکستگان واقعی. آنانی که سی و سه سال برشما سواربودیم و برگرده‌های شما بارنهادیم و به شخصیت انسانی شما چیزی نیفزودیم. بلکه از شخصیت انسانی و هویت این جهانی شما فرو کاستیم. راستی آیا از ما درمی گذرید؟ &lt;br /&gt;رهبرگرامی، &lt;br /&gt;من به نیابت از جناب شما و همه مقصران این سالهای پس از انقلاب، با آسیب دیدگان سخن گفتم. «خبرخوبِ» من همین است. اینکه رخ به رخِ این مردم تحقیرشده و توسری خورده بایستیم و ازآنان پوزش بخواهیم و دلجویی کنیم. این تنها راه بازگشت ما به عرصه برقراری است. چه اینکه مردمان ما را بخواهند یا نخواهند. مهم فرابردن این رسم پوزشگری است.‌‌ همان خصلت مؤکدی که انبیا برآن تأکید ورزیده‌اند. که اگر خطا کردیم، پوزش بخواهیم و درجهت پاکسازی خطا قدم برداریم. شما را بخدا از این خیرخواهی بزرگ عبور نکنید. واین سخن مرا به حساب سخن یک بریده و پشت کرده به نظام نگذارید. ما وشما روزهای سختی پیش رو داریم. تنها راهی که ما را دراین بحران ویرانگر مدد می‌رساند، دلجویی ازمردمان است. کورشوم اگر شأن و منزلت شما را با این نوشته خفیف خواسته باشم. شما با بها دادن به این توصیه، قد می‌کشید و سربرمی آورید و به دل‌ها پای می‌گذارید. مهم‌‌ همان قدم نخست است. یک یاعلی بگویید و ازجا بربخیزید. یاعلی! پنجم بهمن ماه سال نود&lt;br /&gt;بدرود تا جمعه‌ای دیگر&lt;br /&gt;با احترام و ادب: محمد نوری زاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://up98.ir/upload/server1/801c6xl3rfwviggjgiw9.pdf" target="_blank"&gt;دانلود این نامه در فرمت PDF&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-7544486503293300373?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7544486503293300373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7544486503293300373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/01/20th-letter-nurizad-to-khamenehee.html' title='بیستمین نامه نوری زاد به خامنه ای (یک خبرخیلی خیلی خوب!)'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-4159739875152752011</id><published>2012-01-23T01:13:00.002+03:30</published><updated>2012-01-23T01:13:47.875+03:30</updated><title type='text'>نامهٔ تکان دهندهٔ یک پزشک جوان ایرانی به خامنه‌ای</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;به نام او که به محمد (ص) گفت بنویس&lt;br /&gt;باسلام خدمت رهبر انقلاب&lt;br /&gt;از ابتدا بایستی مرا ببخشید که شما را با صفات دور و درازی که مرسوم است خطاب نکردم و قصد دارم وقت گرامی شما را بگیرم اما به عنوان کسی که از نسلی است که ماحصل انقلاب است و در جنگ متولد شده و با اقتصاد جنگ بزرگ شده و با دفتر کاهی به مدرسه رفته و با اجناس کوپنی تغذیه شده و با کنکور سهمیه‌ای به دانشگاه رفته و اکنون پزشک است به خودم اجازه دادم که این حق را برای خودم قائل شوم و چند دقیقه‌ای رهبرم را به پای صحبت‌های خود بنشانم. &lt;br /&gt;جناب آقای خامنه‌ای&lt;br /&gt;فکر نکنم از سال ده شصت که من به دنیا آمدم و اوج پیشرفت سیاسی شما بود، به دلیل مشغله سیاسی وقت کرده باشید و به نسل ما نیم نگاهی کرده باشید لذا در این فرصت اندک به اجمال خودم را معرفی می‌کنم تا باهم نگاهی به پدیده دین گریزی در جوانان جامعه که ماحصل سیاست‌های اتخاذ شده در سالهای اخیر است بیاندازیم. &lt;br /&gt;من در خانواده‌ای به دنیا آمدم که مادرم تنها برادرش را در جنگ تحمیلی از دست داده بود. مادربزرگم فقط به این دلیل که جنگ حق علیه باطل بوده و اینکه به گفته روحانیون و سران انقلاب، شهادت در جنگ بهای زنده نگه داشتن اسلام است فرزندش را راهی جبهه کرده بود و پس از شنیدن خبر شهادتش از غصه دق کرد. بگذریم… من با مکتب القرآن شروع به تحصیل کردم و در ۷ سالگی مؤذن مسجد شدم. آن زمان را فراموش نمی‌کنم که دهه فجر چه باشکوه بود در مدرسه. هنوز تصویر امام پای ثابت روزنامه دیواری‌های دهه فجر بود. فانوس‌ها و چراغانی‌های مدرسه همه خبر از شادی بچه‌ها می‌داد… بچه‌هایی که گویی خبر از آینده خود ندارند. بعد‌ها در آزمون ورودی مدرسه استعدادهای درخشان شهرمان قبول شدم. ۴۰ نفر بودیم که شروع به تحصیل کردیم. ریاست سازمان با روحانی بود به نام حجت الاسلام اژه‌ای (البته از زمین تا آسمان با اژه‌ای که این روز‌ها اسمش سر زبان هاست فرق داشت). دید من را نسبت به روحانیت بیش از پیش باز کرد. انسان فرهیخته‌ای بود و همه جوره به فکر استعداد پروری. یادم می‌آید که‌‌ همان دهه فجر‌‌ همان سال‌ها بود که برای اولین بار سخنرانی امام در نوفل لوشاتو را شنیدم که می‌فرمودند: در حکومت اسلامی کومونیست هم جایگاه خودش را دارد، نهضت آزادی هم جایگاه خودش را دارد، هر کس می‌تواند آزادانه دیدگاه خودش را بگوید» و من به خودم می‌بالیدم که در چنین کشوری زندگی می‌کنم. راستی صحبت را آن سخن امام شد. شما از هم کلاسی آن روزهای من ندارید؟ تعجب نکنید می‌شناسید او را. اگر شما هم نشناسید اگر سراغی از دوستان وزارت اطلاعات بگیرید حتماً خبری از او دارند. اسمش کوهیار گودرزیست. دانش آموز روزنامه نگار آن روز‌ها و دانشجوی هوافضای دانشگاه صنعتی شریف در سالهای بعد و فعال سیاسی و ساکن زندان اوین سالهای بعد‌تر. یادتان آمد؟ اگر هنوز هم یادتان نیامده اجازه بدهید اندکی از زندگی او بگویم. کوهیارفرزند پدری کومونیست بود.‌‌ همان کمونیست‌هایی که به گفته امام قرار بود جایگاه خودشان را در انقلاب داشته باشند. اما به دلیل تهدیداتی که از سوی کانون قدرت برای پدرش وجود داشت درست زمانی که مادر کوهیار، کوهیار را حامله بود، ترک وطن کرد و مادرش ماند و بچه‌ای که هیچ کس نمی‌دانست چه سرنوشتی در انتظارش است. پس انقلاب ما از ابتدا راه را کج رفت. رهبر عزیز، از کوهیار گفتم… همواره بر این عقیده بودم بر خلاف آنچه برخی می‌گویند شما بر تمام اتفاقاتی که بر این خاک می‌گذرد اشراف دارید. آیا می‌دانید که ۱۲۰ روز است که مأموران وزارت اطلاعاتتان کوهیار و مادرش را ربوده‌اند؟ بدون هیچ حکم و سندی، و بدون هیچ دادگاهی…. پس به من حق بدهید که وقتی داستان عدل علی را کنار عدل سید علی می‌گذارم سردرگم شوم. بپذیرید که داستان کوهیار و اثر مهر بر پیشانی آقای اژه‌ای (سخنگوی قوه قضاییه، و نه ریاست اسبق سازمان استعدادهای درخشان) و آقای مصلحی مرا و جوانان نسل مرا از اسلام گریزان می‌کند. راستی هیچ از نحوه دستگیری مادر کوهیار شنیده‌اید؟ می‌دانید یک روز عصر که وی در منزل مشغول حمام بوده سربازان به اصطلاح گم نام امام زمان و مأموران اطلاعات شما به خانه ایشان ریخته و وی را دستگیر می‌کنند؟ والله که نمی‌توانم ماجرای خلخال دزدیده شده از پای زن یهودی را در کنار این ماجرا بگذارم و هضم کنم که روحانیون این مرز و بوم را چه شده. برگردیم به مدرسه…. روزی با چند نفر از دوستان که مطالعه بیشتری داشتم صحبت می‌کردم که یکی از آن‌ها از اعدام‌های سال ۶۷ گفت. یکی از اقوامشان را در آن سال‌ها اعدام کرده بودند. باورم نمی‌شد. این‌‌ همان اسلامی بود که قرار بود ما را به جایگاه انسانی برساند؟ و بعد‌ها که بیشتر خواندم و بیشتر سردرگم شدم. شما راهنماییم کنید. شما که آن سال‌ها را باید خوب یادتان باشد. به هر حال روزگار گذشت و من و دوستانم علیرغم همه تبعیضات حاکم بر سیستم آموزشی وارد دانشگاه شدیم.‌‌ همان سال‌ها بود که دولت خدمتگزار که ارادت متقابلی نسبت به شما دارد بر سر کار آمد. در اولین قدم‌ها تیشه خود را به ریشه مدارس پرورش استعدادهای درخشان نشانه رفت اما دل مشغولی من این روز‌ها نابودی آن مدارس نیست، که نابودی تک تک دانش آموزان سالهای قبل این مدارس غصه‌ای بس بزرگ‌تر است. می‌دانید چند نفر از آن ۴۰ در حال حاضر ایران را ترک کرده‌اند و در بهترین دانشگاه‌های دنیا مشغول به تحصیلند و بهترین امکانات را در اختیارشان قرار داده‌اند؟ بیش از ۲۰ نفر. البته به گفته دوست قدیمی شما و رئیس شورای نگهبان جناب آقای جنتی اگر نیمی از نخبگان هم بمانند کافیست…&lt;br /&gt;حضرت رهبر، من با تمام اعتقاداتی که داشتم در انتخابات سال ۸۸ در مقابل سیل عظیمی از سؤالات قرار گرفتم که هیچ کس جوابگوی آن‌ها نشد… حتی شما. یادتان که می‌آید در آن نماز جمعه چگونه مسئولیت خون من و دوستانم را بر عهده دوستان دیروز و دشمنان امروزتان حواله کردید. چندی بعد در اعتراضات روز دانشجو در محیط دانشگاه بد‌ترین توهین‌ها و برخورهای فیزیکی از طرف مأموران حراست و بسیج دانشجویی به من و دوستان دانشجو شد اما هیچگاه روح شما مانند آذر ۷۸ جریحه دار نشد. بهترین دوستانم در مصاحبه‌های آزمون‌های دکتری به دلیل آنکه التزام به شما نداشتند از تحصیل محروم شدند.&lt;br /&gt;راستی یک خاطره برایتان بگویم. سال‌ها قبل معلمی داشتم که در کانون آموزش زبان تدریس می‌کرد. از هم وطنان خوب زرتشتی بود و بسیار انسان تحصیل کرده‌ای بود. هر از گاهی از جفاهایی که بر هم کیشانش می‌شد گله می‌کرد. می‌دانید سرنوشتش چه شد؟ دخترش در آزمون کار‌شناسی ارشد به دلیل اینکه پدرش مخالف نظام است رد شد، خودش مدتی توسط سربازان گمنامتان ربوده شد و به وضع جسمانی اسفبار و باورنکردنی پس از مدتی طولانی، در حالی که هیچ آثاری از آن انسان وارسته قبلی دیده نمی‌شد در گوشه‌ای از بیابان‌‌ رها شد و چندی را در جنون گذراند و نهایتاً با خودکشی به زندگی خود پایان داد. آری اینست جایگاه کمونیست و نهضت آزادی و اقلیت مذهبی و دانشجوی مخالف و هر بنی بشری که کلمه‌ای خلاف آنچه شما خواسته باشید را به مخیله‌اش راه دهد. &lt;br /&gt;راستی از محضر شما چند سؤال دارم: چه می‌شود که هم وطنان اهل سنت ما اجازه احداث مسجد در پایتخت را ندارند؟ چه می‌شود که هم وطنان یهودی ما از حداقل حقوق انسانی در این خاک محرومند؟ چه می‌شود که کوهیار و کوهیار‌ها بهترین سالهای عمرشان را در بد‌ترین نقطه‌ای که تصورش هم ممکن نیست می‌گذرانند و از تحصیل محروم می‌شوند؟ شما می‌دانید من جواب پیرمردی را که رگش را زده بود چون شرم داشت به زن و بچه‌اش بگوید از خرید نان ناتوانست، و از من دلیل امید به زندگی را جویا بود، چه باید بدهم؟ به نظر شما اگر مادربزرگم زنده بود باور داشت که با شهادت پسرش اسلام زنده مانده است؟&lt;br /&gt;در پایان باید هشدار بدهم که اگر اوضاع بر همین منوال ادامه یابد، اگر حضرات همچنان چشم بر نابودی این نسل بسته و به مال اندوزی و آتش افروزی در دنیا بنشینند، اگر همچنان دلخوشی حضرات این باشد که نیمی از نخبگان باقی بمانند کافیست، اگر همچنان جای نخبگان کشور زندان اوین باشد و جای دزدان گردنه بر مسند امور، دیری نخواهد پایید که دست روزگار روی دیگر سکه را نیز به شما نشان خواهد داد. هرچند نومیدی تمام فضای مملکت را گرفته و دولت از هیچ تلاشی برای نابودی کشور فروگذار نکرده و من و سایر جوانان هیچ اثری از آینده‌ای روشن در محیط سیاسی و اجتماعی جامعه نمی‌بینیم، اما همچنان بر این عقیده‌ایم که اگر راه نجاتی هست از داخل کشور می‌گذرد و چرا شما در این مسیر همراه با ما سوار بر کشتی نجات نشوید و از این طوفان بلا گذر نکنید؟ به ملت رو کنید تا با چشم خود ببینید چگونه آغوششان را به روی شما باز می‌کنند. رهبر عزیز از ملت عذربخواهید تا مباد آن روز که ملت نام شما را به عنوان مردود تاریخ بر قلب‌هایشان حک کنند. &lt;br /&gt;والسلام&lt;br /&gt;یک پزشک جوان&lt;br /&gt;۲۵/۹/۹۰&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-4159739875152752011?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/4159739875152752011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/4159739875152752011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/01/pezeshk-to-khamenehee.html' title='نامهٔ تکان دهندهٔ یک پزشک جوان ایرانی به خامنه‌ای'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-8807091640808097943</id><published>2012-01-23T01:02:00.002+03:30</published><updated>2012-01-23T01:26:18.368+03:30</updated><title type='text'>حمایت قاطع غلامعلی رجایی از سردار علایی: بازی را خاتمه دهید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بالاخره نوبت به علایی رسید!&lt;/div&gt;باز جاری در دریای عشق شدم و نیمه گمشده‌ای که در سرزمین علی و فرزندانش دارم با نزدیک شدن اربعین حسین، حسینی که همه چیز من، وحجت حریتم در برابرهرچه ستم است نیمه دیگرمرا به سمت خود کشید ومن درعراق مه‌مان دو برادری شدم که تا دنیا دنیاست، صحنه زیبا و بی‌نظیربا هم بودن این دو برادر درکنارهم در یک زمان تکرار نخواهد شد. &lt;br /&gt;با چشمانی پراشک و دستهایی خالی ولبانی مترنم به دعا برای رهایی دوستانی که به جرم حریت درحبس وحصرند وجرمشان چون دیگران عافیت ننشینی و زندگی را کاسبی نکردن است، همان‌ها که از دوست ملامت می‌کشند وخوشند، باده رنج می‌نوشند و سرحالند، در بهترین نقاط عالم به دعا ایستادم و شرمنده از بودنی این چنین. &lt;br /&gt;دیروزجمعه که آخرین ساعاتم را درنجف اشرف که با حضور میلیون‌ها زائرکه با پای پیاده خود را به این شهر می‌رساندند مهیای برگزاری ایام ارتحال رسولخدا بود می‌گذراندم، فرزندم به من تلفن زد وازجوی که علیه برادرآزاده‌ام مبارز بی‌نظیر دورانهای قبل از انقلاب و جنگ واین سالهای سخت ترازجنگ، جناب دکترحسین علایی ایجاد شده، سخن گفت. &lt;br /&gt;امروز شنبه اول بهمن که پس از ۷ ساعت تاخیر در پرواز نجف به تهران شرکت هواپیمایی تابان که با یک عذر خواهی خشک و سرد خلبان ماست مالی شد خسته وبی خواب به تهران رسیدم بدون استراحتی هرچند کوتاه یکراست به سراغ خبر‌ها رفتم، با دیدن نامه ۱۲ سردار سپاه و تصاویر تجمع خود جوش! لباس شخصی‌ها مقابل درب منزل ایشان درمنطقه حفاظت شده سرداران ارشد سپاه در شهرک شهید کلاهدوز درانتهای خیابان پیروزی، آه از نهادم برآمد که بالاخره نوبت تنگ بینی‌ها وتنگ نظری‌ها و یکسویه نگری‌ها و... به آقاحسین علایی هم رسید و شاید هم چه دیر! &lt;br /&gt;خود ایشان مقاله‌ای را که بمناسبت قیام ۱۹ دی در روزنامه اطلاعات نوشته بود قبل از سفربه من داد. ازاین ناصحانه‌تر نمی‌شد نوشت. از سیاق مطلب بر می‌آمد نیم نگاهی در نقد دلسوزانه رفتارحاکمیت موجود داشته است. &lt;br /&gt;تاریخ را برای تاریخ نوشتن، و نه عبرت گرفتن، از آن خیانت است و دکترعلایی درآن نوشته همچنانکه بعد‌ها نوشت با اعتقاد به نظام و ولایت فقیه، نسبت به برخی رفتار‌ها هشدارهای بجایی داده بود. &lt;br /&gt;افسوس که جان پیام کلام علایی در میان لابلای اتهامات وایراداتی از جنس حرفهای حسین شریعتمداری که مثلا چرا به جای شهید از تعبیر کشته استفاده کرده و...! و نامه ۱۲ سردارشنیده نشد. جامعه و به تبع آن حاکمیتی که نتواند امثال حسین علایی- با آن همه سوابق روشنی که خیلی‌ها که برمساند و مسولیت‌های نظام نشسته‌اند وسخن در خطبه‌ها وغیر خطبه‌ها به وعظ ونصیحت مردم می‌رانند، حتی غبطه داشتن یک دقیقه آن را می‌خورند- را تحمل کند یا به تاریخ پیوسته‌اند و یا خواهد پیوست وازآن‌ها جز نامی غیر نیک باقی نخواهد ماند. &lt;br /&gt;باید دید اشکال در کجاست که وقتی بعضی در تخطئه رفتار و حاکمیت مطلقانه و مستبدانه قذافی معدوم ایراد می‌گیرند بعضی آن را کنایه‌ای متوجه داخل می‌دانند؟ &lt;br /&gt;بجای اینکه قلم را از دست امثال علایی نوری زاد خزعلی و.. بگیریم باید رفتار خودمان را درست کنیم تا این نقد‌ها نوشته نشود. &lt;br /&gt;گیرم که تمام نقد ونتیجه گیری دکترعلایی درآن نوشته متوجه بعضی مواضع و رفتارهای اخیر رهبری باشد، کجای این کار اشکال دارد؟ کجای این کار خلاف قانون است؟ &lt;br /&gt;مگر رهبری خود را فارغ از نقد می‌داند و باید بداند و یا دانسته است؟ &lt;br /&gt;اگر اینگونه باشد معلوم می‌شود دایره خط قرمز‌ها درجمهوری بعد ازامام، چنان تنگ شده که حتی امثال علایی که از بانیان این نظام مقدسند هم نمی‌توانند زبان به سخنی ناصحانه بگشایند. &lt;br /&gt;چرا به این سمت نرویم که بجای اتهام وتهمت وطعنه و ... به علایی اگر در نقد او ازحاکمیت اشکالی می‌بینیم، همانند خود او دستی به قلم ببریم وجواب بدهیم. &lt;br /&gt;بردن عده‌ای جوان احساسی و کم اطلاع - که مطمئنم بسیاریشان حتی مقاله علایی را نخوانده اند- به در خانه این سردار افتخارآفرین اسلام وایران درشهرک شهید کلاهدوز ونگران کردن اهل وعیال او، که دور از رسم جوانمردی است، دردی را دوا نمی‌کند وعلایی وامثال او را از راهی که برگزیده‌اند باز نمی‌دارد. دکترعلایی یک مبارز نخبه انقلابی و یک استاد فرهیخته دانشگاه است که بدلیل شایستگیهای اخلاقی وعلمی ومدیریتی فراوانش حتی از نظر من شایستگی ریاست جمهوری این کشور را دارد. مگرمی شود او را نادیده گرفت؟ &lt;br /&gt;اینکه دکترعلایی با اینکه در کسوت نظامی‌گری است، دست به قلم می‌برد و با دانستن همه تبعات آن شجاعانه نقد ناصحانه حاکمیت می‌کند بهترین گواه سلامت وآزادگی ودانایی و وظیفه‌شناسی اوست. &lt;br /&gt;تا آنجا که من او را می‌شناسم با اینکه می‌توانست ومی تواند در ساحل امن بی‌خیالی وبا دیده بربستن برحقایق تلخ جامعه مانند دیگر سرداران وعلما واندشمندان واستادان ساکت وصامت درسش را بدهد وعزیز باشد! اما این راه را به رغم همه منافعش درپیش نگرفت و نخواهد گرفت. هیهات که بزرگ زاده‌ای همچون علایی اهل عافیت باشد وخود را به عافیت بفروشد. علایی‌ها اگراهل عافیت بودند دردوران طاغوت وجنگ و.. عافیت را برمی گزیدند ومثل بعضی‌ها درس و ترس! کار و بار و.. را بهانه می‌کردند. عجیب است که برای بعضی هنوز این حقیقت مسلم درک نمی‌شودکه باید اندیشه را با اندیشه پاسخ داد نه با لشکر کشی. بنظرمی رسد با اینکه زمان زیادی از تاریخ مصرف این لشکر کشیهای‌گاه و بیگاه بعنوان تجمعات خودجوش گذشته است اما بعضی این را درنمی یابند. &lt;br /&gt;حالا چرا دست اندرکاران این حوادث متوجه این حقیقت نیستند، خدا می‌داند! بنظر می‌رسید هوش آقایان بیشتراز این باشد. &lt;br /&gt;اگر این تجمعات خود جوش است&lt;br /&gt;- زمان آغاز تجمع را چه کسی به اطلاع شرکت کنندگان می‌رساند؟ &lt;br /&gt;- دوربینهای فیلمبرداری را چه کسی از زمان و مکان تجمع خبردار می‌کند؟ &lt;br /&gt;- عکسهای متحدالشکل رهبری و‌گاه امام را چه کسی با خود به محل تجمع می‌آورد و به دست افراد می‌دهد؟&lt;br /&gt;- شعارهای از پیش آماده شده را چه کسانی سفارش می‌دهند، تهیه می‌کنند، به دهان افراد می‌گذارند؟ &lt;br /&gt;اسپری‌های غالبا به رنگ مشکی! - که در واقعه مسخره مثلا تصرف چندساعته سفارت انگلیس هم نمونه‌اش را دیدیم- چه کسانی تهیه و بدست افراد می‌دهند؟ حالا یکباراز اسپری قرمزهم استفاده کنند بد نیست! &lt;br /&gt;آیا زمان آن فرا نرسیده است که دیگربه این بازی‌ها خاتمه داده شود؟ &lt;br /&gt;در سال ۸۸ که اوج این تجمعات خودجوش بود! دوستی می‌گفت در یکی ازتجمعات خود جوش مردم تهران در محکوم کردن سران فتنه که از سر کنجکاوی، گشتی به خیابانهای اطراف زدم، مشاهده کردم اتوبوسهایی با پلاکهای شهرهای مختلف پارک شده‌اند تا جمعیت حاضر را پس از ادای تکلیف شرعیشان! به شهر‌هایشان باز گردانند! این آقایان تقریبا پشت پرده! بهتر است اینقدر شعورمردم را دست کم نگیرند. در اینکه انتقاد از رهبری وحتی از بعضی رفتارهای حضرت امام درسطح بعضی از اقشار جامعه وجود دارد تردیدی نیست. از قضا طبیعی هم هست. خود رهبری هم این مطلب را تایید کرده است. اتفاقا از برکات این نقد‌ها این است که مسولیت وجایگاه رهبری فقیه را که یک امر انتخابی توسط خبرگان مردم است از حالت قدسی آن خارج می‌کند. مگرنه اینکه از نظر شرع هرکس دارد دیگری از جمله رهبری را نقد کند، او را به معروف دعوت کند از کاری که به زعم خود ناصواب می‌داند باز دارد و..؟ چرا بعضی‌ها حکم خدا را نسبت به حقوق مردم در قبال حاکم در این عرصه تعطیل می‌بینند؟ &lt;br /&gt;در ایام محرم که در روضه‌ای در اهواز شرکت کرده بودم طلبه جوان وکم دانی با اشاره به نامه آیت الله هاشمی رفسنجانی به رهبری در سال ۱۳۸۸ بدون اینکه از ایشان نامی ببرد با عتاب به ایشان می‌گفت: آقا جرئت پیدا کرده است به رهبری نامه بنویسد! بعد گفت: توچطور بخودت جرئت دادی به رهبری نامه بنویسی؟ &lt;br /&gt;از نظراین طلبه، نوشتن نامه به رهبری حتی برای شخصیت بزرگی همانند هاشمی که بدلیل سن وموقعیتش در امر مبارزه بر بسیاری از علما ومراجع ازجمله بر رهبری سبقت داشته است، جرم است. جرمی نابخشودنی.&amp;nbsp; آقایانی که درد دین دارند خوب نگاه کنند و ببینند جامعه آزاداندیش ما را به کجا رسانده‌اند. مهم وجود انتقاد از رهبری نیست. انتقاد، وارد یا ناوارد در ذهن‌ها پدید می‌آید و نمی‌شود جلوی آن را گرفت. مهم این است که با این انتقاد‌ها که هرگزبا اتهام به منتقدین وحبس وحصرآن‌ها از بین رفتنی نیستند، چگونه برخورد شود. راه چاره و تنها راه چاره این است که بگذاریم انتقاد ازهرکس مطرح شود و فضای گفت‌و‌گو باز شود درغیراینصورت به دست خودمان اندیشه‌ها ونقد‌ها را زیر زمینی خواهیم کرد. کما اینکه کرده‌ایم. اتفاقا کارامثال دکترعلایی از این جهت ستودنی است که حرفهای درگوشی را به سطح رسانه‌ها کشید تا جامعه احساس کند بر خلاف آنچه می‌گویند فضای گفتن ونوشتن بسته است، هنوز هم می‌شود حرف زد. ما نباید اشتباهات گذشته را تکرار کنیم. &lt;br /&gt;یادم می‌آید در دهه پنجاه و در گرماگرم برخورد با حسینیه ارشاد وسخنرانیهای دکتر شریعتی که با استقبال خیره کننده نسل جوان دانشگاهی و حتی غیر دانشگاهی روبروشده بود که برخی این گرایش‌ها را به او تاب نمی‌آوردند بعضی اهل علم بجای فرصت دانستن این پدیده به دکتر شریعتی می‌گفتند برود آمپولش را بزند و درس دین ندهد وکاری به کاردین نداشته باشد! &lt;br /&gt;&amp;nbsp;درسالهایی نه چندان دور، منتقدانی امثال دکترسید عطاء الله مهاجرانی- که درغیرت دینی‌اش همین بس که اولین کسی بود که در رد کتاب موهن آیات شیطانی، که هنوز بعضی از بزرگان آن را نخوانده‌اند ولی محکوم کرده‌اند دست به قلم برد و برآن ردیه نگاشت- را با هدف دور کردن از شانس ریاست جمهوری بعد از خاتمی ببهانه طرح پیشنهاد مذاکره مستقیم با امریکا و گرفتن زن دوم و طرح مساله تعدد زوجات که حکم خدا وسنت رسول وائمه وبعضی مراجع و.. است به آنطرف آب فرستادیم تا سایت جرس را راه بیندازد و دستش در بیان حرف‌هایش بازتر باشد! &lt;br /&gt;به محل سخنرانی چند صد نفره دکترسروش که روزی در این مملکت از تهران به قم می‌رفت و به طلاب درس می‌داد و استاد حوزه علمیه قم بود چنان نابخردانه حمله کردیم که ترجیح داد بدور ازتجمعات خودجوش لباس شخصی‌ها ترک وطن کند و درخارج بماند و درسش را بدهد وحرفش را بزند. &lt;br /&gt;تنگ نظرانه عذر طلبه فاضلی همچون کدیور را ببهانه اینکه مثل بعضی از ما فدایی ولایت فقیه نیست ازتدریس دردانشگاه خواستیم. بخاطر حرف‌هایش او را زندان کردیم و با تصورخام اینکه او را ساکت کنیم از کشور راندیم. آنقدرفضا را بستیم و یکطرفه کردیم تا بیت مرجع بزرگی همچون آیت الله العظمی منتظری از گرفتن مجلس سالگرد ترحیم وفاتحه آن مرحوم صرف نظر کرد. &lt;br /&gt;این ننگ را باید به کجا ببریم که بعضی با اعمال سلایق خود درعمل به دنیا اعلام می‌کنند این نظام از برپایی یک مجلس ختم و ترحیم که احیانا ممکن است بعضی در آن حرفهای مخالف حاکمیت بزنند واهمه دارد؟ &lt;br /&gt;چرا به رغم اعلام نظر رهبری در محکوم کردن و تخطئه رفتار کسانی که دررفتاری زننده سفارت انگلیس را درتهران اشغال کردند وآن همه در سطح مجامع بین المللی وافکارعمومی جهان از ایران آبرو بردند در تلویزیون محاکمه نشدند؟ جرم این‌ها که میلیون‌ها دلار خسارت به بودجه بیت المال تحمیل کردند ازکسانی که در قضایای پس از انتخابات فقط دوسطل زباله آتش زدند نه بیشتر! ومحاکمه آنهاعلنا از تلویزیون این مملکت پخش شد کمتر بوده وهست؟ یا نه این‌ها خودی‌اند؟ &lt;br /&gt;چرا اگر با حمله عده‌ای اوباش بعنوان بسیجی به مجلس روضه شب عاشورا درحسینیه جماران موافق نیستند مجرمان ومهاجمان به روضه مظلوم کربلا را محاکمه نکردند و با پخش تصاویرشان به بقیه درس عبرت ندهند تا بدانند اگر روزی روزگاری چنین غلطی را تکرار بکنند با چنین عکس العملی روبرو خواهند شد؟ &lt;br /&gt;علایی وعلایی‌ها آسان بدست نیامده‌اند. علایی‌ها دراینجامعه بحران زده، که بعضی سعی می‌کنند مساله را برهنه شدن فلان هنرپیشه نابخرد در خارج بدانند، یک فرصت استثنایی برای برون رفت از بحران هستند آن‌ها را تهدید ندانیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-8807091640808097943?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8807091640808097943'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8807091640808097943'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/01/rajaee.html' title='حمایت قاطع غلامعلی رجایی از سردار علایی: بازی را خاتمه دهید'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-2493995463054132247</id><published>2012-01-23T00:52:00.000+03:30</published><updated>2012-01-23T00:52:34.165+03:30</updated><title type='text'>علی صنیع‌خانی از فرماندهان سابق سپاه: سردمداران به پرسش‌های علایی پاسخ دهند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نامه‌ای به دو فرمانده‌ام: علایی و جعفر اسدی&lt;br /&gt;سید علی صنیع خانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرمانده و برادر معززم سردار حاج حسین علائی&lt;br /&gt;سلام علیکم&lt;br /&gt;نامه‌ات را خواندم و برداشتی همانندت و متفاوت با برخی از دوستان عزیزمان کردم و بارک اللهی نثارت. به دنبال آن از عکس‌العمل‌ها و ادای تکلیف عده‌ای در روز اربعین حسینی، در درب خانه‌ات، در شهرک شهید کلاهدوز مطلع شدم؛ با بانگ بیدار باش (سردار بیدار شو)، و اعلام تجدیدی‌ات در امتحان بصیرت!! که: (سردار بی‌بصیرت!! بصیرت، بصیرت) سپس مهر مردودی را بر پای کارنامه‌ات نشاندند که: (سردار حسین علائی مردود است). این‌ها چندان تازگی نداشته و نخواهد داشت، که در این سال‌ها به کرات نظاره‌گر این اقدامات و تندروی‌ها بوده‌ایم!! مسئله مهم صدور بیانیه‌ای با امضاء جمعی از فرماندهان و مسئولان عزیزی که یاد و نامشان همیشه ایام روشنی بخش ذهن و دیدارشان ادخال سُرور در قلبمان بود، و هست و انشاء الله تداوم خواهد یافت، شگفت‌انگیز بود. جعفر اسدی با آن صفا و اخلاص و صمیمیتش، علی فضلی با آن سابقه طولانی ایثارش، محمد کوثری با آن صداقت در رفاقتش، حسین همدانی و مرتضی صفار و اسماعیل قاآنی و غلامرضا جعفری با آن ویژگی‌های منحصر به فردشان و... و عده‌ای در بهترین فرصت برای دشمنانمان خوراک مناسبی تهیه نمودند که دیدید!!، ما از نامه سردار علائی برداشت درستی داشتیم، اما عده‌ای نوشتند او به عنوان یکی از فرماندهان ممتاز و برجسته دوران دفاع مقدس در مقابل رهبری نظام ایستاده!! و او و اقداماتش را با شاه مخلوع مقایسه نموده است!! به نظر حقیر اگر این دوستان به جای اعلام موافقت با درج نامشان در ذیل نامه تهیه شده گرد هم می‌آمدند و به بررسی مقاله‌ات، و نحوه عکس‌العملشان تبادل نظر می‌فرمودند. قطعاً به نتیجه دیگری می‌رسیدند و آن‌گاه طی نامه‌ای نه با امضاء ۱۲ نفر بَل با امضاء تعداد قابل توجهی از فرماندهان و مسئولان در دوران دفاع مقدس به شما دست مریزاد می‌گفتند و اعلام می‌داشتید که حرف دلمان که حرف امام هم غیر از این نبود را بیان داشتی. و آن‌گاه در جمعی دوستانه ابهاماتشان را با تو که همزبانترین‌ها با آن‌ها هستی مرتفع می‌ساختند. و تو در مقاله‌های بعدی جبران می‌نمودی. اگر لازم به توضیح بود. که متأسفانه نشد آن طور که باید بشود. البته پاسخت سنجیده و بجا بود ولی نامه دوستانمان اثر خود را گذاشته و به این راحتی‌ها قابل جبران نخواهد بود. و اما سخنی با دوستانی که همیشه ایام خود را مرهون الطاف و محبت‌های آن بزرگواران دانسته و انشاء الله می‌دانم و سردار عزیز و گرامی حاج جعفر اسدی را به نمایندگی از آن‌ها مخاطب قرار می‌دهم که او شیخ الامراست. سابقه آشنایی‌ام با او به عملیات بیت‌المقدس می‌رسد و در قرارگاه فتح که او رئیس ستاد قرارگاه بود و من هم پادویی در آن قرارگاه. او در دل نشست و خوب هم نشست، صفای دل او زبانزد خاص و عام بوده و هست، قبل از آن تاریخ به لحاظ مسئولیتی که در بسیج داشتم رفت و آمدی به جبهه و به خصوص گلف داشتم ولیکن توفیق دیدارش حاصل نگردیده بود. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;حاج جعفر عزیز: چرا حسین علائی؟ کسی که تو بیشترین اطلاع از زحمات و فداکاری‌هایش در دوران دفاع مقدس و پس از آن داری، باید مورد هجمه جمعی واقع و همرزمانش به جای دفاع از او در مقابلش قرار گیرند؟ چرا برخی سایت‌هایی که متعلق به اصول‌گرایان است باید جرات به خرج دهند و او را بریده از انقلاب و نظام معرفی نمایند مگر حسین چه خواسته‌ای داشته، او از این دنیای پر زرق و برق و شیرین در ذائقه دنیا داران چه سهامی را به خود اختصاص داده است؟ در دوران دوستیت با او، آیا اقدامی در جهت اثبات شائبه قدرت طلبی در او یافته‌ای؟ چه اقدامی انجام داده که خدشه‌ای بر دیانت او وارد شده است؟ کدام حرکت و سکونش و کلام و سکوتش در جهت تضعیف اصل ولایت فقیه که یادگار گران سنگ اماممان می‌باشد تلقی می‌نمایید. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;حاج جعفر عزیز: حسین علائی‌ها را ارزان به دست نیاورده‌ایم که حالا به مقایسه‌اش با شمربن ذی‌الجوشن و سایر صحابه پیغمبر که با انگیزه دنیا خواهی به علی (ع) پشت کرده‌اند. بخواهیم او را از کف بدهیم. عزیزم بر شاخ نشسته‌ایم، و از بن می‌بریم!! چگونه می‌توان با این برخورد‌ها ((حسین علائی‌ها)) را تربیت و تقدیم نسل‌های آینده نماییم. به خدای لاشریک له: این روش حمایت از رهبری نیست که هر کس را که سلیقه‌ای غیر از آنچه ما داریم داشته باشد باید حذف کنیم، آن هم اینگونه!! &lt;br /&gt;حاج جعفر عزیز: سال‌هاست که در نامه‌هایم که تو با سیاق‌ آن‌ها آشنایی، بیان داشته‌ام که باید با اعمال و کردار و گفتارمان حب نظام و رهبری را در دل مردمانمان مستقر و مستحکم نماییم. fار‌ها گفته‌ام که مردم باید در ما عدم وابستگی به دنیا و مظاهر آن و پست و مقام را به عینه مشاهده نمایند. بار‌ها نوشته‌ام و هر جایی که در کنارتان بوده‌ام بر زبان آورده‌ام که ما باید با مردم و در کنارشان با تحمل محرومیت‌ها و کمبود‌ها مشکلاتشان را برایشان قابل تحمل نماییم. سردار عزیز به نظرت پاسخ مناسب و درخور به سئوالات سردار علایی توسط سردمداران حاکم بر کشور‌ها در پایداریشان موثر نیست؟ &lt;br /&gt;چرا باید ما از طرح این سئوالات هرچند توسط سرداری از سرداران سپاه و فرماندهی از فرماندهان دوران دفاع مقدس وحشت داشته باشیم؟ برادرم فرق ما با همه حکومت‌ها و همه نظام‌های سیاسی دنیا در این است که عملکرد حاکمانمان تنها متوجه حاکمان نیست، که به حساب اسلام زده خواهد شد و این خسارتی جبران ناپذیر است. و تو‌ای حسین: دلگیر مباش که در آینده‌ای نه چندان دور خدا جبران خواهد نمود، هر چند تو از سعه صدری در خور برخورداری. &lt;br /&gt;و انشاء اله جوانان ما از بصیرتی برخوردار گردند که هر ذکری از فجایع شاهان و ستمگران در طول تاریخ را از زبان افرادی امثال تو و یا ذکری از امام و موضع‌گیری‌هایش در مسائل گوناگون در جامعه و به خصوص در مورد گروه‌ها و حقوق ملتمان به میان آمد را به حساب تضعیف رهبری قلمداد ننمایند. &lt;br /&gt;و جامعه به رشدی برسد که انتقاد بجا از رهبری هم اگر باشد، تنها از زبان معاندین برنیاید و منتقدین معاند محسوب نگردند، و انشاء اله شاهد روزی باشیم که همه با هم، با هر سلیقه‌ای، همانند دهه اول انقلاب یک دل و همنوا در تحقق منویات امام راحلمان و شهدای گرانقدرمان به زعامت رهبر معظم از هیچ کوششی فروگذار ننماییم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ربنا افرغ علینا صبراً و ثبت اقدامنا. &lt;br /&gt;سید علی صنیع خانی&lt;br /&gt;۲۸/۱۰/۱۳۹۰&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-2493995463054132247?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2493995463054132247'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2493995463054132247'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/01/sanikhani.html' title='علی صنیع‌خانی از فرماندهان سابق سپاه: سردمداران به پرسش‌های علایی پاسخ دهند'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-5723812293902801547</id><published>2012-01-22T01:04:00.000+03:30</published><updated>2012-01-22T01:04:49.240+03:30</updated><title type='text'>سیاست نامه؛ تحریم اقتصادی، سرکوب رسانه ای</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;جرس: رویدادهای سیاسی ایران در هفته گذشته بازتاب دهنده شلختگی و آشفتگی روبه رشد در میان نهادهای حاکم بود. در این هفته مقام‌های ایران برای برگشت به میز مذاکرات هسته‌ای دست به تلاش تازه‌ای زدند تا بلکه کمی از فشار تحریم‌ها علیه خود بکاهند با این حال همزمان فشار‌ها را بر روزنامه نگاران افزایش داده و گروهی تازه از فعالان رسانه‌ای را بازداشت کردند. درگیری و تضاد میان گروه‌های هوادار نظام نیز نمودهای تازه‌ای داشت و اظهارات «عماد افروغ» نماینده پیشین مجلس در یک برنامه تلویزیونی جلوه‌هایی تازه از اختلاف‌های درون حکومتی را آشکار کرد. شبکه تلویزیونی برون مرزی پرس تی وی نیز در همین هفته بابت پخش برنامه اعتراف‌های «مازیار بهاری» خبرنگار ایرانی- آمریکایی در سال ۲۰۰۹ از فعالیت در انگلستان منع شد و در حوزه مسائل امنیتی نیز گزارشهای ضد و نقیض درباره مظنونان ترور هفته گذشته «مصطفی احمدی روشن» معاون تاسیسات هسته‌ای نطنز منتشر شد. سیاست نامه در این هفته نگاهی خبری-تحلیلی به این رویداد‌ها داشته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مذاکره با نتایجی از پیش معلوم! &lt;br /&gt;ایران برای تنفسی هرچند کوتاه به تلاشی تازه برای بازگشت به میز مذاکرات هسته‌ای دست زده است. آن‌ها به طرف‌های مذاکره پیشنهاد داده‌اند که این بار برای گفتگو درباره برنامه هسته‌ای در ترکیه جمع شوند. تمایل جمهوری اسلامی به مذاکره در شرایطی است که قدرت‌های غربی تحریم‌های بی‌سابقه‌ای را علیه برنامه هسته‌ای ایران به اجرا گذاشته‌اند و این تحریم‌ها اثرات آشکار خود را بر اقتصاد ایران نمایان کرده است. ایالات متحده و اتحادیه اروپا گفته‌اند که به تحریم‌ها در حوزه‌های کلیدی اقتصادی ایران شدت خواهند بخشید و بر همین اساس نیز قرار است که این هفته تصمیم گیری نهایی درباره منع خرید نفت ایران از سوی اتحادیه اروپا به بحث گذاشته شود. دیپلمات‌های اروپایی می‌گویند که غرب دیگر حاضر به مذاکرات بی‌نتیجه و فرسایشی با ایران نیست و مادامی که ایران حاضر به پذیرش تعهدات بین المللی‌اش نباشد ابعاد تحریم‌ها افزایش پیدا خواهد کرد. پاسخ کا‌ترین اشتون مسوول سیاسی خارجی اتحادیه اروپا به سعید جلیلی دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران نیز دربردارنده همین تاکید است. او در این نامه ضمن استفبال از پیشنهاد تهران برای از سر گیری مذاکرات دو جانبه، خواستار «معنا دار» بودن مذاکرات شده و نسبت به تکرار مذاکرات نافرجام سال گذشته در استانبول هشدار داده است. ناظران با اشاره به اقدام‌های اخیر تهران در غنی سازی اورانیوم در تاسیسات اتمی فردو می‌گویند که نمی‌توان هدف تهران از تمایل به انجام مذاکره در شرایط فعلی را چیزی جز خرید زمان تلقی کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاوان پخش اعتراف&lt;br /&gt;شبکه تلویزیونی پرس تی وی سرانجام به حکم دادگاه از پخش برنامه‌هایش در انگلستان منع شد و تاوان پخش شوی اعتراف تلویزیونی از مازیار بهاری در سال ۲۰۰۹ را پرداخت. حکم تعطیلی فعالیت‌های پرس تی وی روز جمعه (۳۰ دی) توسط موسسه آفکام، نهاد ناظر بر رسانه‌های بریتانیا اعلام شد. آفکام در بیانیه‌ای اعلام کرد که پروانه کار شبکه انگلیسی زبان دولت ایران «پرس، تی، وی» را لغو کرده و پخش برنامه‌های این شبکه در بریتانیا متوقف می‌شود. در بیانیه آفکام آمده بود: «این نهاد متقاعد نشده است که شبکه پرستی وی بر برنامه‌هایی که پخش می‌کند کنترل دارد. مسوولان این نهاد می‌گویند مجوز پخش به» پرس تی وی لمیتد «در لندن داده شده در حالی که تصمیم‌گیری و نظارت بر برنامه‌های پرس تی وی توسط دفتر تهران انجام می‌شود. پرس تی وی، مدعی است که این تصمیم آفکام» نمونه‌ای روشن از سانسور «است اما نهاد ناظر بر رسانه‌های بریتانیا می‌گوید، پیش‌تر پیشنهاد کرده بود برای انطباق با قوانین شبکه، پروانه پخش را به تهران منتقل کند، ولی این پیشنهاد نتیجه‌ای در بر نداشت. شائبه تعطیلی پرس تی وی نخستین بار در ماه مه سال ۲۰۱۱ مطرح شد که مازیار بهاری، خبرنگار هفته نامه نیوزویک، از این شبکه به دلیل پخش اعتراف‌هایش در زمان بازداشت شکایت کرد. پرس تی وی در این دوران با فرستادن خبرنگاری به زندان اوین با وی مصاحبه‌ای انجام داده بود و مازیار بهاری پس از آزادی و بازگشت به بریتانیا علیه این شبکه شکایت کرد. آفکام، پرس تی وی را به دلیل پخش مصاحبه تحت فشار به پرداخت صد هزار پوند، معادل ۱۵۳ هزار دلار محکوم کرد اما مسوولان این شبکه از پرداخت جریمه سرباز زده‌اند. امتناع ایران از عدم پرداخت جریمه احتمالا با دو هدف عمده انجام شده است. اول اینکه پرداخت جریمه به معنی پذیرش اشتباه در پخش اعتراف‌های تلویزیونی تلقی می‌شود و یک نوع شکست آشکار در سیاست‌های رسانه‌ای جمهوری اسلامی است و دوم اینکه آن‌ها اکنون می‌توانند تعطیلی فعالیت‌هایشان را در انگلستان را ناشی از سانسور رسانه‌های منتقد معرفی کنند و یک پروپاگاندای سیاسی از دل آن بیرون بیاورند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنگ آغاز شده است&lt;br /&gt;هویت مظنونان ترور» مصطفی احمدی روشن «هنوز روشن نشده است اما» علی لاریجانی «رییس مجلس شورای اسلامی یکشنبه هفته گذشته خبر از بازداشت تعدادی از مظنونان ترور این دانشمند هسته‌ای داد. خبری که انتظار می‌رفت توسط مقام‌های امنیتی تایید شود اما هنوز هیچ مقام بلندپایه امنیتی بر آن صحه نگذاشته است. مصطفی احمدی روشن، مهندس ۳۲ ساله، که در خبر‌ها از او به عنوان «دانشمند هسته‌ای» یاد شده است بامداد چهارشنبه، ۲۱ دی‌ماه، در نزدیکی میدان کتابی تهران در حالی که در کنار محافظ و راننده خود در اتومبیل نشسته بود، بر اثر انفجار بمبی که به پژوی او چسبانده شد به قتل رسید. مقام‌های جمهوری اسلامی بلافاصله این اتفاق را به سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و اسراییل نسبت دادند و دوشنبه هفته گذشته نیز رییس مجلس شورای اسلامی ضمن تایید بر این ادعا خبر از بازداشت چند مظنون در این ارتباط داد. آمریکا هرگونه مشارکت در این ترور را تکذیب کرده و اسراییل هم درباره آن سکوت کرده است. با این حال روزنامه بریتانیایی» ساندی تایمز «هفته پیش در گزارشی مدعی شد که» ماموران موساد «، سازمان جاسوسی اسرائیل، این ترور را طراحی و اجرا کرده‌اند. این روزنامه، مراحل طراحی و اجرای این ترور را» گام به گام «تشریح کرده و از دست داشتن» ماموران موساد «، سازمان جاسوسی اسرائیل، در آن خبر داده است. روزنامه تایمز در گزارش خود از یک» منبع اسرائیلی «نقل قول کرده و گفته است که» ماه‌ها برنامه‌ریزی «پشت این ترور بوده است. نشریه آمریکایی» تایم «نیز شنبه گذشته در گزارشی» با یقین «این سوء قصد را به اسرائیل نسبت داد و به نقل از» منابع اطلاعاتی غربی «گفت که موساد عامل اجرای قتل اخیر در تهران بوده است. نشانه رفتن انگشت اتهام‌ها به سوی اسراییل در ترور دانشمندان هسته‌ای سوای تاثیراتی که در بالا رفتن سطح تنش درباره برنامه هسته‌ای به جای می‌گذارد نشان دهنده آغاز جنگی خفیف ولی عملی و فیزیکی است. جنگی که بعید نیست در ماه‌های آینده ابعاد گسترده تری به خود بگیرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه‌ترین نشانه‌های گسست&lt;br /&gt;اظهارات» عماد افروغ «از چهره‌های نزدیک به محافظه کاران و نماینده سابق مجلس در یک گفت‌وگوی زنده تلویزیونی به تنش‌ها میان گروه‌های حامی حکومت در هفته گذشته دامن زد. او یکشنبه هفته گذشته در برنامه تلویزیونی» پارک ملت «گفت: هر فردی از افراد جامعه این حق را دارد که رهبر را استیضاح کند و اگر رهبری نتواند پاسخ مناسب بدهد، خود به خود معزول است.» افروغ همچنین در فلسفه مجلس خبرگان رهبری تشکیک کرد و گفت که چرا باید تنها فق‌ها (حکم‌شناسان) در این مجلس حضور داشته باشند. او در تیرماه امسال نیز طی مصاحبه‌ای، با نقد فضای سیاسی حاکم بر ایران گفته بود «به تدریج داریم ولایت فقیه را شاه می‌کنیم.» اظهارات کنونی او با واکنشی شدید از سوی محافظه کارات تندرو مواجه شد به گونه‌ای که پایگاه رسانه‌ای «رجا نیوز» در گزارشی از عماد افروغ به عنوان منافق یاد کرد. در این گزارش برخی از اظهارنظر‌های این فعال سیاسی و تئوریسین محافظه کار طی سه سال گذشته تشریح شده و در نتیجه گیری آن آمده بود که او در جبهه «فتنه گران» علیه نظام قرار دارد. صدور چنین حکمی را بیش از هر چیز می‌توان نشانه‌ای از عمق گسست میان نیروهای وفادار به نظام تلقی کرد. نیروهایی که در دل بحرانهای سیاسی و اقتصادی رشته‌های ائتلافشان گسسته شده و روز به روز از توان سازماندهی و بسیج سیاسی و اجتماعیشان کاسته می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرمان ایست به فعالان رسانه&lt;br /&gt;اصطلاح «مرغ عروسی و عزا» برای توصیف وضعیت روزنامه نگاران در ایران کاملا صادق است. آن‌ها در سه سال گذشته مورد سرکوب بی‌سابقه و مستمری از سوی حکومت قرار گرفته‌اند و این روند با نزدیک شدن به انتخابات پیش روی مجلس شورای اسلامی تشدید شده است. روندی که در هفته گذشته به دستگیری سه روزنامه نگار یعنی «پرستو دوکوهکی»، «مرضیه رسولی» و «سهام بورقانی» منجر شد. در همین حال فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران، آی‌اف‌جی، روز جمعه (۳۰ دی) با اعتراض به موج جدید بازداشت روزنامه‌نگاران در ایران وضعیت آزادی مطبوعاتی در این کشور را «تحمل‌ناپذیر» توصیف و تأکید کرد که به بسیج روزنامه‌نگاران جهان برای همبستگی با روزنامه‌نگاران ایرانی ادامه خواهد داد. این فدراسیون با انتشار بیانیه‌ای به بازداشت‌های اخیر روزنامه‌نگاران در ایران اعتراض کرد و هشدار داد که «در پی سال‌ها کارزار بی‌امان ارعاب و آزار رسانه‌های مستقل از سوی حکومت، وضعیت آزادی مطبوعاتی در ایران هم‌اینک در بد‌ترین حالت خود قرار گرفته است.» در این بیانیه از «فاطمه خردمند»، «احسان هوشمند»، «سعید مدنی»، «فرشاد قربان‌پور» و «مهدی خزعلی» به عنوان سایر فعالان رسانه‌ای بازداشت شده در هفته‌های اخیر یاد شده است. به گفته فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران، در پی سرکوب اعتراضات سال ۸۸ در ایران، بیش از ۱۵۰ روزنامه‌نگار بازداشت شده و تعداد بسیار بیشتری نیز برای جلوگیری از بازداشت شدن ناچار به گریختن از کشور شده‌اند. بسیاری از روزنامه نگاران ایران نگران هستند که با نزدیک شدن به انتخابات مجلس نهم بر حجم سرکوب‌ها علیه فعالان رسانه‌ای افزوده شود. نگرانی عمده‌ای که به اندازه کافی ادله و شواهد برای آن وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نادر مرزبان&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-5723812293902801547?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/5723812293902801547'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/5723812293902801547'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/01/siasatnameh-2bahman90.html' title='سیاست نامه؛ تحریم اقتصادی، سرکوب رسانه ای'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-7875008209084226320</id><published>2012-01-22T00:32:00.001+03:30</published><updated>2012-01-22T00:35:30.000+03:30</updated><title type='text'>نامه نوزدهم نوریزاد به خامنه ای (اختراع بزرگ)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="RTL" style="text-align: justify;"&gt;به نام خدایی که درد آفرید&lt;/div&gt;&lt;div dir="RTL" style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;اختراع بزرگ &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp;سلام به رهبرگرامی جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;می‌گویند اختراعات و اکتشافات بشر همه و همه از سرِ نیاز او بوده است. ما نیز درست از‌‌ همان بدو پیروزی انقلاب، والبته ازسرِنیاز به یک اختراع شگفت دست بردیم. این اختراع، درزمان رهبری شما پروبال گرفت واکنون برای خود دم و دستگاهِ بُهت انگیزی پرداخته است. والبته سهم مهندسیِ شما در این اختراع، وتکمیل آن، وب‌ها دادن به آن، وفضا بخشودن به آن، و ترمیم و بهینه سازیِ آن، وکاراندازیِ آن، سهم یک مخترع مکمل است. سهمی که نام شما را درکنار مخترعان این شگفتی بزرگ ثبت کرده است. موتور این اختراع، ویژگی‌های منحصربفردی دارد که تنها درمحدودهٔ جغرافیایی ایران بکارمی افتد. جوری که اگر همین اختراع را به ترکیه ببریم، یا مثلاً به ژاپن و مالزی و سنگاپور، کارنمی کند. علتش تنها وتن‌ها آب وهوای کشورما ایران است. که این آب و هوای خاص، درتهران و اصفهان و شیرازهست و در آنکارا و لندن و محلهٔ هارلم نیویورک نیست. این اختراع، یک دستگاه کوچک کنترل از راه دور دارد که به گرمای تن ما و جنس صدای ما حساس است و تنها به ارادهٔ ما شروع بکار می‌کند. یعنی اگر یک نفراین دستگاه کوچکِ کنترل از راه دور را از ما بدزدد و بخواهد این اختراع را برای مقاصد شوم خود بکار اندازد، شاید نتیجهٔ معکوس بگیرد و بهره که نه، آسیب نیز ببیند. من برخی از خصوصیات این اختراع بزرگ را برمی شمرم تا جهانیان از ویژگی‌های آن خبردارشوند و برای بازتولید آن به خود ما مراجعه کنند: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک: این دستگاه اختراعی ما گرچه از چشم و مغز تهی است اما حسگرهای بسیار حساسی در آن تعبیه شده که‌گاه بدون فشردن دکمه‌ای، خود بخود بکار می‌افتد و از جایی به جایی می‌رود و کارِبایسته‌اش را انجام می‌دهد و به جای اولش بازمی گردد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو: این اختراع با‌‌ همان مغزو چشمی که ندارد، عجبا که به موضوعات فرهنگی و هنری و علمی و سیاسی حساس است و به محض اعلام نیاز، موتورش روشن می‌شود و کاری را که باید بکند می‌کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه: ویژگی محوری این اختراع، در صدا‌ها و جنب و جوش‌های محیرالعقولی است که از خود برمی جهاند. شما یک رُبوتِ آدمگون را تجسم کنید که برای پذیرایی از میهمانان اختراع شده و سینی به دست به سمت میهمانان می‌رود. به دست هرنفر که چای می‌دهد، ناگهان با یک ویراژ، استکان چای را برسرمیه‌مان خالی می‌کند و با‌‌ همان سینی بر سرش می‌کوبد و یک فحش ناموسیِ استخوان سوز هم نثارش می‌کند. شاید بفرمایید این اختراع، خوب تنظیم نشده و کارش را بلد نیست. اما اگر به کیفیت آن میهمانان توجه کنیم و آنان را نه دوست که دشمن بدانیم، دردل یک آفرین هم تقدیم آن رُبوت خواهیم کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار: این اختراع بزرگ، کارش را ازمجالس و محافل مخالفان ومعترضان شروع کرد. مثلاً با حسگرهای حساسش متوجه می‌شد که درفلانجا جماعتی جمع شده‌اند و دربارهٔ فلان موضوع صحبت می‌کنند. او کاری به این نداشت که محتوای آن صحبت، نهایتاً به رشد جامعه می‌انجامد، او تنظیم شده بود برای بهم زدن یک چنین محافل و مجالسی. ناگهان با چند شعار دلخراش به میانهٔ مجلس می‌جهید و بساط تریبون و میکروفن و دکور و سخنران را درهم می‌پیچید و مستمعان را به وحشت درمی انداخت و بعد از آنکه خیالش از همه جا راحت شد، به جایگاه نخست خود بازمی گشت و نفسی به راحت می‌کشید و درپیشگاه خدا برای خود سفره‌ای از ارج و قرب پهن می‌کرد و درصف مجاهدان راه خدا قرار می‌گرفت و غش غش به بانیان آن مجلس و محفل می‌خندید و زنجیروقمه و چماقِ توی دستش را برای محفل و مجلسی دیگر در قفسهٔ مخصوص جای می‌داد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج: این اختراع، کاری به این ندارد که فلان نمایش و فلان فیلم و فلان کنسرت از دستگاه مربوطه اجازه گرفته، مهم فرمانی است که به‌‌ همان حسگرهای حساس او می‌رسد. ناگهان می‌بینی درِ سالنی که در سکوت به صحنهٔ نمایش و فیلم و موسیقی چشم دارد از جا کنده می‌شود و اختراعِ ناب ما پای به درون می‌گذارد و به یک عربده، هرچه را که دم دستش می‌رسد از جا می‌کند و خود را به صحنهٔ مقابل می‌رساند. درآنجا چنان نمایشی از خود به صحنه می‌آورد که مگر داوران هنری هفت اقلیم از پس فهم ادبیات و الفاظ و پیچش‌های تن و بدن و دست و پای او برآیند و نمرهٔ ممتازش بدهند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش: برای این اختراع، فرقی نمی‌کند که فرد مخالف و معترض یک رهگذر است یا یک دانشجو یا یک آیت الله. چرا که او مغز و چشمی ندارد تا آن سو‌تر از مأموریتی که برای انجام آن کوک شده، به تحلیل اوضاع بپردازد. نباید هم چنین کند. اگر قرار باشد با هرفرمانی که به او می‌رسد، او به تحلیل و به پاسخ یابیِ چراهای بیشمار خود بنشیند، فرصت از کف رفته و خبراعتراض آن آیت الله و آن رهگذر به گوش رسانه‌های گوش بزنگِ جهان رسیده. این است که فی الفور خود را به درِخانهٔ آن آیت الله می‌رساند و یک چند ساعتی را به شعارگویی و فحش و ناسزا سپری می‌کند تا ساعت از هفت بعد از ظهر به سه و نیم صبح برسد. حالا دیلم می‌آورد و الله اکبرگویان و یا زهرا گویان درِ خانهٔ آن آیت الله را از بیخ جاکن می‌کند و داخل می‌شود. وقتی ازخانهٔ ضِرار آن آیت الله خارج می‌شود، چیز قابلی از آن خانه به جای نگذارده. او تخصصش همین است که چیزقابلی بجای نگذارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت: شگفتیِ این اختراع دراین است که اگراز او درحال انجام مأموریت بپرسیم: داری چکار می‌کنی؟ تنها و تنها یک پاسخ را تکرار می‌کند. چرا که او بخاطره‌مان یک پاسخ ساده کوک شده. به طور مثال اگر ازاو درحالی که به زن و بچهٔ یک معترض فحش می‌دهد، یا درحالی که دیلم به زیر ساختمانی برده، یا آنجا که معترضی را به قصد کشت می‌زند، یا آنجا که مخفیانه به مکالمات تلفنی مردم گوش سپرده، یا آنجا که سربه اندرون خانهٔ مردم فرو برده، یا آنجا که دل و رودهٔ قانون را بیرون می‌کشد، یا آنجا که دزدی می‌کند، یا آنجا که به سمت جوانان مردم شلیک می‌کند، یا آنجا که از هزار اسکلهٔ بی‌نشان قاچاق می‌کند، یا آنجا که فرصت‌های اقتصادی و سیاسی جامعه را به نفع خود درو می‌کند، شما اگر درهمهٔ این احوال از او بپرسید: داری چکار می‌کنی؟ پاسخ می‌دهد: مشغول حفظ نظامم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت: یک وقت فکر نکنید اگرچه این اختراع، برآمده از آدمهای کم سواد وجوان و جامانده است، مثلا به مجامع علمی علاقه ندارد وبدانجا‌ها ورود نمی‌کند. نخیر، ازعلایقِ محوری او، هم ورود به دانشگاههاست و هم به کوی دانشگاه. منتها این ورود نه برای تحصیل علم که برای روفتن علم وادب و امنیت و آرامش و پاکسازیِ ابتدایی‌ترین حقوق انسانی از ساحت دانشگاه‌ها و محل استراحت دانشجویان است. با این توصیف که: خروج این اختراع ازاین مراکز و این اماکن، مترادف است با چشم بیرون زدهٔ دانشجویی که با هول وهراس از خواب برخاسته، و دستگیری و ضرب و شتم دانشجویان معترض، و البته با: یا زهرا‌ها و یاحسین‌هایی که باید به این اختراع انرژی بدهد و او را در این مأموریت آسمانی مدد برساند. طوری که بشود همهٔ آن ورود و خروج‌ها و آسیب‌ها و خراش‌ها را به دوش سربازی انداخت که یک ریش تراش از یک دانشجو برداشته. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه: خودتان نیک ترازمن خبردارید که ما این اختراع را به شگردهایی مسلط کرده‌ایم که نه از گریزگاه‌ها ونقاط کور قانون به یک جا ورود کند و خاک آنجا را به توبره بکشد و بی‌آنکه ردی و اثری از خود بجای بگذارد به پایگاههای همیشگی‌اش بازگردد، نخیر، بل مستقیماً جلوی چشم قانون و ضابطین قانون به امر مقدس فحاشی و تخریب و ضرب و شتم و شکستن حریم خصوصی مردمان اقدام می‌کند. واین البته کم تخصصی نیست. که یک اختراع، با همکاری و یا سکوت نیروهای انتظامی به یک جا ورود کند و خاک آنجا را برسراهالی‌اش بیفشاند و پیروزمندانه از آنجا بیرون بیاید و لبخندی نیز به صورت متولیان قضایی و انتظامی تقدیم کند و بی‌واهمه به سمت سازمان مقدس خود بازرود. همهٔ این برکات از آن جملهٔ معروفِ» برای حفظ نظام، بزن بشکن بکش»، حس و حال می‌گیرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ده: همهٔ رفتارکلی این اختراع، متأثراز‌‌ همان مغزو چشمی است که ندارد. شما ندا دردهید وازهمهٔ عرض و طول این اختراع، که دریکجا می‌زند و درجای دیگرمی کشد و می‌سوزاند و می‌دزدد و سربه اندرون حریم خصوصی مردم فرو برده، یک متفکر، یک پزشک، یک مهندس، یک استاد دانشگاه، یک هنرمند، یک منصف، یک بی‌غرض، یک انسان، بله یک انسان طلب کنید. مطلقاً پاسخی دریافت نمی‌کنید. مطلقاً. مگر یک انسان، بدون آنکه بیندیشد، می‌زند و می‌کشد و می‌دزدد و تخریب می‌کند؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یازده: خصوصیتی که این اختراع برتمامیت آن تنظیم شده، این است که کاربه چند وچون یک ماجرا و یک سخن و یک حرکت اجتماعی و هزار هزار سلیقه و اندیشه و فکر و تجربه ندارد، بل او با‌‌ همان چشم و گوش بسته‌اش به کاری که از او خواسته‌اند و حسگر‌هایش را بدان سو متمایل کرده‌اند، فرو می‌شود و ساعتی بعد با دست‌هایی خونین یا با بساطی درهم پیچیده از آن مأموریت بدر می‌رود. این اختراع، با آنکه علی علی زیاد می‌گوید اما کاری به این سخنِ علی ندارد که می‌گوید: به حق بنگر نه به فرد. چرا؟ به این خاطرکه این اختراع، همهٔ حق را در فرد خلاصه کرده. کافی است زبانم لال خود خدا هم به فرد مورد علاقهٔ این اختراع چپ نگاه کند، که دراین صورت به سمت خود خدا نیزخیز برخواهد داشت. اگر آدم متعجبی به این اختراع بگویید: پس حق چه شد؟ می‌گوید: اگر خیلی به حق مشتاقی، آن را درما وبا ما بجوی! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوازده: باطری این اختراع هرازگاه خالی می‌شود. محل تغذیه وشارژ باطری آن محافل سطحی مداحی والبته نوشته‌های کیهانی است. از این محافل شما بفرمایید آیا یک چیزکی به اسم فهم مستفاد می‌شود؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیزده: محل نشو و نما و تکثیر این اختراع، اماکنی چون صداوسیما و دستگاه قضایی و دولت و مجلس و البته دستگاههای اطلاعاتی و سپاهی ماست. بعنوان مثال، دستگاه قضایی ما بردزدیِ محمد رضا رحیمی انگشت می‌نهد اما بمحض خط و نشان این اختراع عقب می‌کشد. چرا؟ چون این اختراع می‌گوید: اگر محمد رضا رحیمی دزدی کرده، پول این دزدی را در انتخابات خرج کرده، و حتی بخشی از آن را به رییس مجلس هم داده. اینجاست که رییس دستگاه قضا مجاب می‌شود و حق به اختراع ما می‌دهد و از این دزدی بزرگ پا پس می‌کشد. یا مثلاً به این اختراع می‌گویند: دست ازحمایت فلانی بردار. چرا؟ چون در اختلاس سه هزار میلیاردی دست داشته. اختراع ما می‌گوید: چه اشکالی دارد، شما همزمان به دزدی‌های اطرافیان خودتان رسیدگی کنید تا من هم از حمایت این فلانی دست بردارم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارده: خودتان خوب می‌دانید که دستگاه قضایی ما عُرضهٔ محاکمهٔ این اختراع بزرگ را ندارد. چرا؟ خواهم گفت. مثلاً همین حالا جمعی از زندانیان سیاسی ما بخاطر توهین به رییس جمهور در زندان‌اند و دستگاه قضایی به تلخ‌ترین شکل ممکن با آن‌ها برخورد کرده و می‌کند. چرا؟ چون نوشته‌اند وگفته‌اند: رییس جمهور فردی نامتعادل و دزد است. اما همین اختراع، جلوی چشم خلایق، رییس جمهور را شپشو و حمام ندیده و بوزینه و دهاتی و عقب مانده خطاب می‌کند و همراهان او را به توپ شنائت می‌بندد و دستگاه قضایی ما جرأت نُطُق کشیدن علیه او را ندارد. چه برسد به اینکه این اختراع را دستگیر کند وبه جرم توهین به رییس جمهور، درکنار سایر توهین کنندگان به زندان بیاندازد. این اختراع علاوه بر تریبون نماز جمعه، درمجالس مداحی هم صاحب وجاهت و تریبون است و به هرکس که دلش بخواهد فحش ناجورمی دهد. بدون آنکه رییس دستگاه قضا شهامت یک چرا گفتنِ ساده را داشته باشد. خلاصه مگر قانون حریف این اختراع متفاوت ما می‌شود؟ هرگز! اتفاقاً کارکرد اصلی این اختراع، همین فراقانونی بودن اوست. اگر یک چیزکی اختراع می‌کردیم که قانون، دم به ساعت دستش را می‌گرفت و مورد مواخذه‌اش قرار می‌داد، اسمش اختراع نبود! خصوصیت اختراع دراین است که به فکر کسی نرسیده باشد و کارایی آن سرشار از منافع برای مخترع باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانزده: دایرهٔ تعلقات این اختراع، گرچه به داخل مرزهای ما محدود است اما برای آنکه از گردونهٔ اعتبارات جهانی عقب نیفتد، به مقولهٔ دیپلماسی نیز گوشهٔ چشمی دارد. جوری که اگر دستش به گوشمالی آمریکا و بریتانیای کبیر نمی‌رسد، دستش درهمین تهران خودمان به سفارتخانه‌های اینان که می‌رسد. اختراع است دیگر! چه می‌شود کرد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شانزده: این اختراع هراز چندی به مجلس هم سرمی زند و از گلوی جمعی از نمایندگان، سخنان ممتازی برمی آورد.‌‌ همان داستان مرگ براین و زنده باد آن. ویا چنان به جان نمایندگان چنگ می‌برد و آرام و قرارشان از کف می‌برد که با مشت‌های گره کرده و دهان‌های شعارگوی و شعارخوارشروع می‌کنند به راهپیمایی در‌‌ همان صحن علنی مجلس! مرد می‌خواهم که با این اختراع پت و پهن و فراگیر و همه فن حریف دربیفتد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفده: شما خود به چشم مبارک دیده‌اید که این اختراع، چه به سر سردارعلایی و افروغ و پیش از آن به سر آیت الله شریعتمداری و منتظری و صانعی و دستغیب شیرازی و هزار محفل و هزار مجلس و هزار انسان بی‌گناه و هزار حرکت مصلحانه آورده؟ تنها به این خاطر که اینان سخنی متفاوت برزبان آورده‌اند. و تنها به این دلیل که این اختراع، تنها شما را می‌شناسد. به اسم شما می‌زند و به اسم شما تخریب می‌کند و به اسم شما از دیوار مردم بالا می‌رود و حتی به اسم شما می‌کشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هجده: من شخصاً درزندان، دورازچشم مراقبان به یک پژوهش قرآنی دست بردم. وخاطرات زندان خود را نیز با آن آمیختم. دراین نوشتهٔ مطول و شورانگیز، برای آنکه حساسیتی برنیانگیزم، خود را یک زندانی در لوس آنجلس کالیفرنیا معرفی کرده‌ام. با نام مستعار «اردشیر خرمنکوب». رویکرد اصلی این پژوهش، نگاه به برخی از مفاهیم قران ازمنظرهای هنری است. بعد‌ها که از زندان بیرون آمدم، این نوشته را مرتب کردم و به روزنامهٔ شرق سپردم. با‌‌ همان نام «اردشیر خرمنکوب». روزنامهٔ شرق، این نوشته را تا یکصدو هفده شماره چاپ کرد و رفته رفته با استقبال مخاطبان خود مواجه شد. ظاهراً از آنجا که مردم دراین سالهای پس از انقلاب، خدا را هم باید از زاویهٔ نگاه ما بشناسند وگرنه شناختشان باطل و ناجوراست، شخصیت اصلیِ «اردشیر خرمنکوب» توسط دستگاههای مطلع و صاحب سبک اطلاعاتی ما شناسایی شد و به یک تلفن، از ادامهٔ انتشار آن مطالب قرآنی جلوگیری بعمل آمد. می‌دانید چرا؟ چون‌‌ همان اختراع ما در پس دیوار هر نشریه و روزنامه پای می‌کوبد و صدای این کوبش مستمر، هر مدیر مسئولی را به تب و لرز می‌اندازد. تجسم کنید این اختراع، به دفتر محتضرِ یک نشریه ورود کند و کمی بعد از آن خروج کند. شما آیا باور می‌کنید چیزکی از آن دفتر جان سالم بدر ببرد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوزده: شکل شمایلِ اختراع ما آنجا تماشایی می‌شود که: کفن بپوشد. ویا عمامه‌ای برسرگذارد. ویا به لباس بسیج درآید. ویا شعارگویان و سجاده به دست از محل نماز جمعه به سمتی که برایش مشخص کرده‌اند، به راه بیفتد. من خود به چشم خود روحانیانی را دیده‌ام که با کمترین سواد ممکن، جماعتی را برای شکستن خانهٔ آیت اللهی تهییج می‌کردند و برخود او ناسزا می‌باریدند و همگان را برای شکستن و دریدن دار و ندار او تحریک می‌نمودند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست: کفن پوشان را احتیاجی به مجوز نیست. تا مثلاً برای راهپیمایی و تجمع و قیل و قالشان از وزارت کشورمجوز بگیرند.‌‌ همان کفنی که پوشیده‌اند، وه‌مان الفاظی که از دهان بیرون می‌دهند، مجوزشان است. صداو سیمای اختراعی ما نیز در انعکاس شیرین کاری کفن پوشان، وبا بکاربردن واژگانی چون: نیروهای خودجوش، عزاداران، نمازگزاران، غیورمردانِ عرصهٔ ولایت، دشمن ستیزان، پای دررکابانِ ولایت، بر آتشی که اینان بپا کرده‌اند می‌دمد. انصاف این جماعت کجاست؟ انسانیتشان؟ ادبشان؟ قانون؟ نیروهای انتظامی؟ شوخی نفرمایید آقا جان. از صفاتی نام نبرید که دستگاه اختراعی ما بدان متّصف نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست ویک: دراین سال‌ها آنچه که از رفتار مستمر این اختراع به جان جامعهٔ ما فرو شده، رواج بداخلاقی و بی‌قانونیِ بی‌درو پیکراست. شما یکبار تا کنون آیا براین اختراعِ نامیمون برآشفته‌اید؟ که مثلاً: من این رویه را تأیید نمی‌کنم؟ یا: از فردا هرکسی و هرکسانی اگر خودسرانه به راه بیفتند و دست به تخریب بزنند و برکسی فحش و ناسزا ببارند، سخت مواخذه می‌شوند؟ ویا به دستگاههای انتظامی بفرمایید: هرچه زود‌تر جلوی این اوباشان مذهبی را بگیرید؟ بله، شما تا کنون به رفتار این دستگاه اختراعی ما اعتراضکی نیز نفرموده‌اید. بدیهی است که این دستگاه، روشن شدن موتورش را مدیون شخص شما بداند و به کمتراز خود شما نیز روی خوش نشان ندهد. وگرنه چرا نباید دستگاه قضایی ما حریف آن سردار و امام جمعه و جوانک فحاشی شود که باخروج از تعادلِ روانی، همهٔ کائنات را با شخص شما می‌سنجند و چرخش هستی را نیز مدیون تأیید جناب شما می‌دانند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رهبرگرامی، درد یک چیز است و غصه چیزدیگر. دردِ جسمانی را اگر بشود تحمل کرد، تحملِ دردِ ناشی از غصه دشوار است. با این همه، لایه‌های دردِ ناشی از غصه،‌گاه آنقدر برهم سوار می‌شوند که دریک جاهایی به لذت می‌انجامند. دراین وضعیت، درد می‌پژمرد و لذت گل می‌کند. اینجاست که می‌بینید دیگراز درد خبری نیست. واین لذت است که مطالبهٔ افزون تری دارد. که: «غم از هردل که بستانی به ما ده». اینجا درست فصل زایمان است. اینجاست که آدم دردمند، می‌زاید. اما: بهترازخود را. تولدی نه با درد، که با لذتی عمیق. همه بظاهر درد می‌بینند و او لذت. مثل پرنده‌ای که خونین بال از یک قفسِ شکسته بیرون می‌زند. وقتی قفس دریده می‌شود، همه، پروبالِ خونین می‌بینند اما پرنده: پرواز. جامعهٔ ما نیز چنین شده است. کم کم از دردی که می‌کشد لذت می‌برد. فصل زایمان او فرارسیده است. قبول می‌فرمایید اگر رهبرشدن آسان باشد، رهبرماندن حتماً به فرسودن می‌انجامد. بیست و سه سال پیش جماعتی دست به دست هم دادند و شما را برای رهبری این کشوربرگزیدند. بله، این، به یک نشست صورت پذیرفت. آنان کوهی از امانت را برشانه‌های شما وانهادند و بلافاصله به سروقت کارو کسب خود رفتند. شما تا رهبر نبودید، افق مسئولیت‌هایتان درمحدوده‌ای مختصرفرو می‌نشست، اما به محض رهبرشدن، آن افق مختصر وسعت گرفت و به خانهٔ تک تک ایرانیان وحتی نسل‌های برنیامده پای نهاد. بی‌خبری شما از هرآنچه که در این وسعتِ نفس گیردست به دست می‌شود، شانه‌های شما را از حمل مسئولیتی که به رویش آغوش گشوده‌اید، بدر نمی‌برد. از آن روز تاکنون امضای شما پای هر اخم و لبخند و حادثه نشسته است و این امضا‌ها نه تنها درآن دنیا که درهمین دنیا شما را به «عرصهٔ مطالبه» فرا می‌خوانند. مگر اینکه شما از ظهور خطا‌ها و آسیب‌ها و فاجعه‌ها برائت بجویید و به همگان خبربدهید: نقش من در این فاجعه هیچ است. یا: سهم من دراین خطا این است. این نیز بگویم و بگذرم که: دستِ دستگاه اختراعی ما، کج است. دزدی‌های کلان به او این اختیار را داده که به هرخانه که داخل می‌شود، از اموال مردم بردارد و با خود به مخفیگاه ببرد. اکنون بیش از دوسال است که دستگاه اختراعی ما چه دراطلاعات و چه درسپاه، اموال شخصی مرا وبسیاری را برده‌اند وتا کنون به ما بازنگردانده‌اند. لطفاً به این دستگاه‌ها بفرمایید حسابرسی از دزدی‌های کلان را به بعد از آن زایمان سرشاراز لذت موکول می‌کنیم، فعلاً این بساطی را که از نوری زاد و دیگران برداشته‌اید و برده‌اید، به آنان بازبگردانید.&lt;br /&gt;والسلام.&lt;br /&gt;بدرود تا جمعه‌ای دیگر&lt;br /&gt;جمعه سی‌ام دیماه سال نود&lt;br /&gt;با احترام و ادب: محمد نوری زاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1483539172355278582-7875008209084226320?l=ketablog.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7875008209084226320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7875008209084226320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/01/19th-letter-nurizad-to-khamenehee.html' title='نامه نوزدهم نوریزاد به خامنه ای (اختراع بزرگ)'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-1429970307007137535</id><published>2012-01-18T00:45:00.000+03:30</published><updated>2012-01-18T00:46:56.879+03:30</updated><title type='text'>برادر سه شهید: ببینید آقای خامنه ای چه برسر مملکت و اعتقادات این مردم آورده است؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;به نام خدای عزیز&lt;br /&gt;سلام و صلوات بر شهیدان مظلوم جنبش سبز. &lt;br /&gt;سلام و صلوات بر زنان و مردان شجاع و آزاده که در بند ظلم و استبدادند. &lt;br /&gt;جناب آقای نوری زاد: همسنگر صبور و وفادار شهیدان دفاع مقدس. &lt;br /&gt;سلام علیکم&lt;br /&gt;ده شب بود که در مراسم عزاداری سرور و سالار شهیدان امام حسین علیه السلام، محرم ۱۳۸۸ مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم شرکت می‌کردم. مراسم با تلاوت قرآن مجید شروع و با قرائت زیارت وارث و سخنرانی یکی از اساتید حوزه و دانشگاه و مداحی و روضه خوانی به پایان می‌رسید. شب یازدهم بود مانند شب قبل فضای برگزاری مراسم پر بود از عاشقان سید الشهدا علیه السلام بنا بود برای یتیمان اباعبد الله علیه السلام و شهدای کربلا عزاداری کنند. چند ثانیه به شروع مراسم نمانده بود که حدود ده نفر از بین جمعیت و همین تعداد از بیرون شروع به فریاد و شعار دادن کردند! «مرگ بر منافق» «مرگ بر منافق»، فضای آرام جلسه را بر هم زدند حاضرین به هم نگاه می‌کردند و متحیّر شده بودند که منظور ا
